*مي گويند
مرا آفريدند
از استخوان دنده چپ مردي
به نام آدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:20  توسط چشمان زنان
|
سراسر خاک را
چشمه ی خون کرده ای
جنایت و جهل را
ز حد برون کرده ای
وقتی مرا می زنی
وقتی مرا می کشی
چگونه من به گویم
برادر پاسدار
گل به تفنگت بزن
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:34  توسط چشمان زنان
|
دلتنگی
های
براَمده
از قرون و اعصار
بردگیِ
کار بدست سرمایه
تا که
پرچمی شود
در مصاف
کار با سرمایه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:39  توسط چشمان زنان
|

جمهوری ِ اسلام ِ سیمانی؛
که لای جرزهاش را جنازه های نوجوان
جریان ِ جغدها و ماهیان کرده
و تفاوتی که در دهان ِ اینها
دنیا را برپا می کند هر لحظه
که می تواند لحظه ی گذشته و آینده ی خود را
متنفر بوده باشد!
از لای جرزها
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:49  توسط چشمان زنان
|
آ... آ...
مثل آیتالله...
آفتی که به کشتزار آرزوهای مردم افتاد...
آ...
مثل آهنگران...
«امت اسلام...
ملت نالان...
برای فتح کربلا...
پیش به سوی جبههها...»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:9  توسط چشمان زنان
|

دست
در دست
زن
و مرد
جوان
و پیر
در
کنار و دوش به دوش هم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:54  توسط چشمان زنان
|

نمیدانم
چرا مریم، مریم ما، مریم مردم، مریم آزادی
خواه، مریم تساوی زنان
چنین
شتابان مرگ را برربود
آنهم
در این روزها که جنبش دمکراتیک، جنبش زنان
بیش از هر زمان به وجود او نیاز داشت.
ملالش
چه بود دردش چه نمیدانم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:53  توسط چشمان زنان
|

ندا، ای ستاره ای که با خون خود
در اوج نا امیدی
جرقه ای بودی در دامن ِ سیاه شب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:21  توسط چشمان زنان
|
عکس ها و خبرها واقعی نشد...
دیدی چطور بود روح ِ اخبار... دست و پا زنان می شد آمار...
کشور لطیفه ای خونین است... امروز را می گویم، این جوک ِبیمار...
با ما به خیابان بیا! ای مقصر ِ این ثمرها!
کل شعر را در مانیها بخوانید
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:13  توسط چشمان زنان
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط چشمان زنان
|
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 17:0  توسط چشمان زنان
|
دیگر نمی گوییم: نزیند
بلکه می گوییم: محکم نزیند
دیگر نمی گوییم: سنگسار نکنید
بلکه می گوییم: زیاد سنگسار نکنید
دیگر هیچ نمی گوییم: نکشیدشان
بلکه می گوییم: آهسته و آرام بکشیدشان
ما می گوییم: پیش از کشتن شکنجه شان ندهید
ما می گوییم: به نام قانون کشوری کمتر زجرشان بدهید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:45  توسط چشمان زنان
|
آهای میدانی؟
اول راهیم ما
چون کودکان دبستان
مشتاق
کودکان مشق و تکرار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:32  توسط چشمان زنان
|
با من بیا
بیا و این خاک را بنگر
بیا و مگوی
که این خاک مرده است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:39  توسط چشمان زنان
|
ديشب بود
مادرم مي گفت
اگر با اين شوهران قسطي من
- كنار بيائي
خانه دار مي شوی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:37  توسط چشمان زنان
|
دیوانهام از دست تو، دیوانهترم کن!
دیوانهترین آدم این بوم و برم کن!
محو تو چنانم که ندارم خبر از خویش
داری اگر از من خبری، پس خبرم کن
خواهم ز فراقت بنهم سر به بیابان
لطفاً تو بیا منصرف از این سفرم کن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:39  توسط چشمان زنان
|
شب عيد است،
برف مىبارد
و درختهاى زينت شدهى كاج را
در ميهمانى شادى و شراب،
به رقص فراموشى كودكان «غزه» مىخواند
اما در اوپسالاى كوچك ناتوانى من
در آتش بازى شهر و عربدهى خيابانها
پرندهى زندگى،
در زنجير يكنواختى و هم رنگى
بال شكسته،
در گوشهى پنجرهى دردمند زمستان،
كز كرده مىماند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:54  توسط چشمان زنان
|
این روزها کار و بارم شده
که کابوسهایم را اتو کنم
خوابهایی که در آنها قوز کرده روی زمین
اتو می کنم چینهای صورت مادرم را
شب تا صبح، و قلب مچاله ی خودم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:29  توسط چشمان زنان
|
آهای گدایان نفرین شده
که بهت خود را یدک می کشید
و با چشمانی تر کرنش می کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:22  توسط چشمان زنان
|
آي.... گرسنه گان، برهنه گان، زندانيان
مرده نيستم
من نيش مقدس زنبورم
يك زن
گستاخ و عاصي و معصوم
معجزه ي بارور مجالي پنهان
يك انسان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:19  توسط چشمان زنان
|
هزار دستانم
با يك دست كيف دخترم هستم غذاي سوختهام
با يك دست جارو برقيام
و اگر برق نباشد
تاريك است كه پاهاي بسياري درمن روشن ميشود !
جاروگرم ! هزار پايم ! خدا ميداند چه جانوري هستم !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:35  توسط چشمان زنان
|
بیاد میآورم
زنان کولی را
با کولهبارشان
که کودکانشان بود
و در آفتاب خواب بودند
نمیدانستم چرا کولی در
آینه
برای مادرم فال میگرفت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط چشمان زنان
|
بترس مرگ!
من شهریورم
مرا
مرگ تو زیبا می کند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:12  توسط چشمان زنان
|
من درونی من
نه نام دارد، نه جنسيت
نه سن و سالی مشخص، نه مليت
و نه حتی ميداند
از کدام شهر آمده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:9  توسط چشمان زنان
|
چاه ويل،
با ديوار هاي سيماني
نصيب ِ من شد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:26  توسط چشمان زنان
|
دکتر شکوفه تقی فارغ التحصيل رشته حقوق قضايی، روان شناسی شناخت، ايران شناسی از دانشگاه های تهران، گلاسگو واوپسالا می باشد. او همچنين دارای فوق دکترا در رشتۀ مذهب شناسی از دانشگاه ييل است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:25  توسط چشمان زنان
|
آزادی، ای عزیز ترین عشق
آزادی ای شریف ترین چیز
بر لاله زار میهنم، ایران
در اهتزاز باش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 18:41  توسط چشمان زنان
|
من فقط يك زن هستم
دل من، به اندازه ىِ دريا آبى است!
و با طغيان موج عشق می توفد،
و بر سنگِ ساحلِ صبر، آرام فرو می نشيند!-
صبحگاهان كه هنوز آفتاب خفته است،
در آغوش سحر!...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:8  توسط چشمان زنان
|
شوهر من
که شوهر بام های جهان است
هر شب با آسمان آن سوی پنجره ام همخوابه می شود
و صبح
بوی پیاز داغ و اسکادا
وهم اتاقم را منتشر می کند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:7  توسط چشمان زنان
|
ازهمان بدو تولد به من دروغ گفتند
بر صفحه ی ذهنم هر آنچه ميخواستند بي شرمانه نوشتند و كشيدند
بعد براي هر نفس كشيدنم تبصره صادر كردند
برای هر حركتم قانون تراشيدند
برای هر نگاهم محدوديت آوردند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:55  توسط چشمان زنان
|
گوئی قوزک پاهایم از شلاقهای
شبانه عصیان کرده
و از عبادت سوداگران قی
آری فریاد سینه هایم کرکسها را کوچ میدهد
و گزمه های مست سودازده آخرین قربانیان
را شلاق میزنند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:53  توسط چشمان زنان
|
پستانهای بدون شیر پستانهای خالی از شهوت زندگی
پستانهای مرده و سیاه
لبهای بدون بوسه لبهای خشک و بیروح
اندیشه های وحشتناک قرون وسطا ئی
پاهای برهنه با کفش بیگانه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:45  توسط چشمان زنان
|
شهر ما پر از فاحشه است
آسیابی می چرخد
کودکی گرسنه سینه های دریده ی مادری را می مکد
شیطانی می خندد
و خدا گرسنه ی شهوت مرگ میشود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:52  توسط چشمان زنان
|
به : قاب
و
به "شالی به درازای جاده ی ابریشم"
که مثل زخم ، زیر ِ خون ِ من است .
رُم ، شهر ِ بی گناه !
تو جهانت می شود بزرگ ، آنجولینا نیست ؟
در الجزیره و لبنان می شود بزرگ ، نیست ؟ کودکانت ، نیست ؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:48  توسط چشمان زنان
|
در مجلهی قطار کپنهاک
زنان نقابپوش هرمزگان را نگاه میکنم:
نقابهایی که به پادریها میمانند؛
و چشمهایی که به روشنی له شده.
*
می خواهی گوَزنی شوی آزاد
یا زنی نقابپوش در هرمزگان؟
*
زنان نقاب پوش هرمزگان/ شعری از رضا فرمند
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:3  توسط چشمان زنان
|
تقدیم به آنان که برای آزادی انسانها و دمکراسی جان باختند:
" خاک خوب "
با من بیا
بیا و این خاک را بنگر
بیا و مگوی
که این خاک مرده است
با من به خاوران بیا
با چشم درون
بر آن بنگر
و با صدای بلند
بگو
خاکِ خوب خاوران
خاکِ خوب سرزمین من است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:27  توسط چشمان زنان
|
ساقی قهرمان از شاعران مطرح و بحث برانگیز سالهای اخیر بوده است. ساقی قهرمان به سادگی خود را این طور معرفی کرده است.
ساقی قهرمان
1957 مشهد ایران
1983 خروج از ایران
1987 شهرنشین کانادا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:54  توسط چشمان زنان
|
«
آزاد»
جانْ آزادم، مِهرْ حَلال،
مازادِ كارخانه...
هندسه ام تحليل مي رود:
مادرم شبيهِ مو
دستم مُچ نمي شود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:8  توسط چشمان زنان
|
(برای جعفر کیانی که سنگسار شد)
تمام روز در میان باد می رفتم
باد در تاکستانهای جانم افتاده بود
آرام و قرار نداشتم
مستقیم می رفتم و آفتاب داغ تیرماه بر مغزم می کوبید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:35  توسط چشمان زنان
|
ما هر روز مادریم/ ما هر روز دختریم/ ما هر روز همسریم/ کدبانو و گهواره ایم ما/ یخچال و آشپزخانه ایم ما/ پرستار و غمخواریم ما/ هم تشک و هم لحافیم ما/ زهدان و سفره ایم ما/ فقط زنیم ما/ فقط یک روز برای خودمان می خواهیم/ روزی برای خود/ روزی برای زن/ زنی آزاد و رها/ و ما را مدام به اندرونی می رانند/ آن ته ته ها/ پشت پستوها/ در حرم ها و چادرها/ در میان روکش ها و حجاب ها/ آری هنوز زنیم ما.
مهستی شاهرخی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:28  توسط چشمان زنان
|
نامه
شما کدام بند هستید؟
چه کسانی در بند شما هستند؟
چند نفر در یک بند هستید؟
بند شما بزرگ است؟
کوچک است؟
در بند چه خوابهایی میبینید؟
در بند چه بازیهایی میکنید؟
چه آوازهایی میخوانید؟
میرقصید؟
به چه چیزهایی میخندید در بند؟
میخواهند بند شما را عوض کنند؟
به کدام بند خواهید رفت؟
دلم میخواهد
از بندهایمان حرف بزنیم
میخواهم
هزار و یک داستان کوتاه بنویسم
برای من
تو بنویس
نامهات را پنهان کن
قرار ما
همین جا
همین شکاف دیوار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نامهی ناهید و محبوبه
نامهی نوشین
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:37  توسط چشمان زنان
|
کسی به فکر دریا نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که قلب فائزه از دوری شادی ورم کرده است
که ذهن حسین و جواد پر از منشور است
و خانه آرام آرام دارد از جورابهای چرک پر می شود
و حس آشپزخانه
مثل بوی شنبلیله
چیزی مجردست که در انزوای فمینیسم بومی مان خشکیده است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:6  توسط چشمان زنان
|