هزار و صد و دوازده تا گوسفند/ نادره افشاری
هزار و صد و دوازده تا گوسفند!
گردنم درد میکند، بعد میزند به سرم و از آنجا درست میرود تو چشمم. این طوری است که چند ماهی است ـ درست از اکتبر پارسال تا همین حالا ـ خیال میکنم دارم کور میشوم. خیال نیست، واقعیت است و من از غصهی این که لابد کور میشوم، دارم میمیرم، فقط روم نمیشود. هزارتا دکتر میروم، هزار و صدتا دارو میچپانم، دوهزارتا عکس میگیرم، پنج هزارجا آزمایش خون و شاش و بقیهی مخلفات میدهم، تو آن تونل دراز و مسخرهی دکتر مغز و اعصاب چپانده میشوم، ماساژ میروم، شنا و سونا میروم، ورزش میکنم، عینک دودی میزنم، دکتر چشم میروم، هزار و یک دکتر چشم عوض میکنم و آخرش هیچی به هیچی؛ یعنی تا حالا هیچی به هیچی. چشمهام شدهاند عینهو دو کاسهی خون و من بدبخت که اگر کور شوم، دستم از همهی دنیا کوتاه خواهد شد، هی کلافه میشوم و هی غصهام میگیرد. بعد میریزد تو گردنم، بعد میریزد تو سرم و بعد تو چشمهام و تا همین امشب. کورتون کوفت میکنم، داروی آرام بخش میچپانم که شاید کمی بخوابم، و… این ترس و این نگرانی لعنتی نمیگذارد بخوابم. و هی بدتر میشوم. بدتر و بدتر و باز هم بدتر. یکی میگوید: تو احتیاج به آرامش داری. سعی کن آرام باشی. آرام آرام و شبها تا میتوانی بشمر! گوسفند بشمر! او.کی. یک فروند قرص آرام بخش فرد اعلا بالا میاندازم، نشان به آن نشانی که با کوفت کردن این قرص لعنتی الکل هم نمیتوانم زهرمار کنم. خب، حالا میروم زیر لحاف، میخواهم کتاب بخوانم، نمیشود. قبلا میشد، حالا نمیشود. با این چشمهای باباغوری نمیشود. چراغ را خاموش میکنم و میشمارم:
یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند… بعد آن مردک لات میپرد وسط شمردنم. گوسفند را میکشد تو یکی از خیابانهای پاریس، بعد برای این که اعتقادش را به خدای آدمکشش ثابت کند، محکم حیوان را میکوبد به زمین که همانجا صدای شکستن کمرش میآید، بعد… اه…لامصب… دویست و سی و شش تا گوسفند… دویست و سی و هفت تا… بعد سر گوسفند را گرد تا گرد تو همان خیابان میبرد. بعد آمبولانس میآید و هوشنگ را و گوسفند بدبخت سربریده را تو آمبولانس میچپاند و میبرد بیمارستان. رفیق ما سکته کرده است. کجا بودم؟ آهان... چهارصد و هشتاد و نه گوسفند، چهارصد و نود گوسفند… اوه... عید قربان است. یعنی بود... تو تلویزیون گوسفندها را ردیف به ردیف سر میبرند… هزار و صد و بیست و شش تا گوسفند، هزار و… زهرمار. بلند میشوم. چه آرامش مطبوعی. قصاب را یادم رفت. آهان همان که میخواست تو آلمان اجازهی ذبح اسلامی گوسفند و گاو و مرغ و خروس و زن را بگیرد. بس کن لامصب! بلند میشوم. به آینه نگاه میکنم. چشمهام باز نمیشوند. زور میزنم و زور میزنم. بعد زن بدترکیبی را میبینم که انگار از مسابقهی بوکس برگشته و جفت چشمهاش آش و لاش شده اند. دوباره چراغ را خاموش میکنم و میچپم زیر لحاف. کجا بودم؟ او. کی. از اول. یک گوسفند… راستی ساعت چند است؟ چراغ را روشن میکنم… آهان تازه یک و بیست دقیقه است… او. کی. از اول... یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند... و هیچی به هیچی... شب هنوز کش میآید و من تا صبح چند صدهزارتا گوسفند شمرده باشم، خوب است؟!!!
نادره افشاری/ آلمان
۲۲ مارس ۲۰۰۷ میلادی
۲ فروردین ۱۳۸۶ خورشیدی
naderehafshari@gmx.net


