من اگر جای تو بودم!/ بصیر نصببی
(نامه ای تخیلی از یک دخترجوان بر اساس واقعیت های اجتماعی/ سیاسی برای آزاده پورزند)
آزاده پورزند گرامی
در آغاز سلام ودرود مرا بپذیر
نامه تو را به عمو مسعود (بهنود) در وبلوگت خواندم. زیر مطلبت جایی برای چند سطر نظر خواهی گشوده ای اما حرف های من مفصل است. ترجیح می دهم نظرم را به صورت یک مقاله بنویسم وبرای خودت بفرستم ودر اختیار سایت های دیگر هم بگذارم.
من دختری تقریبا هم سن وسال تو هستم و می دانم که تو دختر سیامک پورزند و مهر انگیز کار هستی، پدرت، که در زمان شاه خبرنگار سینمایی بود در رژیم خمینی در دوران خاتمی شکنجه و به اعترافات بی اعتبار تلویزیونی کشانده شد و مادرت مهر انگیز کار به آمریکایی که قبلا جهانخوار ارزیابی می شد پناه برد. شما آزاده خانم هم به همراه مادر در همان کشور مقیم شده ای.
من اگر جای توبودم ار مامان مهری سئوال می کردم چرا زخم خورده ای چون او، یارانش را از میان باورمندان همین رژیم انتخاب می کند؟ آخر مگر رژیم مافیایی بخش خوب و بد دارد؟ مامان ، وکیل کارکشته است که حتما خوب می داند که این جمهوری اسلامی بود که او را زندانی کرد و زجر داد و این ج. اسلامی بود که بابا سیامک را شکنجه کرد و به شوی تلویزیونی کشاند. اما مامان مهری همکار روز اون لاین است، سایتی که چرخانندگانش هم کتمان نمی کنند که حامی جمهوری اسلامی وخواستار بقای رژیم ولایت فقیه هستند. سایتی که سی سال ، قتل و جنایت حکومت مافیایی جمهوری اسلامی را به حساب احمدی نژاد، دلقک بارگاه خامنه ای واریز می کند، تا شاید بار دیگر هاشمی رفسنجانی این دزد سرگردنه و این تروریست بین المللی و این عنصر فاسد جمهوری اسلامی و یا یکی دیگر از پیوستگان ائتلاف خاتمی، کروبی، رفسنجانی را به میدان بیاورند . چه کسی هست که نداند همه وعده های خاتمی و دولتش به مردم، فریبی بیش نبود و خلاصه شد در چند سانتیمتر عقب گرد روسری زنان که این حد تحول! و ترقی! را هم دولت بعدی میخواهد پس بگیرد، که با مقاومت زنان مواجه شده است.حتما تصاویر صورت های خون آلود زنانی را که گناهشان پوششی است که با مجوز خود رژیم بر تن داشتند رادیده ای؟ البته دار و دسته خاتمی میخواهند این تصور را جا بیاندازند که این دولت احمدی نژاد است که نمی تواند آزادی های اهدایی! خاتمی را تحمل کند. بله دارند زمینه چینی می کنند که اگر باند خاتمی بار دیگر به داخل گود بیاید، چند سانتیمتر عقب گرد لچک ها را بار دیگر به زنان ایران باز خواهند گرداند. ملاحظه می کنی که همه آرزوهای سرکوب شده یک ملت درد کشیده را خلاصه کرده اند به رویت چند سانتیمتر موی زنان.
نخستین بخش نامه شما به عمو مسعود برمی گردد به مراسم وداع با احمد شاملو یک تکه از نوشته ات را تکرار می کنم:
«مامان مهری شب قبلش به من گفته بود که دیگر موقعش رسیده که من کم کم با مفهوم مرگ آشنا شوم و به من اجازه داده بود تا با او و بابا سیامک در مراسم روز بعد، یعنی مراسم تشییع جنازه شاعر مورد علاقه ام، شاعر"پریا"، که پسر خاله پدرم هم می شد، شرکت کنم»
مامان مهری وقتی دانست که تو دیگر به سنی رسیده ای که مناسب است با مفهوم مرگ آشنا شوی تو را به چنان مراسمی برد.
اما من کودک خردسالی بودم که به اطاقک تنگ و تاریکی برده شدم که بعدا فهمیدم نامش زندان بوده است، من نمی دانستم چرا آنجا هستم؟ نمی دانستم چرا نمی توانم در خانه خودمان باشم؟ چرا خاله و عمو و مادر بزرگم را نمی بینم؟ پدرم کجاست؟ مادرم می گفت پدرت هم با ماست اما در یک اطاق دیگر است، نمی تواند به این اطاق بیاید. چرا؟ نکند بیمار است؟ خب من به اطاق پدر می روم، نه من باید پیش مادر باشم. روزها وشبهای بسیاری را در انتظار بوسه های پدر میماندم. آخر من عادت داشتم از بوسه های گرم او قبل از خواب سیراب شوم. اما پدر هرگز نیامد... یک روز وضع اطاقمان را که من نمی دانستم اسمش بند است. غیر عادی یافتم؛ مادرم به آهستگی می گریست و خاله های دیگر چشمان اشک آلود داشتند اما همه ار ریزش اشکهایشان جلوگیری می کردند. نمیخواستند من متوجه حال و روزشان بشوم، انگار من بینشان غریبه بودم، اما نمی دانستم همان روز پدر من را پاسداران رژیم تیر باران کرده بودند. آن زمان، اکبر گنحی، سازگارا، نبوی، حجاریان، خاتمی و نظایرشان کجا بودند و چه می کردند؟ در تلاش رهایی زندانیان از بند بودند؟ قلبشان برای کودکانی مثل من و یا تو به درد آمده بود؟ در ملاقات با چامسکی و در میهمانی ستارگان هولیود در نقش مدافع حقوق مردم ظاهر می شدند؟ استاد میهمان فلان دانشگاه امریکا بودند و دل نگران آینده ایران؟ نه، آنها مست باده پیروزی بودند؛ تواتسته بودند حکومت اسلامیشان را مستقر کنند. در سپاه پاسداران، در بسیج، در کمیته ها، در تشکیلات امر به معروف و نهی از منکر، در دادگاههای انقلاب، در تشکیلات دانشجویی تحکیم وحدت و حوزه. در جهت بقای رژِیم اسلامی شان مردم را سرکوب می کردند و به دست جلادان می سپردند، هر کس راکه برخلاف فرمان امام به لشکر بیست ملیونی امت همیشه در صحنه نمی پیوست شایسته حذف می دانستند.
انگار کمی حاشیه رفتم بر گردم به پنج سالگی یم و زندان.
گفتی مامان مهری تورا در سنی مناسب با مرگ آشناکرد. اما من در پنج سالگی زندانی شده بودم و گوشم با صدای تیر هایی آشنا شد که مبارزانی مقاوم را نشانه گرقته بود.
کودکان دیگری هم در بند ما بودند، ما با هم بازی هم میکردیم اما بازی کودکانه ما با تو آزاده عزیز و همسالهایت فرق داشت. بازی های ما از دیده های پیرامونمان تاثیر گرفته بود ما با هم چشم بند بازی می کردیم، برای بچه ای به سن من در این اطاق تنگ و تاریک هیچ اتفاق خوش آیندی رخ نمی داد همه اش تکرار بود و تکرار، هر روز زنی سیاه پوش که فقط چشمان ترسناکش رویت می شد، به اطاق ما می آمد به چشمان خاله ها چشم بند میزد و از اطاق ما می بردشان و بعد از چند ساعت خاله ها را با چشمان باد کرده و سر باند پیچی شده و با آه و ناله به اطاق برمی گرداند. من نمی فهمیدم که چرا باید من و مادرم و این همه خاله در یک چنین فضای بسته و وحشتناکی با هم باشیم؟ دیگر کم، کم این تصور در ذهن من شکل گرفته بود که همه مردم دنیا مثل ما زندگی می کنند. یک روز مامان من را هم بردند من گریه میکردم، خاله های دیگر دلداریم می دادند، چند ساعت بعد، مامان من را برگرداندند. اما مامان چه حالی داشت؟ وقتی خواستم به آغوشش بکشم، آغوشش را برایم گشود اما درد در چهره اش عیان تر شد، ولی تحمل کرد. من چه می دانستم که بدنش زِیر شکنجه له شده است؟ بله من از در آغوش فشردن او لذت می بردم اما دریغ که با این رفتارم درد بدن زخمی اورا افزایش می دادم.
مامان مهری تو چه خانم فهمیده ایست و خوب درک می کند که کودک در چه سنی قدرت هضم معنای مرگ را دارد و با شرکت دادن تو در مراسم وداع با احمد شاملو میخواهد با این واقعیت آشنایت کند. اما من در پنج سالگی. سنی که تو سرگرم بازی های کودکانه ات بودی، کجا بودم ؟، خاله های سیاسی تو شهلا شرکت ، شیرین عبادی و... کوشش هایشان تنها در جهت حفظ این حکومت و استحاله آن است و آنهم به دست خود حکومت و با قبضه کردن امور به دست حامیان باند خاتمی و نه بیش، اما مادر و پدر من به زندان افتادند و شکنجه شدند، وپدرم را اعدام کردند، چون این رژیم را در کلیت آن نمی پذیرفتند.
برگردیم به مراسم وداع با شاملو در این مراسم هم تو با عموها و خاله های سیاسی ات آشنا می شوی. خودت می گویی:
«چه روز عجیبی بود آن روز! مامان مهری، خاله شهلا (شهلا لاهیجی) و خاله شیرین (شیرین عبادی) تازه از زندان آزاد شده بودند»
من نمیدانم که خاله شهلا چه مدت در زندان بود؟ اما این را خوب میدانم که خاله شیرینت، چند روزی بیشتر در زندان بسر نبرد. مامان مهری وکیل است از من خیلی بهتر می داند که زندان در جمهوری اسلامی یک شکل و شیوه اعمال نمی شود، بله جمهوری اسلامی گاه صلاح می داند که خودی ها و حامیانش را هم به زندان بفرستد. اما عاقبت این گونه زندان ها هیچ ربطی با عاقبت زندانیانی که سیستم ج.اسلامی را پس می زنند ندارد. همین خاله شیرینت هم واقعا زندان بوده؟ اصلا در جمهوری اسلامی بازداشت موقت گاه یک سال به طول می انجامد چه برسد به زندان. شما چنان از زندان خاله شیرین صحبت می کنید که انگار خاله جان سالها در سیاهچالهای اوین زیر شکنجه بوده، اورا در تابوت های حاج داود خوابانده اند. مگر نمیدانی در زندانهای ج. اسلامی برای شکستن شخصیت زندانی؛ به زنان بی شماری حتا مردان تجاوز می کنند؟ کم نبوده اند زندانیانی که بعد از تجاوز دست به خودکشی زده اند. نه ، آزاده خانم، خاله شیرین در ارتباط با پرونده امیر فرشاد ابراهیمی، پاسداری که عضو گروه تعقیب و ترور ج. اسلامی بود چند روزی- فکر کنم 6 روز - با امکاتاتی نظیر خاله هاله (اسفندیاری) در اوین بسر برده بود. این توقف چند روزه در زندان برای تکمیل کارنامه حقوق بشری اش واهداء جایزه صلح نوبل خیلی موثر بود. اگر بگوبم برای بسیاری از آن جمله خاله شیرینت ، حضور جمهوری اسلامی نعمت و برکت به ارمغان آورده، سخنی به گزافه نگفته ام. آخر حتا اگر ایشان وکیلی صادق هم بودند و از حقوق موکلانشان دفاع هم می کردند، خوب این که می شود وظایف اولیه یک وکیل. برای وکیلی که به وظایفش عمل می کند که، یک ملیون نیم یورو دستخو ش نمی دهند. این خانم در این سالها چه کرده است؟ جزء حمایت ار خاتمی و دار و دسته اش، جز ء وقت بقا خریدن برای حکومت، جز اعتراض های نیم بند رژیم پسند، که در نتیجه چهره حکومت را دمکرات و انتقاد پذیر مینمایاند؟ اگر میخواهی نتیجه اقدامات این بزرگ بانو! را در یابی، پای درد دل اشتفان کاظمی فرزند زیبا کاظمی بنشین، که با صراحت می گوید که خاله خانمتان از موقعیت بدست آمده برای افزایش مجبوبیت خودش بهره برده است و هیچ کاری در جهت شفاف شدن پرونده قتل فجیع مادرش انجام نداده است و با رفتارهایش به آخوندها کمک کرده تا پرونده قتل مادرش را ماست مالی کنند. (نقل به معنا).
از خاله خانم سئوال کنید که پول هنگفت جمع شده برای زلزله زدگان بم چه سرنوشتی پیدا کرد؟ نمیخواهند جواب ما را بدهند؟ مسئله ای نیست، لااقل به سایت رضایی (بازتاب) که مدعی است پول ها در دفتر خانم نوبلی حیف و میل شده است جوابی بدهند.
جای دیگر از نامه تو به عمو مسعود آمده است:
«از جمعیت دور شدم و به طرف درخت کهنسال آمدم. دست مامان مهری را گرفتم و زیر لب از او پرسیدم: " این آقا خوش تیپه که این قدر پیپ می کشه کیه؟" مامانم بلند بلند خندید، رو به شما کرد و گفت: " ایشان آقای مسعود بهنود هستند". بعد من دوباره آرام گفتم:" خیلی معروفه که!"»
خانم آزاده عزیز. این آقا خوش تیپه را مامان تو خیلی خوب می شناسد اما شاید به تو همه اطلاعاتی را که در باره او دارد منتقل نکرده است. مامان من برایم پیشینه این آقا را شکافته است چون اعتقاد دارد تا فرصت طلبان و نان خوران به نرخ روز را نشناسیم نمی توانیم جامعه ای سالم و نا آلوده بسازیم. این آقا خوش تیپه در زمانی که شما چشم به دنیا نگشوده بودی و در زمان شاه، مشاور هویدا بود و در سازمان رادیو تلویزیون هم در بخش خبر با جعفریان و نیکخواه کار می کرد اما به محض استشمام بوی کباب اسلامی، شیفته خمینی شد و به انقلاب اسلامی پیوست و علیه جعفریان و نیکخواه - که هر دو را رژیم جمهوری اسلامی تیر باران کرد- اعلام جرم نمود و فقط آنها را عامل سانسور در تلویزیون دانست (چرا هیچگاه علیه سانسورچیان حکومت خمینی اعلام جرم نکرد؟) و با بهره از خوش تیپی اش در یک فیلم به قصد تطهیر خویش بازی کرد (خانه عنکبوت) بعد هم مشاور رفسنجانی شد. فرج سرکوهی ادعا کرده است که همین آقای خوش تیپ در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، ماموریت داشت تا مراقب رفتار ماهنامه آدِینه باشد، ادعایی که هیچگاه مسعود بهنود علیه آن اقدام نکرد و چرا؟ همین آقا خوش تیپه البته یک مدتی هم زندان بود (زندانی از جنس زندان خاله هاله اسفندیاری که لابد منوی غذا را جلوی زندانی میگذارند تا برحسب ذائقه اش غذایش را انتخاب کند ) بعد هم در روز روشن، جلوی چشم مامورین جمهوری اسلامی در حالیکه پرونده اش مفتوح بود از مرز رسمی، خارج شد و اینجا به یمن زندان چند ماهه اش موقعیش خیلی بهتر از داخل کشور است از همین جا با مطبوعات حمهوری اسلامی همکاری مداوم دارد و در بی، بی ،سی به شدت فعال است. عضو همان دارو دسته ایست که قرار است با آوردن رفسنجانی بار دیگر چند ساتنیمتر موی خانم ها عیان تر شود. البته اینجا هم مجبوب! است. حتا چند تایی از اپوزیسیون ضد رژیم از او به نیکی یاد می کنند چرا که خوش تیپ! است.
با این جساب، بد تیپی، مشکل عمده احمدی نژاد است که اگر با شکل و شمایلی نظیر بهنود بدنیا چشم گشوده بود، خیلی هم نازنین و دوست داشتنی بود. البته می شد یک پیپ خوش تراش هم از بودجه دفتر ریاست حمهوری برایش فراهم کردتا آبرویی که ما با خاتمی و بر اساس تشخیص دکتر! ع .نوری زاده کسب کرده بودیم بر باد نرود (راستی این علیرضا خان هم رفتارهایش مناسب عمویی ایست. دست کمی از عمو مسعود ندارد!)
نمیدانم مامان مهری برایت خلاصه ای از تاریخچه جنایت های این رژیم را بازگو کرده است یا نه؟ من به هرحال چند سطری از نامه ام را به اینگونه مسایل که مادرم برایم شکافته است، ربط می دهم.
رژیم جمهوری اسلامی در طول عمر نکبت بار خود جنایت های بسیاری را مرتکب شده اما سه دوره مشخص دست به قتل عام زده است. اوایل انقلاب که علاوه بر اعدام بدون محاکمه سران گرفتار آمده رژیم پیشین، در کردستان و خوزستان و ترکمن صحرا دست به سرکوب خونین زد؛ و بعد در سالهای 60 و 67 دامنه جنایتش را گسترش داد، و سال 67 هزاران نفر را در مدتی محدود کشت و پیکراین مبارزان را به شیوه نازیست ها در گورهای دسته جمعی قرار داد. مامان مهری و خاله شیرین هر دو وکیل بودند آیا هیچگاه به روند محاکمه ی اوایل انقلاب حتا اعدام سران رژیم پیشین بدون برخورداری از وکیل مدافع، بدون رعایت موازین انسانی اعتراض کرده اند؟ مامان مهری میداند که این جنایت هایی که برشمردم قبل از تقسیم شدن رژیم به دو بخش خوب و بد رخ داده است و بیشتر آنها که الان ماسک ریاکارانه اصلاح طلبی به چهره زده اند در همه این جنایت ها سهیم هستند و از آغاز این حکومت در سپاه پاسداران در بسیج در حوزه هنری، در واواک و دیگر نهاد های سرکوبگر و آدمکش رژیم خدمت می کردند. اینها چرا باید، عمو ها و خاله های سیاسی تو باشند؟ یعنی مامان مهری یک دوست و یک همراه ندارد که رژیم وابسته و ضد بشری خمینی را در کلیت آن نپذیرد؟ بله آقا خوش تیپه با پیپ قشنگش به مراسم وداع با شاملو می آید اما همان جا هم حاضر نیست که همراه مشتاقان راستین احمد شاملو در یک صف به ایستد و در زیر سایه درختی کهنسال مراسم را نظاره می کندتا پوست لطیفش را آفتاب سوزان صدمه نزند! . به گمان من اینها در این مراسم حضور پیدا می کنند چون میخواهند خودشان را هم اندیشه شاملو بنمایانند. اما چرا عمو مسعود و خاله شیرین به گلستان خاوران هرگز پا نمی گذارند، جایی که هزاران جوان در آن خفته اند و خانواده های داغ دیده آنان هر سال یاد عزیزانشان را با شهامت و بی اعتنا به خشم رژیم، گرامی می دارند، شاید بگویند آخر آن جا که درختی نیست که عمو مسعود زیر سایه آن بایستد! آیا مامان مهری هیچگاه تو را با خودش به گلستان خاوران برد؟-جایی که رژیم به آن لعنت آباد می گوید- تا هم با مفهوم مرگ آشنا شویی و هم سند جنایت جمهوری اسلامی و در کلیت آنرا عریان تر حس کنی.
آزاده خانم نوشته ای:
«همه از روزنامه روز آنلاین، رادیو فردا، رادیو زمانه و چندین رسانه دیگر تعریف می کنند. ولی راستش را بخواهید عمو مسعود، حتی باز کردن صفحه اول روز آنلاین مرا ناراحت می کند. مقاله های خاله نوشابه را که می بینم، یادم به صدایش در کارتون هایی می افتد که در ایران با آن ها بزرگ شده ام. چه صدای قشنگی دارد! چه فارسی شیرینی! حالا نمی دانم با زبان فرانسه چه کار می کند. مقاله های عمو هوشنگ (هوشنگ اسدی) را که می خوانم، دلم برای شوخی هایش و آپارتمانش در تهران تنگ می شود.»
آزاده خانم شما می نویسید همه از روز اون لاین، رادیو زمانه و...چند رسانه دیگر تعریف می کنند. آخر واژه همه معنا دارد، این نظر شما بر اساس کدام نظر سنجی شکل گرفته است؟ من خودم وقتی میخواهم نظر باند دوم خردادرا در باره هر مسئله ای در یابم به چند سایت حتما سر میزنم، بازتاب رضایی(که فعلا متوقف است) سایت انتخاب (هر دو روزی نامه های داخلی هستند) و روز اون لاین محبوب شما و پیک نت، بلندگوی توده ای های اصیل و دو آتشه. اما آیا مراجعه من به این سایت ها را می شود تعریف من از این رسانه ها تعبیر کرد؟ هر چند در این دوره و زمانه ی بی پرنسیبی، خیلی ها دیگر حساسیتی به رژیم و اعمالش ندارند اما دیگر اوضاع و احوال آنقدر دردناک نشده است که همه و بدون استثنا شیفته روزی! اون لاین باشند.
درباره رادیو زمانه بهتر است بخش کوتاهی از مطلبی که درنشریه هلندی فولکس کرانت در باره این رادیو نقل شده را عینا بازنویسی کنم:
«در تکمیل فرستنده های اپوزیسیونی میبایست رادیو زمانه اهداف خود را بر روزنامه نگاری مستقل بنا میکرد؛ ولی بنا بر گفته منتقدین این رادیو در ابراز نظریات سیاسی بسیار یکجانبه گراست و همجهت با سیاسیتهای رژیم جمهوری اسلامی عمل میکند»
رادیو زمانه، و روز اون لاین و... از همان بودجه 15 ملیون یورو ی وزارت امور خارجه هلند تغذیه می کنند و به گفته نشریه فولکس کرانت همجهت با سیاست های جمهوری اسلامی حرکت مینمایند. آزاده خانم حالا که دانستی، آن رادیو و این سایت چه اهدافی را دنبال می کنند باز هم می پذیری مبلغ خط و مشی آنها باشی؟ (اصل خبر را می توانی در سایت اخبار روز در مطلبی با عنوان اینجا رادیو تهران است بخوانی)
امادر باره دیگر عمو و خاله هایت هم چند کلمه ای بنویسم. باید از مادرم سپاسگذار باشم که هرگر از مواضعش علیه سیستم ارتجاعی ج . اسلامی عقب نشینی نکرد و چهره بدون رتوش اینها را که الان در اروپا و آمریکا و دیگر حاها پراکنده شده اند را برایم شفاف کرد و من آموخته هایم از او را باتو در میان می گذارم. بله داشتیم کارنامه خاله ها و عمو های دیگرت را ورق میزدیم و رسیده بودیم به خاله نوشابه (امیری)
خاله نوشابه ات که حتا به حمایت از خاتمی کذاب هم بسنده نمیکند و در ستاد انتخاباتی رخشان بنی اعتماد فریاد زد چرا همه از خاتمی حرف میزنند و نقش خمینی کبیر را در ایجاد این نظام مقدس از یاد برده اند؟ (نقل به معنا) وضعیت عمو هوشنگت را هم که دیگر نیاز نیست، من برایت تشریح کنم خودت اگر از رهنمود های مامان مهری کمی فراتر بروی و دیگر سایت ها را هم سر بکشی در میابی که ایرج مصداقی که دهسال در رژیم جمهوری اسلامی در زندان اسیر بود با صراحت رفتار او را از دورانی که توده ای بود و بعد در رژیم خمینی تا دوران خاتمی به دقت شکافت و بررسی کرد. عمو طنازت (ابراهیم نبوی) هم که بی نیاز از تعریف و توصیف است او که از دل این حکومت زائیده شده در انقلاب فرهنگی ور دست و فرمانبر سروش بود. این را هم من نمی گویم آقای سیاوش فرجی فعال سیاسی که خود شاهد این رفتار عمو نبوی ات بوده این بخش از کارنامه عمو ابی را شفاف کرد. البته این مطالب رادر سایت هایی که به توصیه مامان مهری سر میرنی نخواهی یافت.
تو در یکی از یادداشت های وبلوگت در ارتباط با وضعیت پدرت می نویسی:
«چرا من نباید بتوانم پدرم را ببینم و با او وقت بگذرانم؟» و ادامه می دهی...
«چرا او باید در ایران مجبوس باشد؟ چرا نباید بتواند ایران را ترک کند؟ اصلا چرا او می بایست ربوده می شد، شکنجه و تحقیر می شد؟»
من هم به هنگامی که زندانی شدم و در 4 ، 5 سالگی با خودم و در ذهن کودکانه ام این سئوال را تکرار می کردم: چرا من نباید بتوانم پدرم را ببینم و با او وقت بگذرانم؟
خوشبختانه و سرانجام، پدر پیر و در هم شکسته تو را این جلادان رها کردند؛ تو امیدی در دل داری که او را بینی و در آغوش بکشی اما این رژیم مرا و بسیاری کودکان دیگر را، همه عمر ازاین لذت محروم کرد. متاسفم که تو هنوز و در سن جوانی جواب این سئوال را نیافته ای، امامن برخلاف تو دیگر برایم شکی نمانده است که رژیم جمهوری اسلامی و همه جناح ها و باندهای آن ضد بشر؛ مستبد؛ عقب مانده، و آدمخوار هستند. پدر تو به هنگام ریاست جمهوری خاتمی زندانی شد، شکنجه شد و ربوده شد. چرا میخواهی دولت خاتمی و همه حامیانش را از مصیبتی که برای تو و دیگر کودکان به سن تو آفریده اند تبرئه کنی؟ خاتمی و احمدی نژاد دو روی یک سکه هستند؛ احمدی نژاد، چهره بدون رتوش خاتمی است. تا به این واقعیت نرسی؛ برای سئوالهایت جوابی نخواهی یافت.
اگر میخواهی در رهایی مردم اسیر ایران سهمی داشته باشی، اگر میخواهی با وجدانی آسوده زندگی کنی، خودت را از تفکر این خاله و عموهایی که نمونه هایی از میان آنها را نام برده ای جدا کن. تو جوانی، سن تو سن پاکی و صداقت است و راستگویی. این عمو و خاله ها وابسته به باندهای یک رژیم سرکوب گر هستند، خودت را از این دام خطرناک رها کن. برای هم نسل های مامان تو و آنها که شبه اصلاحات قلابی رژیم را باور کرده بودند، اگر میخواستند از اندیشه اصلاح پذیری آخوند ها جدا شوند تا حالا شده بودند. اما، زماته دیگر زمانه ای نبست که بشود افکار ارتجاعی قرنهای های پیش را بزک کرد و زیر عنوان اصلاحات گام به گام به جامعه ای در سال 2007 تزریق کرد، تو باید به گونه دیگرهم نسلان جوانت حکومت های دینی و فاشیست را در کلیت آن طرد کنی و آزادی را بدون قید وشرط ، اما و اگر و برای همگان پاس بداری. بله باید مجازات اعدام را حتا برای سران حکومت های جلاد لغو کرد اما لغو این مجازات نمیتواند این معنا را بدهد که عاملان قتل و جنایت را ارج بگذاریم و جایزه تقدیمشان کنبم. الان خیلی از جوایز سازمانهای به اصطلاح حقوق بشری به کسانی اهدا می شود که در جنایت های جمهوری اسلامی سهم داشته اند. اما تا حکومت جمهوری اسلامی ساقط نشود، تا جانیان و قاتلان و همراهانشان و آنها که در بقای این حکومت سرکوبگر نفش داشه اند در دادگاه عادلانه و با برخورداری از وکیلان مستقل با نظارت سازمان های مترقی محاکمه نشوند در صورت محکومیت عقوبت نبینند. دریچه ای بسوی روشنایی گشوده نخواهد شد. آنروز تو از مامان مهری سئوال نخواهی کرد که چرا همه خاله ها و عموهایی که با تو آشنایشان کرد اسمشان در لبست کسانی ثبت شده که در ایجاد، رشد و بقای جمهوری جهل و جنون و جنایت سهم داشته اند؟
با بهترین آرزوها، یک دختر هم سن وسال تو .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*این نامه را براساس کتابها وفیلمهایی که در ارتباط با زندان وشکنجه ساخته و نوشته شده نتظیم کرده ام، نامه آزاده پورزند به مسعود بهنود رامی توانید در سایت خانم آزاده پوررند با این نشانی
http://azadehpourzand.blogfa.com/بخوانید.
بصیر نصیبی 16 اکتبر2007 زاربروکن/ آلمان www.cinemayeazad.blogspot.com.


