تبليغاتX
چشمان زنان - یک شاخه گل در کارزار زنان بروکسل/ مهستی شاهرخی

چشمان زنان

این وبلاگ جهت انتشار مطالب مخصوص زنان ایجاد شده است

یک شاخه گل در کارزار زنان بروکسل/ مهستی شاهرخی

گل سرخدر جشن هشتم مارس که از سوی کارزار زنان در بروکسل برگزار شد، نمایشی با نام "شاخه گل ..." به کارگردانی سیروس کفایی در برنامه هشتم مارس گنجانده شده بود که هیچکس خبری از چگونگی محتوای آن نداشت و به عنوان یک کارشناس تئاتر اضافه می کنم که تاکنون نام ایشان را در عالم تئاتر نشنیده بودم. هر چه علت حضور این گروه و این نمایش را جویا می شوم کمتر پاسخ می گیرم. آفیش نمایش را در سایت گویا و سایت "شبکه سراسری زنان" دیده ام و تعجب کرده ام. کارگردان نمایش، مردی ناشناس است و نام نمایش "شاخه گل... رنگ زنانه بیگناه است" آیا آقای کارگردان می داند که شاخه گل برای برخی از فمینیست ها چه معنایی دارد؟

شاخه گل از دیدگاه فمینیست های رادیکال آمریکایی نمادی از واژن زن است و وقتی مردی رز قرمز به زنی هدیه می دهد در فرهنگ نشانه شناسی فمینیستی رادیکال، معنایش اینست میل همخوابگی با آن زن را دارد! البته فراموش نکنیم که به قول فروید "گاهی اوقات یک سیگار، فقط یک سیگار است" ولی دانستن معنای نمادها و مفاهیم و زبان فمبینیستی برای اجرای فمینیستی و در روز جهانی زن امری لازم و اجتناب ناپذیر است. از سوی دیگر اشاره به "بیگناهی" باز نشانی از تفکر عفیف سنتی است. فمینیست ها خواهان برابری قانونی زنان بیگناه و گناهکار در برابر قانون هستند و نام نمایش عجیب بوی بزرگواری مذهبی و لطافت مردسالاری می دهد.

در راه بروکسل از همسفرانم می پرسم: چه کسی این تصمیم را گرفته است؟ سکوت می کنند. چندین بار می پرسم آیا یک نفر از بین شما این قدرت را دارد که از جانب بقیه تصمیم گیری کند و آقایی که تاکنون در عالم تئاتر ناشناخته بوده است با اجرایی نامعین و مبهم را به جشن زنان دعوت کند؟ باز سکوت می کنند و اظهار بی اطلاعی.

نمایش وقتی شروع می شود بازیگران که آقای کارگردان هم در میان آنهاست وارد سالن می شوند، همگی دو چوب لباسی به دست دارند که آنها را به هم می کوبند و می گویند "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!"، مردان همه پیراهن یقه اسکی سیاه دارند و دختران نمایش به جز یکی، همه تاپهای سکسی رکابی مشکی! آن دختری که لباسش مشکی نیست و از روی کتابی می خواند )چون متن را حفظ نیست( شلوارک با جوراب شلواری به تن دارد!  دخترانی با تاپهای رکابی و مست و ملنگ، جایگزین زنان زندانی شده اند. در کنار صحنه، ای بدون دکور، سبد پیک نیک و بطری های شراب، لابد مقدمه ای برای عشقبازی است. هنوز بازیگر با کتاب و متن در دست، دارد روی صحنه راه می رود. او با لحنی دکلمه ای و مانند اجراهای مدارس، دخترک شلوارکی می خواند "عشقبازی گناه نیست"

زنها به شکلی پورنو گرافیک مورد بازجویی قرار می گیرند. اولی جواب می دهد "مادرم باکره بود" و دومی می گوید "پدرم فرزند نداشت" و همین طور دروغ پشت دروغ از دهان زنان، خطاب به بازجویان و خطاب به ما. نمایش حاضر نیست، نمایش چهار چوب ندارد و کاری بساز و بفروشی است و در جهت حال دادن به رفقا شکل گرفته است. هم از "زندان" و "سنگسار" حرف می زند و هم ناگهان بی دلیل مردان می نشینند روی صحنه و بازیگری می زند زیر آواز و فرمول جادویی "سر اومد زمستون" را به کار می گیرد. رفقای توی سالن زن و مرد همگی با هم، همراه بازیگر - خواننده دم می گیرند. پس از سنگساری مسخره، با رقص عربی که بعداً هی به ما تذکر داده می شود رقص هندی است، نمایش تمام می شود. 

نمایش "شاخه گل" تمام شده و تماشاگران دست می زنند، کارگردان برای حال دادن به جمع رقاصه عربی - ببخشید هندی- را دوباره روی صحنه می فرستد تا یک بار دیگر رقاصه به تنش پیچ و تابی بدهد و قری بیاید بعد همگی گروه با موزیک روی صحنه می آیند و دختران گروه همگی می رقصند. نمایشی که با "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!" شروع شده بود با بزن و بکوب تمام می شود!

اجرای نمایش ناآماده و ضدزن "شاخه گل" و باقی قضایا که به پایان می رسد، نیمی از ما خشمگین و زخمی است؟ روح ما و رنج ما و هویت ما مورد توهین قرار گرفته است. وقاحت تا کجا؟

خانمی که کنارم نشسته می گوید: "من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت"

خانم دیگری می گوید: "من که چیزی نفمیدم"

دختر جوانی می گوید "ایکاش نفهمیده بودم تا کمتر ناراحت می شدم" توی راهرو آقای کارگردان مشغول توضیح دادن است

به دوستی که می گوید نمایش را نفهمیده است می گویم "برو و از آن آقا بپرس منظورش چی بود؟"

در انتراکت آقای کارگردان مشغول توضیح دادن و معنی کردن نمایش خود برای خانمهای گیج و عصبانی است که ناگهان دوستانش صدایش می کنند و با گفتن اینکه "ماشین الان می ره ها! بیا بریم هتل!" سالن را ترک می کند. برنامه دیگران هنوز تمام نشده و وقت تنفس است!

حالا دوستان آقای کارگردان در سالن هستند تا از "الف" یا "ی" نمایش را برای ما بانوان نفهم توضیح بدهند و معنی کنند! آقایان مدام به ما یادآور می شوند که "بایست از کارگردان تجلیل بله عمل آورد و بازیگرانش ناشی بوده اند و اگر ایرادی وارد است به ناشیگری آنهاست که به هر حال زحمت کشیده اند"

و وقتی می گویم "کسی با بازیگر آماتور کاری ندارد، اصولاً ایده ی کار خیلی متحجرانه بود"

در برابر آقایان مدافع ادعا می کنند که "کار را کوتاه کرده اند و نمی شود فهمید"

پاسخ می دهم "به این ترتیب تمام کارهایی که در جمهوری اسلامی سانسور شد و می شود را چه می گویید؟ کبک بالاخره سرش زیر برف بماند تنش که بیرون است و تنه ی این کار بسیار مردسالارانه و واپسگراست." دوستان کارگردان و آقایان در همبستگی مردانه شان تا آنجا پیش می روند که ایشان را با آنتونیونی مقایسه می کنند و اینکه کار این حضرت والا مورد سانسور قرار گرفته است. دنبال کسی هستم که به من جواب بدهد ولی تصادفاً به خانمی برمی خورم و بحثم با او  در مورد مقاله و مقوله دیگر سر می گیرد و از ماراتن بحث مدافعان نمایش که آقایان و دوستان کارگردان باشند دور می مانم و بخش دوم برنامه هنری شروع می شود و همه به سالن برمی گردیم.

شب موقع برگشت به هتل باز یکی از آقایان پا به پای من می آید تا پیامها و گله های آقای کارگردان را با ما در میان بگذارد. می گوید "برایش تبلیغ نکرده اند"

می پرسم "آقا کجای این کار احتیاج به تبلیغ داشت؟"

مثل همیشه حرفه ای بودن و پرنسیپ حرفه ای بر تمام مسایل دیگرم غلبه می کند و می گویم "لزومی نمی بینم که برای کارگردانی که نمی شناسیمش و کاری که نمی دانیم چیست تبلیغ کنیم، اگر به تبلیغ احتیاج داشت بایست به سایتهای پرخواننده آگهی می داد!"

آقای ظاهراً مدافع حقوق زنان، با قیافه حق به جانبی به من می گوید "خانوم زندانی سیاسی بوده!"

می گویم "آقا، زندان دانشگاه نبود و زندان هم دانشکده تئاتر نبوده که ایشان از آنجا فارغ التحصیل شده باشند!"  آقای مدافع زنان ابرو بالا می اندازد و می گوید "آخه بازیگرانش آماتور بودند."

می پرسم "یعنی خودش آماتور نیست؟" بعد توی شلوغی ها همدیگر را گم می کنیم ولی آقایان ول کن نبودند و تا فردا صبح سر میز صبحانه و تا زمان خروج نهایی مان از هتل به قصد بازگشت، و از هر فرصتی برای حمایت از رفیق مردشان استفاده کردند. هی آهسته آهسته توی گوش ما خواندند و گاهی هم به صحرای کربلا زدند، و خلاصه مردان نهایت تلاش خود را به کار بردند تا به ما ثابت کنند که زنهای نفهمی هستیم و بهتر است حرف گوش کنیم و حق با ایشان است و ما نمایش را نفهمیده ایم.  

در راه بازگشت، با همسفرانم از هر دری سخنی می گوییم و بیشتر به وقایع دو روز گذشته می پردازیم. یکی از همسفرانم برایمان تعریف می کند که در آمریکا، زنان در تظاهراتشان برای قانون سقط جنین با خود چوب لباسی حمل می کرده اند و چوب لباسی ها را در هوا تکان می داده اند چرا که در آن زمان از چوب لباسی مانند گیره ای برای بیرون کشیدن جنین از رحم و سقط جنین مخفیانه در خانه ها استفاده می شده است. همگی مان با تعجب به هم نگاه می کنیم و من در دل می گویم اگر این آقای "گل سرخ" اینها را می دانست... و اگر معنای اشیاء و اجسام و کلمات را در دنیای زنانه می دانست هرگز چنان کاری را بر روی صحنه نمی آورد.

در بخش هنری برنامه که با گردانندگی گیسو شاکری اجرا شد، دو خانم شعر خواندند که قطعه نمایشی و شعرگونه "هرزه" از مهران دخت فیضی به دل خانمها نشست و از آن استقبال کردند. گیسو شاکری ترانه های زیبایی به زبان فارسی و کردی و ترکی و لری و افغانی خواند و با صدای زیبای خود به خلقهای ستم دیده و از پا افتاده و خسته ای که توی سالن باقی مانده بود نیرو بخشید.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:14  توسط چشمان زنان  |