تبليغاتX
چشمان زنان

چشمان زنان

این وبلاگ جهت انتشار مطالب مخصوص زنان ایجاد شده است

نسخه کوتاه نشده فریادهای زنان سرشکسته

نسخه کوتاه نشده فریادهای زنان سرشکسته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:32  توسط چشمان زنان  | 

مردی با کلاه در خانه ام را می زند، داستان کوتاهی از نادره افشاری

مردی با کلاه در خانه ام را زده است. موهای پرپشتی دارد که در حقيقت ندارد. انگار کلاه گيس پرمويی را روی سر تاسش گذاشته و روی آن، اين کلاه بيمزه را سرش کشيده است. از کوچه ای پهن و خاک آلود به سمت بالای کوچه در حرکتم. چند زن را ميبينم که به فارسی شعر ميخوانند و سعی ميکنند در کنارم راه بروند. با لبخند موذيانه ای نگاهم ميکنند. ميزنمشان. يکيشان ميافتد. بچه ای دارم که لخت است. او را برميدارم. بعد ميبينم آن مرد کلاهی دارد زاغ سياهم را چوب ميزند. جايی ميروم که چيزی برای بچه ی لختم بخرم. پول ميگيرند و وارد پاساژی ميشوند، ولی ديگر خبری از ايشان نميشود. ميروم داخل پاساژ، اما همه ی دکانها سوخته اند. همه جا پر است از قير و لجن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط چشمان زنان  | 

"جشن فرخنده"، داستانی از مهستی شاهرخی

داستان "جشن فرخنده" در مجله آوای زن، چاپ: سوئد، شماره ۳۸/۳۹ ، زمستان ۱۳۷۸/۲۰۰۰ منتشر شده است. برای خواندن داستان روی عکس کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:9  توسط چشمان زنان  | 

سرمه دان خاک گرفته / داستانی از آریانه یاوری

تنم درد می کند و مثل مار عاشقی به خود می پیچم واژه های نفرت از پوست جوانم زبانه می کشند گوشهایم از سیلی های شبانه هنوز داغ است سرم گیج میرود گرمم است ساق پاهایم که روزی روی شنهای داغ دلبری میکرد و عاشقی را جستجو میکرد مرا برای فرار یاری نمی دهند خون انگشتان دستم روی دیوار به من دهن کجی می کند 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:8  توسط چشمان زنان  | 

من با تو خيلي فرق مي كنم؟!/ فرشته قاسم زاده

مونث و مذکرمن با تو خيلي فرق مي كنم؟!

تا حالا شده احساس كني چه قدر بي ارزشي وقتي شرافتت به يه تيكه گوشت بستگی داره؟

نه، اشكال همين جاست كه تا حالا به اين موضوع فكر نكردي، خيلي وحشتناكِه، من وقتي سالها پيش به دنيا اومدم، نمي دونستم كه يه تعداد سلول كه بود و نبودشون براي زنده بودنم اهميت نداره، نبودشون مي تونه من رو تباه كنه و بودنشون بيهوده به من اميد بده ،ميدوني؟ من وقتي چند سال پيش مجبور شدم به اصطلاح يه مشت ديوونه، شرعاً يه تيكه از گوشت بدنم رو از دست بدم، تباه شدم، چون من يه بار مصرفم، يه دفعه مي تونم زندگي كنم و با از دست دادن اون تيكه گوشت براي همه و مخصوصاً براي تو مُردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:7  توسط چشمان زنان  | 

چراغ نفتی، به سفارش امير! طنزنوشته کوتاهی از نادره افشاری

گاه که ای ميلی برات ميرسد که در آن نوشته اند: تيکه ای و خوشگلی و دل خيليها برات کباب است و فلان کسک که لابد پس از صد بار ترميم «باکرگی» اش دلش غنج ميزند اين بار تو ازاله ی بکارتش کنی، خنده ات ميگيرد. مگر تو اينجا دستگاه «مرد» سازی داری که اين جماعت «روش ان فکری» مخصوصا از نوع واپس زده اش بهت بند ميکند و ميخواهد در دستگاه قناس شناسی ات کارنامه برای خودش دست و پا کند؟ بدبختی اين عکس ورپريده ی هزارسال پيش توست که خيليها را حالی به حالی کرده و همچنان ميکند؛ با آن خنده ی يخ و بيمزه... که اگر اين جماعت کمی ظرافت داشت، ميفهميد که تمام آن خنده ای که پهن شده است تو صورتت، به ريش همين جماعت از خود راضی و قناس است. طفلکها اصلا کاری ندارند که تو هم آدمی و تو هم ميتوانی بخواهی و ميتوانی بله يا نه بگويی. عدل ميآيند توی شکمت و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:10  توسط چشمان زنان  | 

پسرانی که به من عاشق بودند/ داستانی از نادره افشاری

Go to fullsize image

مرا ببوس، آرام، آرام  ِ آرام، صبر کن، دستت را بگذار روی پشتم، روی سینه ام، نوازشم کن، بناگوشم را ببوس، بناگوشم را که این همه سال دوست داشتی، که در آن اتوبوس قدیمی آن مدرسه ی قدیمی تر مینشستی و از همان زاویه نگاهم میکردی. ببوسم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:28  توسط چشمان زنان  | 

آن شب فروغ همانند ستاره‌ای می‌درخشید/ از خاطرات شهرنوش پارسی پور

فروغ فرخزادشب در خانه سیروس طاهباز و همسرش پوران صلح‌کل دعوت داشتم. این یک میهمانى سرنوشت‌ساز بود. از مدعوان این میهمانى مى‌توانم از م.آزاد، منوچهر سپانلو، اسماعیل نورى علا، ناصر تقوایى و چند نفر دیگر نام ببرم. اما ستاره مجلس فروغ فرخزاد بود. براى من که نام این شخصیت‌ها را در مجله و روزنامه خوانده بودم حضور در چنین مجلسى بسیار غنیمت بود.

تمام توجه من معطوف به فروغ بود که به راستى همانند ستاره روشنى مى‌درخشید. فروغ آن شب عصبى بود. اساسا آن سال براى فروغ سال سختى بود و در زمستان همین سال ١٣٤٥ بود که در طى تصادفى جانش را از دست داد. اما آن شب دلیل عصبانیت فروغ آن بود که مى‌دید مرکز توجه همه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:14  توسط چشمان زنان  | 

نتيجه نهاييِ زندگيِ آن زن/ داستانی از عزت گوشه گیر

نتيجه نهاييِ زندگيِ آن زن  تقديم به كلاريس لیسپكتور

همان روز بود، آخرين روز، كه وقتي آن زن به چشمهای مردی كه دوستش می داشت نگاه كرد، تصميم گرفت كه خودش را بفروشد. نه به او ... خريدارش را خودش مي بايست انتخاب كند. مردی برای تمامی سالهای باقيمانده عمرش ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:7  توسط چشمان زنان  | 

بیژن/ داستانی از نادره افشاری

بوسهآمده بود مرا ببیند.

حمید گفت: بیژن پائین است، تو ماشین.

گفتم: بهش بگو نرود، الان میآیم.        

تا از پله ها بدوم پائین، اتومبیل راه افتاده و رفته بود. دستم را زدم به زانوم که: «اه... باز هم رفت.» و برگشتم. اما نرفته بود. کنار دیوار ایستاده بود و منتظر که ببینمش. همان لبخند همیشگی را داشت.

گفتم: بیا برویم بالا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط چشمان زنان  | 

دعا خلیل آسواد/ عزت السادات گوشه گیر

گفتم: من هرگز گاوهای زخمی را در صحنه های گاوبازی ندیده ام. سگ های زخمی را هم در سگ بازی. خروس جنگی ها را هم ندیده ام. قتل عام گوریل ها و کرگدن ها را هم نه . . . اما سنگسار "دعا خلیل آسواد" را از 27 اپریل تاکنون هر روز دیده ام. و از روز 27 اپریل رنگ قرمز یعنی دعا، پیراهن قرمز یعنی دعا، گرمکن قرمز یعنی دعا . . . موی سیاه بلند تابدار یعنی دعا . . . زن یعنی دعا . . . دعا یعنی دعا . . . دعا . . . دعا که ایستاده است تماما توی تن من. . . شاید در چشمهایم یا در کنج استخوانم که یک روز بروم در همان میدان و در همان میدان او را دوباره به دنیا بیاورم از سنگ مرمر با یک گرمکن قرمز .. .

خندید آن زن و گفت: هر روز رخ می دهد از این دست، فقط ما نمی بینیم! وقتی که رفت دیگر رفت! آیا او آن قبیله مردان را فراموش کرده است از لحظه کندن دامن دعا از تن تا سوت و سنگ و لگد و خرد شدن استخوانهایش و شیار خون . . . و لحظه استمناء قبیله ای از مردان . . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:6  توسط چشمان زنان  | 

غريبه/ داستانی از نادره افشاری

راه كه افتادم، دلم درد مي‌كرد. نمي‌دانم چرا دلهره داشتم. انگار يكي سنگ بزرگي را هي به سينه‌ام مي‌كوفت. نفسم بند آمده بود. صدام در نمي‌آمد. از همان راهي كه صدبار و بيشتر رفته بودم، باز مي‌رفتم و اين بار انگار كه اين راه نه همان راهي بود كه پانزده سال است هر روز و هر روز طي مي‌كنم، سر كار مي‌روم، خريد مي‌كنم، دنبال غزاله‌ام ـ آن وقت‌ها كه هنوز بچه بود و حالا ديگر نيست ـ تا مدرسه‌اش مي‌رفتم، تا با هم خريدي بكنيم، يا چيزي بيرون از خانه به نيش بكشيم. نه، اين راه فرق كرده است. مردي از روبرو مي‌آيد كه سال‌هاست از همان ساعت شش و نيم صبح كه من از اين راه مي‌روم، با سگ شكاري بد قيافه‌اش در حالي كه بر دوچرخه‌ي گرانقيمتي سوار است، و كلاه كپيِ دمده‌اي را به سرش كشيده است، از روبرو صبح به خيري مي‌گويد و در پيچ جاده گم مي‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:15  توسط چشمان زنان  | 

هفت داستان از نادره افشاری

هفت داستان از نادره افشاری

برای معرفی:

من، نادر(ه) شاه افشار(ی) سلطان آینده‌ی ایران!

در خبر بود که برخی از شاه‌اللهی‌های نازنین، شاهزاده رضا پهلوی را به دلیل حمایتش از فراخوان رفراندم، از شاهزادگی خلع کرده و در به در به دنبال یک شاهزاده یا شاهزاده خانمی دیگر از اعقاب سلسله‌های دیگر سلطنت در ایران هستند تا طوق لعنت سلطنت از نوع دیکتاتوری/خشن آن را به گردنش بیاندازند! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:11  توسط چشمان زنان  | 

قارچ های روی سینه مادر/ عزت السادات گوشه گیر

 

 

قارچ های روی سينه مادر

 

 

عزت السادات گوشه گير

 

مادر گفت: روي سينه ام چهار تا قارچ روييده!

مادر دکمه هاي پيراهنش را باز کرد و سينه استخوانيش را به نرگس نشان داد. از لاي دو پستان چروکيده که هشت تا بچه از آنها شير مکيده بودند، چهار تا قارچ ظاهر شد که به گونه لوازم آشپزخانه بودند.

رنگ مادر پريده بود و لبهايش سفيد بود. مثل گچ، کلمات به سختي از حلقومش رها ميشدند. گويي در ميانه راه تکه تکه ميشدند... سلاخي ميشدند... يا به کلي ناپديد ميشدند.

فضا براي نرگس فضاي يک ظهر پيشين تابستان بود که در يک سيلاسوکول(۱) قتلي رخ داده باشد. سکوت، سراسيمگي گرما، خواب رخوتناک پوست و خون و استخوان، مليس مردالگي(۲) برگهاي درختان و نگاه لرزان و متزلزل ريزنده خون... فاجعه چه آسان رخ ميدهد، به آساني پرواز يک گنجشک چابک از سر شاخه يک درخت.

مادر تمام کلامش را در نگاهش ريخت و با سکوت دردناکي به دخترش چشم دوخت. نرگس مثل عقاب چنگ انداخت توي سينه مادرش و قارچ ها را بيرون کشيد.

بعد از آن همه رنج، ديگر اين رويش قارچ ها چه بلايي بود که بر سر مادرش آمده بود؟! يکي از قارچ ها درشت بود مثل يک قوري چيني قهوه اي رنگ با نقش يک گل نارنجي درست مثل همان قوري اي که مادرش سالها چاي عصرانه را روي سماور دم ميکرد و هشت بچه قد و نيم قد دور آن حلقه ميزدند و چاي مينوشيدند. اولين فنجان چاي را پدر در سکوت مينوشيد و بچه ها صبر ميکردند پدر چايش را تمام کند و برود. بعد آنها با خيال راحت چايشان را سر بکشند.

قوري توي انگشتان نرگس مثل يک قارچ بزرگ باغچه از هم وا رفت. جنس گوشتي آن نمناک و مرطوب بود. نرگس برآشفته قارچ را له کرد. رنگ قهوه اي لعابي با يک گل نارنجي توي ذرات له شده قارچ گم شد. مادرش با سکوت به نرگس چشم دوخت. دندان هايش به هم چفت بود مثل دندان هاي يک مرده و نميگذاشت زبانش بچرخد. بعد از اندکي تقلا، مادر که صدايش گويي از ته چاه بيرون مي آمد گفت:

ـ قارچ ها دوباره خواهند روييد، ريشه شان توي سينه ام است.

 

مگر قارچ ريشه دارد؟

نرگس به سينه استخواني مادرش دست کشيد. به نقطه رويش قارچ ها... وسط استخوان سينه مادر ريشه اي از جنس استخوان بود. استخوان در استخوان بافته شده بود، استحاله شده بود. نرگس به ديوارهاي ساکت اتاق نگاه کرد. احساس کرد که ميخواهد کاغذ ديواري ها را پاره کند. آجرها را يکي يکي از ديوارها بکند و به ديوار ديگر بکوبد. به چه کسي ميتوانست پرخاش کند؟ بي قراري اش را چگونه آرام کند؟ مادر و نرگس روبه روي هم ايستاده بودند و قارچ هاي مرده و له شده روي گل هاي قالي را پوشانده بودند، هيچ کاري نميشد کرد.

مادر کفش هايش را پوشيد، ساق پاهايش چون دو چوب خشک، و کفش هايش براي پاهايش بزرگ بودند. مادر در را باز کرد و از خانه بيرون رفت. نرگس حرکت لرزان مادرش را در کوچه ديد و آن قدر نگاهش کرد که در خيابان گم شد. گويي مادر تمام روز را پشت در شيشه اي منتظر مانده بود تا شايد نرگس بيايد و او کفش هايش را به پا کند و برود و در مه و غبار گم شود.

نرگس تازه آمده بود. هنوز يکساعت نميشد! در خيابان شتاب آلود اما بي اميد مي آمد. هوا ابري بود. حالا از آسمان داشت نم نم باران ميباريد و باران اندک اندک شديدتر ميشد، صدا در ناودان ميپيچيد.

نميتوانست گريه کند نرگس... نميتوانست فکر کند نرگس، نميتوانست حرکت کند نرگس...

نرگس ايستاده بود بر درگاه... روبه رويش يک خيابان غبارآلود و بي انتها، پشت سرش خانه پدر در سکوت و در پس ديوارها پدرش غلطيده در مدفوعش با دو چشم سخنگو... پر ابهام...

صداي ناله ضعيفي از زيرزمين آمد. صداي پدرش بود. هشت اتاق خالي دهان باز کرده بودند، اما لال... زماني در موقع چاي عصرانه يا ناهار يا شام صداي بچه ها در تمام ذرات خانه ميپچيد، ديوارها به اين صداها عادت داشتند. فرشها، اشياء خانه، قوري چيني قهوه اي با يک گل نارنجي... و درخت ها و گلها...

وقتي که پدرش سلامت و نيرومند بود، اطاقش در طبقه سوم بود. حالا سالها بود که توي زيرزمين زندگي ميکرد و از هشت بچه، هفت تايشان از شهر رفته بودند و هر کدامشان خانه و کار و ساماني داشتند... بچه اي و عائله اي...

 

چه زماني از روز بود؟ عصر بود يا غروب؟ غروب دير يا صبح زود؟ بهار بود يا زمستان؟

نرگس احساس سرما کرد، در خانه را بست و به ديوار تکيه کرد. آسمان جرقه اي زد و صداي رعد در خانه پيچيد.

چند ساله بود؟

گويا ده ساله بود که نشسته بود روي پله حياط... افسرده... و نميدانست چرا افسرده است. هوا ابري بود و وقتي که رگه مارپيچي برق را توي آسمان ديد، يک لذت دردناک و پرالتهاب در عضو جنسي اش پيچيد و تا قلبش تير کشيد. رخوت در تنش حبس مانده بود و نميتوانست خودش را تکان بدهد. آنقدر روي پله نشست تا سراپا خيس شد. بعد، مادرش از پشت پنجره سرش داد کشيد:

ـ برق، درخت ميسوزاند. ميخواهي ترا نسوزاند؟!

درختان زيادي از برق سوخته بودند... رمه هاي زيادي در سر تپه ها مرده بودند و چوپان ها با ني لبک هايشان خاکستر شده بودند.

نرگس گفت: کفش هايم لاستيکي است، مادر...

ميدانست که اگر دستش را به نرده هاي فلزي کناره پله ها بکشد برق خونش را ميخشکاند. يک سيم لخت با يک صداي الکتريکي جرقه زد مثل فشفشه... اگر شاخه درخت به سيم لخت ميخورد، خانه آتش ميگرفت. مادر داد کشيد:

ـ يکي برود غلام عباس برق کش را خبر کند...

صداي مادر در صداي باران گم شد.

 

باران چقدر تند ميباريد.

هفته گذشته که نرگس به ديدار پدر و مادرش آمده بود، مادرش فقط يک جمله را مرتب تکرار ميکرد:

ـ«من خسته ام!»

و پدرش فقط با چشم هايش حرف ميزد. سالها بود که تارهاي صوتي اش مرده بودند. قدرت حرکت و بيان را از دست داده بود... حتي گاه قدرت جويدن را... و گاه بلعيدن را...

زيرزمين بوي آغل احشام را ميداد. بوي تعفن شاش، اتاق پدرش از يک تختخواب مندرس تشکيل شده بود، يک قالي، يک تلويزيون کوچک سياه و سفيد، يک راديو و قاب عکس پدر بزرگش روي ديوار، از تلويزيون هميشه آهنگ عزا پخش ميشد و در راديو هميشه مردي قرآن ميخواند... و نعشي برده ميشد و نعشي آورده ميشد.

نرگس براي پدرش ملافه سبز خريده بود تا شايد قدري به اتاق رنگ و زندگي بدهد. يک گلدان گل سبز هم ماه پيش آورده بود و گذاشته بودش کنار پنجره رو به آفتاب. هيچکس به گلدان آب نداده بود. هفته گذشته گلدان خشک شده را توي آشغالداني انداخت. اما پنجره هاي بزرگ رو به حياط، به اتاق پدر آفتاب  مي آورد. و بعد هم ميتوانست رنگ سبز درختها را ببيند.

پدر هفته گذشته با اشاره به نرگس فهماند:«بهار امسال يک درخت نارنج رو به روي اتاقم بکار...»

نرگس با لبخندي غمگين گفت:«بسيار خوب»

پدر دست کرد زير بالشش و دو تا تخم نارنج درآورد و توي دست نرگس گذاشت.

نرگس گفت:«بسيار خوب»

و رفت توي حياط و تخم ها را توي خاک باغچه کاشت. پدر از پشت شيشه نگاهش کرد. نرگس به خود گفت:«اگر به جاي آب باران، خونم را هم پاي اين تخم ها بريزم، درختي سبز نخواهد شد».

و پدرش با شوق به درخت نارنج نروئيده تصوري چشم دوخت که بهار سال ديگر عطر غريب آن خانه را ميپوشاند و تابستان وقتي که ميوه هايش را ميچيند و پوست نارنجي را ميشکافد، دختر نارنج و ترنج خواهد گفت:... آب... نان... و... آنچه که از پوست نارنج ميتراود، آيا گريه پنهاني دختر نارنج و ترنج نيست؟

 

هوا به طرز غريبي سترون بود. باران هم که ميباريد باران ملال بود، مادر چند بار زير لب زمزمه کرده بود:«من خسته ام...»

نرگس ميدانست چرا مادرش خسته است و نميخواست بپرسد چرا. بعد مادر نگاه عميقي به نرگس کرد و گفت:«نرگس»...

و بعد سکوت کرد و به لکه سياه زير چشم نرگس چشم دوخت. نرگس ميدانست که مادرش چه ميخواهد بگويد.

نرگس گفت:«ميدانم مادر...»

مادر که صدايش با افسردگي آغشته بود گفت:«ترکش کن... او مرد زندگي تو نيست. دارد تو را تا سر استخوان ميليسد. سيب سرخ براي دندان خرس نيست...»

و نگاهش را گرداند و روي سينه استخوانيش، آنجا که قارچ ها روئيده بودند دست کشيد. نرگس دچار طغيان و آشوب غريبي شد. هر وقت مادرش از حميد حرف ميزد، ميخواست سر خودش را به ديوار بکوبد. آنقدر که ديگر هيچ کلمه اي نشنود جز گردش پرخروش خون را در رگهايش...

آهسته گفت:«دوستش دارم.»

بعد از خود پرسيد:«آيا واقعا دوستش دارم؟ دوستش دارم يا ميترسم؟... از چه ميترسم؟...»

يک چيز جادويي در چشم هاي حميد بود که مثل اختاپوس تمام جسم نرگس را در خود احاطه ميکرد و فضاي اطرافش را با يک ماده اثيري غليظ و مه آلود ميپوشاند. و نرگس فراموش ميکرد که مشت سنگين او زير چشم هايش را سياه کرده است. نرگس که بر سينه حميد مشت ميکوبيد، مشتهايش چون آب در هاون کوبيدن بود، و ناخن هايش نه چون پنجه هايش پلنگ... و دندان هايش نه چون آرواره هاي گراز...

ظهر بود، ظهر امروز که رو به حميد کرد و گفت:

ديگر تمام شد.

حميد گفت:

ـ چه چيزي؟

هميشه در چنين مواقعي حميد خودش را به نفهمي ميزد که انگار هيچ حادثه اي رخ نداده است. با يک پنبه الکلي که ميکشيد زير چشم هاي نرگس و بعد زار زار گريه کردن و پاهاي او را بوسيدن و بعد يک عشق ورزي نامعمول و نامتصور. حادثه را ظاهرا تمام ميکرد. انگار به طور مادرزاد آموخته بود که چطور زنها را شيفته کند.

نرگس با حيرت و کنجکاوي نميتوانست بفهمد چيست اين راز شيفتگي! انگار ميخواست تا مرگ پيش برود تا اين راز را کشف کند!

نرگس منتظر نماند تا اختاپوس چشمهاي حميد جسم او را بربايد. رويش را برگرداند و شروع کرد به دويدن و از خانه گريخت. اگر ميماند چشم هاي حميد او را در لعابي از يک ماده ماورا زيستن زنداني ميکرد. تمام راه را دويد. آسمان گرفته بود و او تمام راه را تا خانه پدرش دويد.

وسوسه توي جان نرگس افتاد:«کاش براي آخرين بار با او عشق ميورزيد» چقدر لحظاتي را که برق مارپيچي لذت در گودال هاي پيچ در پيچ زير نافش ميپيچيد دوست داشت. وقتي که در تمامي جسم او حل ميشد و انگار رنج هايش مثل يخ زمستاني آب ميشدند، اما هميشه آخرين عشق بازي شروع زندگي معمولي دوباره بود و حميد هر بار بر او بيشتر غالب ميشد.

ساعت چند بود؟... هر چه بود شب شده بود و خانه در حلقوم تاريکي... نرگس هنوز همانطور به ديوار تکيه داده بود. ميبايست برود چراغ اتاق پدرش را روشن کند. لباس هاي پدرش را عوض کند. دندان هاي مصنوعي پدرش را بشويد و توي دهانش بگذارد. غذايش را بدهد. به مستراح ببردش. و با او کمي حرف بزند...

اما نميتوانست، ايستاده بود چون يک مجسمه از استخوان، قرنها روي دو پاي نحيف... خيره به يک نقطه بي انتها...

باران از پنجره يکي از اتاقها، پرده و ديوار اتاق را خيس کرده بود. قسمتي از فرش هم خيس شده بود. نکند پنجره اتاق پدرش هم باز باشد و آب باران به اتاق پدرش توفيده باشد؟!

چند ضربه آهسته به در خانه خورد و نرگس از پشت شيشه مات سايه حميد را ديد و دلش يکباره فرو ريخت. نرگس از او خواسته بود هرگز به در خانه پدرش نيايد.

حميد از پشت در گفت:

ـ نرگس، در را باز کن.

انگار حس حساس و حيواني بويايي او فضا را بوئيده بود که جز نرگس کسي ديگر آن سوي در خانه نيست.

ناگهان ميلي وحشي مثل يک مارپيچ برق تا نوک انگشتان پاي نرگس و تا درازاي موهايش کشيده شد.

نرگس به خود گفت:«نه... در را باز نکن.»

صداي مادرش در گوش هايش پيچيد:«اگر در را باز کني، تمام است، تمام رشته هايت پنبه ميشود.»

و بعد صداي مادرش از سالهاي دور قوت گرفت، يک صداي جوان که قصه شنگول و منگول و حبه انگور را براي او ميگفت.

ـ کي خورده شنگول من، کي خورده منگول من، کي مياد به جنگ من؟

نرگس ايستاده بود پشت در مثل شنگول يا منگول يا حبه انگور، و نميخواست فريب دستهاي حنايي سايه پشت در را بخورد. خانه در تاريکي کامل بود. پدرش حتما از تاريکي وحشت ميکرد. پدرش گرسنه بود. و حتما پيژامايش را تا الان پنج شش بار خيس کرده بود و شايد هم در مدفوع خودش غلطيده بود.

نرگس ناگهان مثل زمان بچگي اش داد زد: مادر...

و خودش نفهميد چرا مادرش را صدا زد.

مادرش کجا رفته بود؟ نرگس اصلا نپرسيده بود که به کجا ميروي و او هم اصلا نگفته بود که به کجا خواهد رفت. فقط در را باز کرده بود و رفته بود. در حالي که کفش هاي گشادش تلق تلق صدا ميکرد.

باران که از پنجره ميتوفيد قسمتي از فرش را خيس ميکرد. نرگس نتوانست که دستش را دراز کند و پنجره را ببندد.

حميد دوباره چند ضربه به در کوبيد و گفت: نرگس...

با يک صداي نرم و حريري، آن طوري که ميدانست ميتوان قلب نرگس را ذوب کند، يک حس نامرئي مثل غبار و مه نرگس را احاطه کرد. دستش را دراز کرد. دستي که گويي ديگر به هيچ نقطه از جسمش متصل نبود. در خانه را باز کرد. حميد سراپا خيس بود. يک قطره باران از روي مژه هايش چکيد روي لبهايش و محو شد لابه لاي دندان هايش و زبانش که به آرامي چرخيد و گفت:

ـ زن عجيب من...

و بعد دستهايش را دور بدن نرگس حلقه کرد و لبهايش را بوسيد و قطره شبنم گونه باران محو شد روي لبهاي نرگس، نرگس ناليد و خون تا نوک مژه هايش دويد.

حميد گفت:

ـ چطور ميتواني مرا ترک کني؟ تمامي تن و جانم به تو نياز دارد.

آسمان جرقه زد و صداي رعد مثل بمباران خانه را به رعشه انداخت. از گرماي بدن نرگس و حميد فرش زير پايشان خشک شد. دست مرد پستان هاي نرم نرگس را نوازش کرد. پايين تر آمد و زير نافش ساکن ماند و نرگس از زمين و زمان و مکان کنده شد. شناور شد در ماده اي نه از جنس آب يا هوا... نرگس پراشتياق سرش را ميان سينه حميد پنهان کرد و هر دو روي پشم قالي در هم پيچيدند.

پدر وحشت زده از تاريکي و صداي رعد و برق مثل يک خزنده زخمي روي تخت اين رو به آن رو شد. روي شيشه پنجره اشکالي نقش ميبست که هيولاهايي را براي او تداعي ميکرد. هيچ وقت سابقه نداشت اين طور در تاريکي بماند. زنش کجا بود. با ناله خفيفي زنش را صدا زد. هيچ صدايي نيامد جز صداي باران و آواز ملال آور قرآن که از راديو پخش ميشد. دستش به راديو نميرسيد که آن را خاموش کند.

شلوارش از شاش خيس بود. خودش را از تخت به زير انداخت. به سختي روي زمين ميخزيد. اگر باران نميباريد صداي افتادنش از تخت مثل بمب در خانه صدا ميکرد. اما همه صداها درهم آميخته بودند. نرگس هيچ صدايي نميشنيد. در لذت دردناک و تب آلود عشق ورزي اش تصوير لرزان پدرش را ديد که از يک ارتفاع فراخناک سقوط کرد و مادرش بين زمين و آسمان معلق مانده بود با دو چشم گشاد از وحشت... و ناگهان شتاب نفسش آرام گرفت و بدنش سرد شد.

گويا باران بند آمده بود. صداي ناودان مي آمد که قطرات منقطع باران بر لبه آن ميکوبيد.

هر دو برهنه بودند روي قالي. جسم حميد هنوز در درون نرگس بود. و آن جفت شدگي که نرگس در آن لحظه دوست داشت ابدي اش کند. براي قرنها همانطور دراز بکشد روي يک ملافه يا قالي... دو جسم يگانه در يک جسم. بگذار دنيا بچرخد همان طور که ميچرخد، آدمها بگذرند در خيابان ها و دستهاي همديگر را قطع کنند. چشم هاي همديگر را از کاسه در بياورند يا همديگر را بدرند.

بگذار همه چيز همينطور بگذرد اما بدن هاي آن دو درهم آميخته شده باشد براي قرنها... و سکوت بينشان باشد... نه حتي کلمه اي... هيچ... جز سکوت... و عرق پيشاني و بوسه و فراموشي...

حميد غلتي زد و همه چيز گويي رنگ باخت. از سکون به چرخش، از آرامش به بي قراري...

حميد عرق پيشاني اش را پاک کرد و گفت:

ـ چقدر گرسنه ام...

نرگس شروع کرد به لرزيدن. اين جمله هراسانش ميکرد. موهايش که از گرماي عشق ورزي خيس عرق بود، حالا روي تنش که ميلغزيد، سردي و تيزي قنديل هاي يخ را داشت. نرگس همينطور که سعي کرد از جا برخيزد. ناگهان رطوبت قارچ ها را وسط پستان هايش احساس کرد. قارچ هاي له شده سينه مادرش به پستان هايش چسبيده بودند. با انزجار قارچ ها را از تنش زدود و در حالي که پيراهنش را ميپوشيد از جا برخاست.

حميد دوباره با صدايي از سر رخوت گفت:

ـ چقدر گرسنه ام...

و بعد در حالي که بي حرکت دراز کشيده بود گفت:

ـ تمام آب بدنم را ريختم توي بدنت...

نرگس خود را از او رهاند. ميدانست که حالا حميد از او چه ميخواهد. تمام زندگي حميد اينطور گذشته بود. مثل روباهي که پاي درختي کمين ميکرد و با چرب زباني خروسي را از بالاي درختي به زير مي آورد و ميبلعيدش. ميدانست که بايد لقمه را از دهان پدر و مادرش بدزدد و به دهان او فرو کند. حميد نرگس را از خود خودش دزديده بود. بي هويتش کرده بود.

نرگس چراغ را روشن کرد و مستقيم ايستاد و توي چشم هاي حميد نگريست.

حميد پرسيد:

ـ باز چه ات شده؟

نرگس سکوت کرد اما وقتي که توي چشم هاي حميد شکل گيري يک يوزپلنگ غران را ديد که هي بزرگتر و بزرگتر ميشد و چنگال هايش برنده تر، به خود گفت:

ـ دوباره دارد فاجعه شروع ميشود.

چيزي در ريشه دندانش ترکيد مثل يک انرژي وحشي در دانه که پوست را از هم ميدرد و سراسيمه به طرف نور ميشتابد. نرگس ناگهان احساس کرد دندانهايش دراز و تيز شده اند. اگر حميد فحشش ميداد و يا دست رويش بلند ميکرد ميتوانست با دندان هايش تکه تکه اش بکند. آنچه که از زبان حميد تراويد هزار قصه زنجير در زنجير همسان براي او تداعي کرد. از ميان آن همه صدا نرگس حالا ميتوانست صداي ناله ضعيف پدرش را بشنود غالب تر... و صداي مبهم مادرش را از دور دستها که ميگفت:

ـ خسته ام...

اگر نرگس در اتاق ميماند يک حادثه دلخراش رخ ميداد.

آرام گفت: پدر...

و با سرعت پله ها را پيمود و به طرف اتاق پدرش دويد و در زيرزمين را پشت سرش قفل کرد. حميد خشمگين چهار دست و پا دويد از پله ها پايين آمده چند ضربه اي به در بسته کوبيد و فرياد زد:

نرگس...

صداي حميد و صداي قرآن که از راديو پخش ميشد درهم ادغام شدند.

ـ قحبه زن... مادر سگ...

کلمات ميباريد مثل بمب در پشت در بسته.

بوي شاش دماغ نرگس را سوزاند. چراغ را که روشن کرد. پدرش سراپا خيس در کناره در روي زمين افتاده بود و از شقيقه اش باريکه اي از خون جاري بود. وقتي که پدر نرگس را ديد با التماس و پرسش به نرگس نگاه کرد و با ضعف و ناتواني آب دهانش را قورت داد.

نرگس گفت: پ... پ... پ...

 

کلمه شکل نميگرفت. کلمه مثل يک جنين شکل نگرفته ناقص سقط ميشد... اما در سرش کلمه شکل ميگرفت، زاده ميشد، رشد ميکرد.

نرگس مداوم و پي در پي در سرش گفت:

ـ پدر عزيزم... پدر خوبم... پدر...

دست پدرش را بوسيد، پيشاني اش را و سرش را، بعد بريده بريده گفت:

ـ ميدانم... گرسنه ات است... ميدانم که ... چقدر ترسيده اي... ميدانم که آب و باران اتاقت را...

و نتوانست ادامه بدهد. از کجا شروع کند؟ از زخم روي پيشاني پدر؟... آيا آنقدر نيرو در تنش موجود بود که پدرش را بغل کند، و روي تختخوابش بخواباندش؟ همانطور که لباس هاي پدرش را عوض ميکرد به دندان هاي مصنوعي پدرش فکر ميکرد و به سوپي که در آشپزخانه طبقه بالا بود و به حميد که مثل يک يوزپلنگ پشت در کمين کرده بود. و به مادرش در يک خيابان دراز و بي انتها با کفش هاي گشادش که تلق تلق صدا ميکرد.

در طبقه بالا صداي کوبيدن در مي آمد و کلماتي که ناهنجاريشان احتمالا موش هاي جونده را از جويدن باز ميداشت.

به کي تلفن بکند؟ چه کسي ميتواند به او کمک کند؟ به نرگس؟

يوزپلنگي پشت در ايستاده بود. بايد زبان يوزپلنگي را مي آموخت و به دامش مي انداخت. و يکي يکي چنگال هايش را با انبر بيرون ميکشيد... و دندان هايش را... و به جاي آنها پنبه ميکاشت... بعد رهايش ميکرد توي خيابان...

يک خارش نابهنگام به يادش مي آورد که قارچ هاي لهيده را از خانه بيرون نينداخته است. بايد آنها را در جوي آب ميريخت تا آب باران آنها را با خود ببرد.

چرا بايد از قارچ ها بترسد؟ در او چيز ديگري روئيده بود از جنس استخوان و عاج. سي و دو دندان نيش سخت و برنده از جنس عاج. پوستش ميخاريد، نه فقط پستانهايش... همه تنش ميخاريد، ميدانست که بايد برود تمام تنش را بشويد. حتي اگر حميد شاه لوله آب را قطع ميکرد. نرگس ميدانست که شب دوباره باران خواهد باريد. و او خواهد ايستاد روي خاک باغچه، عريان، مثل لحظه تولد. نه گردنبندي در گردنش، نه زنجيري در دستهايش... نه حلقه اي در انگشتانش.

باران آرام آرام ميبارد. پدر روي ملافه سبز تميز خوابيده است. حميد در خيابان راه ميرود. چانه اش به وسط سينه اش  بين دو ميخ پستان هايش چسبيده است. نرگس آرام آرام عريان ميشود روي تخم هاي خاک شده نارنج... دستش را به آرامي روي پوست گونه اش ميکشد، آنجا که مشت هاي حميد يک بار در استخوانش ترک انداخته است. يک قطره باران از پوست به استخوان ميرسد. يک قطره از وسط پستان هايش ميلغزد و زير نافش را ميشويد. مادر کجاست؟ آيا مادر هم دارد زير باران راه ميرود؟

 

آيواسيتي ۱۹۸۸

 

پانويس:

۱ـ سيلا سوکول= در گويش دزفولي به معني، سوراخ هاي پيچ پيچ

۲ـ مليس مردالگي= در گويش دزفولي به معني، پلاسيدگي و چروکيدگي در اثر گرما يا بيماري

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:56  توسط چشمان زنان  | 

لنگه کفشی در خیابان/ عزت السادات گوشه گیر

 

لنگه كفشی در خيابان

 

عزت السادات گوشه گير

www.ezzatgoushegir.com

 

زن در وسط خيابان خيس ايستاده بود و لنگه كفشي را گاز ميزد. و باران آنقدر نرم ميباريد كه مثل شبنم روي پوست صورتش حباب ميانداخت، و روي موهايش هم كه بي قيدانه بر شانه هايش ريخته شده بود.

كفش، چرمي بود. نو بود. قهوه اي بود. و زن دندانهايش را فرو برده بود در لبه هاي آن و قطعه اي از آن را به اندازه ي يك سكه جدا كرد و شروع كرد به جويدن. جوري چرم را ميجويد كه انگار يك قطعه گوشت استيك تازه را زير دندانهايش مزه مزه ميكرد.

من ميدانم و قسم ميخورم كه در آن لحظه او اصلا نه چارلي چاپلين را در خاطر داشت و نه فيلم عصر جديد را. چون در چهره اش هيچ نوع حسي از گرسنگي نبود. و ولع او در جويدن چرم تازه كه به نظر چرم گران قيمتي ميآمد، ربطي به كمبود غذا نداشت.

خونسرد‌ اما با ولع چرم را ميجويد. و چرم، چرم سختي نبود. مثل گوشت گوساله ترد و نرم بود. و چشمهايش با يك وقار متفكرانه و بي اعتنا،‌ تماما در تسخير فكري بود. فكري كه نميشد هيچ‌ نشانه اي از آن را دريافت.

او هر چند به مدت طولاني، بي هيچ حركتي در وسط خيابان خيس ايستاده بود، اما در حقيقت در آن خيابان نبود. مثل تصويري به تصوير خيابان چسبانده شده بود. تنها نقطه متحرك در تصوير، آرواره زن بود.

شايد پس از زماني طولاني، وزش باد درختهاي كنار خيابان را جنباند و نوار زرد روي نرده هاي سيمي كنار آسفالت، مثل پروانه خيسي پرپر زد. و خيابان  خيس بود با چند لنگه كفش پراكنده . . . و تكه هاي شكسته ي اشيايي . . . و گويي تصويري از يك پليس با يك پيراهن آبي، شايد هم سفيد كه به سرعت محو شد و بعد ماشين آتش نشاني كه با صدايي ممتد به سرعت در مه فرو رفت. و پس از آن دوباره سكوت بود و خيابان خلوت و خيس . . .

و زن كه ايستاده بود در خيابان خلوت خيس و با لنگه كفشي چرمي در دستهايش و نگاهي متفكر و ثابت، خيره به يك نقطه و آرواره هايش كه ميجنبيد . . . آيا لنگه كفش زنانه بود؟

يك سگك خوش فرم نقره اي رنگ رويه كفش را ميپوشاند. اما مگر كفشهاي مردانه هم سگك خوش فرم نقره اي رنگ ندارند؟

زن بعد از جويدن، تكه نرم شده را بلعيد. و بعد ناگهان مثل اينكه به وجود كفش واقف شده باشد، به دو قسمت گاز زده كفش خيره شد.

بعد به آسفالت خيس خيابان و بعد به خودش كه ايستاده بود روي يك نقطه، و همانجا بود كه چشمهايش چرخيد و نگاهش به آرامي لغزيد از يك لنگه كفش به لنگه ديگر . . . پراكنده روي آسفالت خيس خيابان . . . و نوار زرد كه با وزش آرام باد از نرده هاي سيمي كنار خيابان جدا شده بود و كنار يك شيشه ي شكسته ي اتومبيلي روي آسفالت رها شده بود. و بعد به انتهاي خيابان فرو رفته در مه . . . ــ انتها يا آغاز؟ ـ . . . همانجا كه سرخي ماشين آتش نشاني به آرامي در مه ناپديد شده بود. يا شايد تنها تصوري از يك ماشين آتش نشاني بود. بعد وقتي كه دوباره به لنگه كفش در دستهايش نگاه كرد، و بوي چرم تازه به سرعت در سلولهاي بويايي اش پيچيد، زن ناگهان به هلال خالي جاي دندانهايش روي چرم واقف شد و از خود پرسيد چرا چرم را بلعيده است؟

چرا به جاي گاز زدن چرم، كفش را به پايش نكرده است؟

چشمهايش را لغزاند به پايين دامنش و روي پاهايش . . . پاهايش برهنه بود.

اما او وقتي كه در خيابان خيس ايستاده بود، كفش به پا داشت! مطمئن بود كه كفش به پا داشت. شايد ‌كفش هايش را جايي گم كرده باشد. يا در آن لحظه ناگهان دوست داشته است كه روي آسفالت خيس خيابان پابرهنه بايستد. اما در آن لحظه از اراده پيدا كردن يك جفت كفش نو و گران قيمت پر شده بود. اما لنگه كفش، تنها يك لنگه بود. لنگه ديگرش كجا افتاده بود؟

چرا بايد‌ چنين كفشي را بدون آنكه به عاقبتش فكر كند، اينطور سهل انگارانه مجروح كند؟ اصلا چه لذت غيرقابل دركي از گاز زدن، او را به گاز زدن برانگيخته بود؟ زن به خرد پوشيدن آن كفش زماني واقف شد كه آن كفش را از دست داد. هر چند آن كفش تنها يك لنگه بود!

زن نگاهش را روي آسفالت خيس خيابان لغزاند در‌ جستجوي كفش هاي لنگه به لنگه . . . پراكنده . . . خفته . . . روي آسفالت خيس خيابان . . . و نوار زرد كه مثل يك پروانه خيس پرپر ميزد با باد . . . و زن به سوي ديگر خيابان نگاه كرد . . . به خانه هاي ساكت . . . وقتي كه از اراده پوشيدن يك جفت كفش نو پر شده بود. . . در خياباني خلوت و خيس . . .

 

 24 جولاي 2004

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:10  توسط چشمان زنان  | 

خواب خدا/ نادره افشاری

نادره افشاری

 

خواب خدا

naderehafshari@gmx.net

 

         و خدا زن را آفرید، و از پشت او مرد را، و از پشت زن، زن و مرد را، و از پشت هردوشان انسان را؛ تا بر زمین حكم برانند، و هرچه در آن است تناول كنند و ـ اگر شیطانها گذاشتند ـ در كنار یكدیگر آرامش یابند.

         و خدا زن را آفرید، و از پستان چپ او مرد را.

         و خدا در درون خانه‌ی زن، آشپزخانه را آفرید، و در درون شكم زن، تنورِ شكم را، كه به میمنتٍ آشپزی مرد، تافته می‌شد.

         و خدا چنین قرار داد كه مرد همیشه نوكرِ زن باشد، و در آشپزخانه برای زن آش بپزد.

         و خدا چنین مقرر كرد كه از صلب مرد نطفه‌ای به رحم زن سرازیر شود و زن صاحب فرزند باشد؛ چرا كه نه ماه در حالی كه كنار شوفاژ لمیده است به پرواركردن نطفه‌ی مرد مشغول است.

         و خدا زن را آفرید، گلِ سرسبد دانایی‌ها و آگاهی‌ها. و مرد را كه در خانه بماند، و كهنه‌ی بچه را بشوید، و از حوض آب بكشد، و با دختر همسایه درددل كند.

         و خدا زن را آفرید؛ خلیفه‌ی خدا بر روی زمین.

         و خدا چنین قرار داد كه زنان بر صورت و سیرت او آفریده شوند، جانشینان خدا بر پهنه‌ی هستی؛ از بابت آنكه زایش و تولد، در انحصار ایشان است؛ همچنان كه زایش و تولد در انحصار خداست.

         و خدا مرد را آفرید، كه از صبح تا شب در بیرون كارِ گل كند، و از شب تا صبح بچه را بپ‍اید، تا زن به سلمانی و خیاطی و میهمانی برود.

         و خدا مادر زن را آفرید، زنی از تبار خجسته‌ی فمینیست‌های اسلامی كه چوب در آستین داماد كند.

         و خدا هفت شبان و هفت روز در پی آرایشِ صورت زن بود، كه او را بر انگاره‌ی خویش بپیراید و بیاراید.

         و خدا زن را آفرید، تا تنها به داستان‌های عاشقانه فكر كند، و منتظر مردی باشد كه با جهیز فراوان از راه برسد، و او را از جور پدر برهاند.

         و خدا مرد را آفرید، با پول فراوان و نعمت بی پایان، كه دربدر به دنبال كسی باشد تا روزگار را براو حرام كند.

         و خدا کار را آفرید، و مرد را که همیشه در کار باشد، تا برای همسر دلبندش ـ  كه مایه‌ی آرامش اوست ـ نان و آبگوشت فراهم كند.

         و خدا خودش را آفرید، تا زن را بر عرش عالم نشانَد، و مرد را نوكر و گماشته‌ی او گرداند، و از جنسِ مرد، برای او نانوا و بقال و عطار و راننده و رئیس كارگزینی و و خیلی‌چیزهای دیگر آفرید، تا زن با فراغ بال به شكم‌چرانی بپردازد، و مرد را به خدمت خویش درآوَرَد.

         در این میانه خدا خیلی چیزهای دیگر هم آفرید كه بعد از آفریدنشان پشیمان شد، ولی دیگر كاری نمی‌توانست كردن كه بر جای او تكیه زده‌ بودند، و خود را آلترناتیو او بر روی زمین می‌نمایاندند؛ در حالی كه خدا وعده‌ی بهشت برین را تنها به زنان ـ و البته مادران ـ داده ‌بود.

         و شیطان ـ در رقابت با خدا ـ ملا را آفرید. سرسلسله‌ی همه‌ی پلشتی‌ها. و بعد شیطان هم از آفرینش خود پشیمان شد؛ اما دیگر نمی‌توانست نسل ایشان را از روی زمین ورچیند؛ كه مانند ملخ، تخمشان درهمه‌ جای جهان پخش شده ‌بود و با داروی دفع آفات هم نمی‌شد نسلشان را از روی زمین برداشت.

         و خدا زن آفرید، تا مرد را برای تمكین نكردن در رختخواب  كتك بزند؛ كه زن شایسته‌ترین و بایسته‌ترین موجود روی زمین است، و باید همه‌ چیز برای آرامشِ اعصابش فراهم باشد!

         و خدا زن را آفرید، و او را رهبر قرار داد؛ تا خیلی از راه گم‌كردگان را به راهِ راست زنان بكشاند و از راه كجِ مردان دور گرداند.

         و خدا زن را آفرید؛ آفرینشی خجسته كه رحمی بارور دارد و استمرار نسل را بر عهده‌ی او قرار داد كه از تبار پاكیزه‌ی خودِ خداست. و خدا هفت شبان و هفت روز به این آفرینش مشغول بود، و پس از آن به استراحت مشغول شد.

         استراحت خدا طول كشید. گویا خدا را خواب در ربود. و گویا فراموش كرد كه سوگلی‌اش را در فلات ایران از بهشت اخراج كرده‌ است.

و خدا پس از آن هفت شبان و هفت روز به میمنت این آفرینش خجسته، ساز و دهل زد كه نوروز، با زن و تولد و زیبایی گره خورَد.

         اما گناهِ خدا این بود كه همه چیز را درهم‌ و ‌برهم آفرید. هم زن را و هم ملا را. هم مرد را و هم قانون اسلام را. برای همین هم در شرق میانه، دنیا خر‌تو‌خر شد و حال و روز زن و من و ما به اینجا كشید.

         گناه خدا این بود كه شیطان را بر چهره‌ی ملا آفرید، و بر سر او عمامه‌ی سیاه و سپید كرد، تا تجسم شیطنتش بر روی زمین باشند.

         و خدا زن را آفرید و چادر را و توسری را و اسید را و كتك را و قانون قصاص را و دیه را؛ تا زنان را كه خود را بر انگاره‌ی خدای زنان پنداشته بودند، به خانه‌ها برانند، و حكم ملا را ـ به جای حكم خدا ـ بر زمین جاری سازند.

         و شیطان از كرده‌اش پشیمان شد، و روی به سوی امریكا كرد، و از این كه امریكا را شیطان بزرگ نامیده بود، پوزش طلبید.

         و شیطان اعظم، در فلات ایران، خلقِ خدا را به جنگ با پسرعموهای شیطان كشاند، كه در فلات افغان به مدد عنصرِ شیطانی‌شان، روسری و توسری و زنانه/مردانه كردن همه چیز را، از پسرعمو جان‌های این‌سو خوب آموخته ‌بودند.

         و خدا از آفرینش رنگ سیاه پشیمان شد كه چشمِ ملایان را دریده آفریده‌ بود، و حجب وحیا را بر ایشان حرام گردانیده‌ بود، كه وارثان شیطان هرگز نمی‌توانند بر سنت انسان زندگانی كنند.

         و خدا همه‌ی بهشت را به شیطان فروخت و همه‌ی بشریت فلاتِ ایران را در قطعه‌ای از جهنم سوزان ـ به جرم آگاهی نیافتن از عقد اخوت ایشان ـ به سیخ كشید.

         و خدا با زن قهر كرد كه چرا اشعه‌ی مویش، شیطان را تحریك كرده‌ بود، و چرا چشم شهلایش، آتش به جگر آخوند انداخته ‌بود.

         و خدا خوابیده ‌بود. سالها بود كه فلات ایران را به شیطان، به بهایی اندك فروخته ‌بود و رفته ‌بود تا لب دریا استراحت كند.

         و خدا همچنان در خواب است. خوابِ خواب. و همه چیز را به‌عهده‌ی انسان گذاشته‌ است.

         و شیطان، انسان را در گرداگرد غمِ نان، چنان در پیچیده ‌است كه نای نفس كشیدن ندارد و همین است كه شیطان 200 سال دیگر هم بر فلات ایران حكم می‌راند، و به همه‌ی ما از وطن دررفتگان و درنرفتگان انگشت شستش را حواله می‌دهد.

         و خدا به خوابی ابدی فرو رفته ‌است؛ از برای آنكه شیطان بر علیه‌اش كودتا كرد و او را به دار آویخت.

         و خدا همچنان در خواب است، و جانشینان كورش بیدارند كه تا ببینند كه زن را در طویله‌ای به وسعت ایران به میخ طویله آویخته‌اند.

         و خدا هنوز هم خواب است، و ما را در دست شیطان، تنها با كارد سلاخی رها كرده‌ است، تا به تاریخ نشان بدهد كه فقط او ناجوانمرد نیست.

         و خدا همه را مسخره كرد، كه چشم به او دوخته‌اند، تا از خواب ابدی اش بیدار شود.

         و خدا و شیطان، با هم، دست در دست هم، همه‌ی ما را زیر منگنه‌ی  نفهمی‌هامان قلاب كردند.

         چه می‌شود كرد؟ بعضیها تاریخ را عوضی می‌نویسند!

                                                        1996 میلادی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:8  توسط چشمان زنان  | 

هزار و صد و دوازده تا گوسفند/ نادره افشاری

هزار و صد و دوازده تا گوسفند!



گردنم درد می‌کند، بعد می‌زند به سرم و از آنجا درست می‌رود تو چشمم. این طوری است که چند ماهی است ـ درست از اکتبر پارسال تا همین حالا ـ خیال می‌کنم دارم کور می‌شوم. خیال نیست، واقعیت است و من از غصه‌ی این که لابد کور میشوم، دارم می‌میرم، فقط روم نمی‌شود. هزارتا دکتر می‌روم، هزار و صدتا دارو می‌چپانم، دوهزارتا عکس می‌گیرم، پنج هزارجا آزمایش خون و شاش و بقیه‌ی مخلفات می‌دهم، تو آن تونل دراز و مسخره‌ی دکتر مغز و اعصاب چپانده می‌شوم، ماساژ می‌روم، شنا و سونا می‌روم، ورزش می‌کنم، عینک دودی می‌زنم، دکتر چشم می‌روم، هزار و یک دکتر چشم عوض می‌کنم و آخرش هیچی به هیچی؛ یعنی تا حالا هیچی به هیچی. چشم‌هام شده‌اند عینهو دو کاسه‌ی خون و من بدبخت که اگر کور شوم، دستم از همه‌ی دنیا کوتاه خواهد شد، هی کلافه می‌شوم و هی غصه‌ام می‌گیرد. بعد می‌ریزد تو گردنم، بعد می‌ریزد تو سرم و بعد تو چشمهام و تا همین امشب. کورتون کوفت می‌کنم، داروی آرام بخش می‌چپانم که شاید کمی بخوابم، و این ترس و این نگرانی لعنتی نمی‌گذارد بخوابم. و هی بدتر می‌شوم. بدتر و بدتر و باز هم بدتر. یکی می‌گوید: تو احتیاج به آرامش داری. سعی کن آرام باشی. آرام آرام و شبها تا می‌توانی بشمر! گوسفند بشمر! او.کی. یک فروند قرص آرام بخش فرد اعلا بالا می‌اندازم، نشان به آن نشانی که با کوفت کردن این قرص لعنتی الکل هم نمی‌توانم زهرمار کنم. خب، حالا می‌روم زیر لحاف، می‌خواهم کتاب بخوانم، نمی‌شود. قبلا می‌شد، حالا نمی‌شود. با این چشمهای باباغوری نمیشود. چراغ را خاموش می‌کنم و می‌شمارم:


 

یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند بعد آن مردک لات می‌پرد وسط شمردنم. گوسفند را می‌کشد تو یکی از خیابان‌های پاریس، بعد برای این که اعتقادش را به خدای آدمکشش ثابت کند، محکم حیوان را می‌کوبد به زمین که همانجا صدای شکستن کمرش می‌آید، بعد اهلامصب دویست و سی و شش تا گوسفند دویست و سی و هفت تا بعد سر گوسفند را گرد تا گرد تو همان خیابان می‌برد. بعد آمبولانس می‌آید و هوشنگ را و گوسفند بدبخت سربریده را تو آمبولانس می‌چپاند و می‌برد بیمارستان. رفیق ما سکته کرده است. کجا بودم؟ آهان... چهارصد و هشتاد و نه گوسفند، چهارصد و نود گوسفند اوه... عید قربان است. یعنی بود... تو تلویزیون گوسفندها را ردیف به ردیف سر می‌برند هزار و صد و بیست و شش تا گوسفند، هزار و زهرمار. بلند می‌شوم. چه آرامش مطبوعی. قصاب را یادم رفت. آهان همان که می‌خواست تو آلمان اجازه‌ی ذبح اسلامی گوسفند و گاو و مرغ و خروس و زن را بگیرد. بس کن لامصب! بلند می‌شوم. به آینه نگاه می‌کنم. چشمهام باز نمی‌شوند. زور می‌زنم و زور می‌زنم. بعد زن بدترکیبی را می‌بینم که انگار از مسابقه‌ی بوکس برگشته و جفت چشمهاش آش و لاش شده اند. دوباره چراغ را خاموش می‌کنم و میچپم زیر لحاف. کجا بودم؟ او. کی. از اول. یک گوسفند راستی ساعت چند است؟ چراغ را روشن می‌کنم آهان تازه یک و بیست دقیقه است او. کی. از اول... یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند... و هیچی به هیچی... شب هنوز کش میآید و من تا صبح چند صدهزارتا گوسفند شمرده باشم، خوب است؟!!!


نادره افشاری/ آلمان


۲۲ مارس ۲۰۰۷ میلادی


۲ فروردین ۱۳۸۶ خورشیدی


naderehafshari@gmx.net


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 16:1  توسط چشمان زنان  | 

لطفا نه!!/ نادره افشاری

لطفا نه!!

 

 

دیروز شنبه بود. شنبه ی هفته ی پیش تولدش بود. ولی کسی نبود. مرد، براش کادویی خریده بود و با هم ناهاری بیرون خورده بودند. به همین سادگی. بیشتر وقتش را در سلمانی گذرانده بود که زیاد احساس تنهایی نکند. با این همه دلش میخواست بچه ها بودند، ولی نبودند. همه شان آخر هفته ای رفته بودند پیش پدرشان که بتوانند عید را با مادرشان باشند. این طوری پدرشان هم سهمی از عید میبرد. بعد هم میتوانست با خیال راحت با خانواده ی تازه اش عید را جشن بگیرند. اما این هفته هوا بد بود. جمعه اش هوا خیلی خوب بود. آنقدر خوب که کت تابستانی نارنجی اش را پوشید و کلی احساس شیکی کرد. عصر همان جمعه هم رفت خرید. همان کاری که همه ی زنهای دفرمه نشده دوست دارند. چند دست لباس در بوتیکهای مختلف پرو کرد. دست آخر هم دم غروب، یک بلوز شیک سورمه ای خرید که خیلی بهش میآمد. مرد که به خانه آمد، پرسید: باز هم خرید کرده ای؟ بعد هم خندید و گفت: زنها از خرید کردن خوششان میآید، مردها از پول شمردن.

حالا دوباره شنبه بود. شنبه ی یک هفته بعد از تولدش و خوشحال بود که ببیند بچه ها براش چی خریده اند. قرار بود کادوی شیکی براش بخرند. گاه از زیر زبانش کشیده بودند که از چه چیزی خوشش میآید و حالا قرار گذاشته بودند دم اداره ی پست. همه که جمع شدند،  به کافه ای رفتند. دست هیچکدامشان کادو نبود. مهم نبود. شاید شب عیدی همراهشان میآوردند. همان سه شنبه ای که قرار بود صبح چهارشنبه اش عید باشد؛ ساعت یک و دوی صبح یا بعد از نیمه شب. بچه ها را که دید، گل از گلش شکفت. چه بزرگ شده اند. با این که تقریبا هر هفته می بیندشان، اما از دیدنشان سیر نمیشود. چه عاقل و فهمیده شده اند. چه حرفهای گنده گنده ای میزنند. ناهار را در کافه ی شیکی میخورند. بعد که دخترک میرود تا به کارهای شخصی اش برسد، با پسرش در کافه ی دیگری مینشینند و دو ساعتی در مورد فیلم تازه اش حرف میزنند. چه تم جالبی، چه ایده های خوبی و تمام مدت از این که زندگی اش دست کم این  لطف را داشته است که بچه هاش زیاد خسته کننده و بی ایده نباشند، خوشحال است. خسته که شد، خداحافظی کرد و  راه افتاد به سمت آپارتمانش. پسرش میخواست باز هم آبجویی بنوشد و منتظر دوستی شود که با هم به سینما بروند. میآید خانه و اول از همه کامپیوتر را روشن میکند. تا لباسش را عوض کند، کامپیوتر اتوماتیکمان راه میافتد. ببیند چه خبر است، چند تا نامه ی الکترونیکی دارد و این که چیزهایی را که اینترنتی سفارش داده است، در راهند یا هنوز نه! برای عید پسرش فیلم "زد" را تدارک دیده است که در جوانی در دانشکده دیده است. پسرش مشتاق است این فیلم محبوب مادرش را ببیند. باید ببیند. فروشنده نوشته است که سفارش را دریافت کرده و همین شنبه فیلم را براش پست کرده است. کاش تا سه شنبه شب که بچه ها جمع میشوند - که سمبولیک دور هم جمع باشند و سبزی پلو ماهی بخورند و پای سفره ی هفت سین بنشینند - فیلم برسد. مرد نیست. هنوز از سر کار برنگشته است. چیزکی فراهم میکند و مرد میآید. ساعت هشت و نیم شب است. کلی میخندند. تلویزیون فیلم سیاسی مخصوصی نشان میدهد. داستان مربوط به دادگاه مجدد قتل یک سیاه پوست به دست سفیدپوستی است که حالا پیر و پاتال شده است. تهدید و مرگ و ترس. با این همه بالاخره دادستان موفق میشود ثابت کند که قتلی ۳۰ سال پیش صورت گرفته و حالا قاتل پیر پس از این همه سال محکوم میشود، به زندان ابد محکوم میشود. حالا مگر یارو چند سال دیگر میتواند عمر کند؟ در تمام لحظاتی که دادگاه در کار است، به دادگاههای ایران فکر میکند. ساعت یازده خسته و مرده میرود که دراز بکشد. دراز میکشد. عینکش را برده است تو رختخواب. چراغ را که روشن میکند، کیف چرم سفید شیکش را که بچه ها براش خریده اند، روی مبل مطالعه اش میبیند. لبخندی میزند. کیف قشنگی است، بزرگ و شیک و جادار. بهار و بعد هم تابستان در راه است. هرچند که اگر هوا بارانی نباشد، میتواند ستش کند. تا چهار صبح یک روند میخوابد. یک کلمه هم نمیخواند. امروز حسابی خسته شده است. ساعت چهار صبح دوباره  بیخوابی به سرش میزند. بلند میشود و سعی میکند پرنده اش را که خوابیده است، بیدار نکند. همان چهار صبحی دوباره سری به اینترنت میزند. یکی از کسانی که از سالها قبل میشناخت و هنوز کله اش بوی قورمه سبزی میدهد، مقاله ای نوشته است در مورد زندان و زندانها. تا نیمه میخواندش، اما تمام گذشته ها روی مونیتور میدوند. خسته میشود. ساعت شده است شش صبح. دوباره به رختخواب برمیگردد، شاید دوباره بخوابد. این حرفها خسته اش میکند. کمی به شایسته فکر میکند، بعد میخوابد.

          مستاجر خانه ای است که پر از چمدان است. شوهری دارد که همه اش با زنها و مردهای دیگری که در این خانه و خانه های بغلی هستند، سرش گرم است. زنها ودخترها روسری و مقنعه دارند. خانه ها به هم راه دارند. به مردش میگوید: بیا این خانه ی بغلی را اجاره کنیم، بچه ها بزرگ میشوند و جامان کم است. مرد در حالی که لبخندی از سر همدستی با زن دیگری رد و بدل میکند، میخندد و میگوید: ما که این جا اجاره نمیدهیم! همه میروند و میآیند و حرفهایی میزنند که انگار او را نامحرم میدانند. فکر میکند: اگر از این مرد جدا شود، دیگر ازدواج نمیکند. اصلا دلش نمیخواهد مجبور باشد حرفی را بزند که دوست ندارد، یا کاری را بکند که نمیخواهد. از این خانه به آن خانه میرود و از لابلای آن جمعیت که همه اش حرفهای خصوصی دارند و کارهای خصوصی میکنند، رد میشود، بدون این که دوستی در میانشان داشته باشد. در میان آنها حتا احساس امنیت هم ندارد. فقط دنبال این است که به بچه هاش برسد. همه را میشناسد. تقریبا همه شان را میشناسد. بعضی از مردها شیک و مرتبند و اگر این جا ندیده بودشان، فکر نمیکرد عضو این گروه مخفی و عجیب و غریب باشند. مردها کت و شلوار پوشیده اند، ولی بیشترشان تیپ کارگری دارند. بعضیها چرب و روغنی هستند. هوا آفتابی است. یکی از مردها که قیافه ی مرتبی دارد، میآید بیرون و روی پله ای مینشیند. جوانک کارگری را صدا میکند و تا جوانک برسد، هفت تیرش را درمیآورد و دم دستش میگذارد. زن دارد نگاه میکند. انگار هفت تیر نه برای آن مرد که برای خود این زن است. حس ششمی وادارش میکند فرار کند. نمیخواهد بمیرد و نمیخواهد ببیند که دیگری را جلو چشمش میکشند. مرد هفت تیر به دست آن جوانک را وادار کرده است در حالی که چشمها را بسته است، به سمتی برود. زن که همچنان در حال فرار است، بالاخره خسته میشود و در خانه ای یا اتاقی پناه میگیرد. مرد میآید و هفت تیر را به سمتش نشانه میرود. اول روی قلبش، بعد به سمت آلت تناسلی اش. فقط میشنود که دارد داد میزند: لطفا نه! لطفا نه! این واژه ها آلمانی ادا میشوند که بیدار میشود. هنوز صدای مرد میآید: این پاسخ کسی است که این جا برای خودش ساز دیگری میزند.

          ساعت هشت و بیست و سه دقیقه ی صبح یک شنبه است. از خواب بیدار میشود. خسته و مرده. شیرینی و شادی دیروز با بچه ها و دیشب با مردش، با این ترس تمام شده است. نمیتواند ادای آدمهای عادی را در بیاورد. خریت آن سالها، پس از چهارده پانزده سال هم رهاش نمیکند.  سایه ی شوم ترورهای درون گروهی، شب عید، در اروپای مرکزی سایه اش را روی زندگی کاغذی اش پهن کرده است. الان یک شنبه صبح است و زن میکوشد آن ترس و نگرانی و آن شادی آبکی اش را برای عید و تولدش، روی صفحه ی مونیتورش یادداشت کند که کمی آرام شود. شنیده است که نوشتن  نوعی روانکاوی است. شاید با نوشتنشان، از زهرشان کم کند؛ درست مثل اجدادش که ترسهاشان را روی دیواره های غار محل اقامتشان با سنگهای نوک تیز حک میکردند.

 نادره افشاری/ آلمان

۱۸ مارس ۲۰۰۷ میلادی

۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۵ خورشیدی

naderehafshari@gmx.net 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:37  توسط چشمان زنان  | 

"من یک معشوقه می باشم" از مهستی شاهرخی

من یک معشوقه می باشم. معشوقه بودن، شغلٍ خوبی است. معشوقه ها لازم نیست کار کنند. معشوقه ها فقط برای آقایان و سروران و تاجٍ سران شان دلبری می نمایند و هر چه ایشان بفرمایند را بر روی چشم نهاده، انجام می دهند. معشوقه بودن، زن و مرد ندارد. معشوقه های زن، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره اند و معشوقه های مرد، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره و کنارٍ منقل و توی کافه نیز می باشند. در دنیای کنونی ایستادن بر روی پای خود بسیار سخت می باشد و انسان در هر حال چه زن و چه مرد نیاز به نقطه اتکایی دارد و این از لحاظٍ علمی ثابت شده است و حتا گالیله در هنگامٍ کشفٍ قانونٍ جاذبه ی زمین به این مسئله اشاره کرده است.

شاعر شهیر نیز می فرماید

دل و دینم، دل و دینم ببرده است/ بر و دوشش، بر و دوشش، بر و دوش

که البته در اینجا منظورٍ شاعر از "دوش" اشاره ای به حمام نیست بلکه منظورش اشاره به شانه های معشوقه می باشد و در بوطیقای ارسطو نیز به این نکته اشاره شده است. بله می گفتم. معشوقه بایست از یک حداقلٍ زیبایی ظاهری برخوردار باشد و باقی را به کمکٍ مشاطه گران و سونا و غیره تصحیح نماید تا ظاهرٍ مناسبی برای سرور و یا سروران و تاجٍ سران بعدی داشته باشد و بتواند مدام برای ایشان پشت چشم ناز کند.

معشوقه گی کار سختی نیست فقط به ملایمت و ملاطفت و همنوایی با سرور نیازمند است. معشوقه بایست همواره موافقٍ نظراتٍ تاجٍ سرش باشد و عقایٍد او را چون آیاتٍ الهی در بین عموم پخش و تبلیغ نموده تا در امور معشوقه گری پیشرفتٍ بسیار حاصل بنماید. معشوقه در بسیاری از موارد نقشهای سخنگو و منشی و ماشین نویس و امضاء جمع کن را نیز به عهده دارد. معشوقه می تواند به خاطر سابقه ی فعالیت های بسیار در زمینه ی معشوقه گری پس از چند سال به عنوانٍ عضٍو مطرحٍ در جامعه ی هنری قد علم بنماید.

شاعر در این باره می فرماید

کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم

از زاویه دیدٍ شاعر "کمال همنشین" یا مزایای همنشینی چیزی مطلوب و مفید بوده است. تاریخ نشان داده است که همنشینان به عنوان داور و یا دبیر ادبی و یا منتقد و تصمیم گیرنده در صحنه های هنر به حیاتٍ خود ادامه داده اند. شهریار قلبٍ من خودش سلطانٍ قلبٍ استاد و سرورش بوده است و این یک سنتٍ دیرین پارسی است که بین شمس و قمر و سیارات و کهکشانات می گذرد.

مولانا در این باره می فرماید: این نه منم، نه من منم

معشوقه و یار یکی می شوند و معشوقه در این عشق محو می شود و منیتٍ خود را به کل از دست می دهد.

من درویش هستم و دارای عقایٍد عرفانی نیز می باشم. در اوقاتی که من به شهریٍار جهانم، شیرٍ ژیانم، خسروی شیرین دهنانم بسیار حال داده می باشم ایشان نیز از نثرٍ اثر و زبانٍ شیرین و روانی کارم تعریف بسیار می نمایند. سرورم مرا یک شاعرٍ غریزی و ذاتی می دانند.

دلبر جانان من، برده دل و جان من/ برده دل و جان من، دلبر جانان من

بنابر این هر چه دلبٍر جانانٍ من امر بفرماید همانست. دلبٍر جانان من می فرمایند: "سیاست و ادبیات هیچ ربطی به هم ندارد" و بنابر این نشست و برخاست با اهالی حکومت به هیچ وجه نشانه ی ارتجاع و سرسپردگی نویسنده نمی باشد بلکه دلیلی بر پدرسوختگی او می باشد. دلبرٍ جانان من بسیار پدرسوخته می باشند و با هر نوع عمامه دار و بی عمامه ای معاشرت می فرمایند. ایشان آنها را برای پذیرایی به خانه ی من می آورد و از من نیز می خواهد که با مهمانهای ایشان مهربان باشم و از آنان پذیرایی جانانه ای به عمل بیاورم و من که خود را نیز پدرسوخته ای همه فن حریف می پندارم از سرورم اطاعت کرده و به مهمان های ایشان حسابی می رسم. تمام وقت من به ایشان و مهمانداری اختصاص یافته است.

معمولاً وقتی اهالی قلم و قلم مو به بحث نشسته اند من می شوم اهلٍ مطبخ تا شام را آماده کنم. برای من جای تعجب بسیار می باشد که هر وقت هم می آیم حرفی بزنم شهریارٍ جهانم زود می گوید غذا می سوزد ها! و من مجبورم به آشپزخانه بروم تا به قورمه سبزی سر بزنم. جای بسی تعجب می باشد که جمله های من که پیش از این با "من این طور فکر می کنم..." یا "من می گویم که..." شروع می شد ، حالا در سایه ی سرورم تغییرٍ عظیمی پیدا کرده است!!! حالا دیگر هر وقت حرف می زنم می گویم "به نظرٍ شهریار..." یا "خسرو می گوید که..." و یا " امیر معتقد است که..." و خلاصه: این نه منم، نه من منم

من شخصاً دلم می خواهد سر به تنٍ هیچ زنی نباشد و نمی خواهم نگاهٍ سلطانٍ قلبم به ریختٍ نحسٍ هیچ زنی جز من بیفتد ولی به روی خودم نمی آورم و سکوت می کنم و زیرٍ زبانش را می کشم ببینم به چه کسی نظر دارد. کافیست از زنی کمی تعریف کند و یا یاد کند تا مگر خدا به آن زن رحم کند. چون در اولین وهله بی هیچ دلیلی آن عفریته را جروواجر کرده و از روی صفحه ی زمین محو می کنم. حسادت به دلیل و منطق احتیاج ندارد.

شاعر می فرماید:

دل من در هوای روی فرخ/ بود آشفته همچون روی فرخ

دل من مدام در هوای روی و موی فرخ می طپد و همین طپشٍ قلبم، دنیا را آشفته خواهد کرد.

شخصاً مثل هر هنرمندی، چشمٍ دیدن دیگری را ندارم ولی سلطانٍ قلبم مدام به من توصیه می کنند که هیچ به روی خود نیاورم و با برخی از آنها که ایشان تعیین می کنند دوستی کنم. من از جمعٍ بانوان گریزانم و از ناز و نوازشهای آقایان و مصاحبتٍ با ایشان بسیار لذت می برم ولی به ناچار با بانوان شاعر و نویسنده بنای معاشرت گذاشته و مدام با تلفن از احوالاتشان جویا می شوم. این که زندگیشان چگونه است و این که از کجا می آورند می خورند و چطور کارشان را می نویسند و تا به حال چقدر نوشته اند و چه کسی کارهای چاپ نشده شان را می بیند و با چه کسانی معاشرت دارند معشوقه چه کسانی بوده اند و الان معشوقه چه کسانی هستند و خلاصه با کی ها خوابیده اند و با کی ها احتمال داشته بخوابند و در حاضر دقیقاً با کی ها روبط حسنه دارند و می خوابند را می پرسم و همه را مو به مو و از سیر تا پیاز برای سرورم نقل می کنم. مواردی هم هست که از قریحه ی سرشار داستان سرایی ام الهام گرفته و رنگ و آبی به داستان می دهم تا بابٍ پسند تاجٍ سرم شود و مایه ی مسرتٍ ایشان را فراهم آورم.

تمام تلاشٍ من برای حال دادن به ایشان متمرکز شده است. پیش از آشنایی با سلطانٍ قلبم، گه گاه می نوشتم ولی حالا که اهلٍ مطبخ شده ام فرصت نمی کنم.

ایشان می گویند که من بایست حالا حالاها صبر کنم و نبایست در کار چاپ آثارم عجله به خرج نشان دهم و هنگامی که زمانش رسید ایشان از طریق دوستان شان اقدام خواهند کرد. ایشان همیشه اضافه می فرمایند که محیط هنری برای خانمها پر از فساد است و نبایست به آن وارد شد و بهتر است خانمها واردنشده از آن خارج شوند و خلاصه بایست از خیرش گذشت و در آخر ایشان با بیحوصله گی می گویند اینها را ول کن و بیا به به من برس. من سالهاست که در حال رسیدن به ایشان می باشم.
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 7:59  توسط چشمان زنان  | 

زهرا سنگسار شد/ عزت گوشه گیر

سایه ی باریک، زهرا، زیر نور ضعیف میدان دراز و درازتر می شد. تا وقتی که آن دو زن قلچماق دستهای، زهرا، را از پشت بهم قفل کردند. دستهای، زهرا، چون برگهای زرد چنار بی رمق و شکننده بود و تنش گاه سرد می شد و گاه گرم... و وقتی که کفن سفید را در دست آن مرد سیاهپوش دید که آرام آرام به طرفش نزدیک و نزدیک تر می شود. به آرامی گفت:

- بچه هام...

و زردابه ای تلخ و رقیق روی دستهای زن قلچماق ریخت.

زن قلچماق، در حالی که دستهایش را با خشونت به چادر، "زهرا" می مالید. با چشمهای زرد و درشت به "زهرا" چشم غره رفت و زیر لب گفت:

- جنده... اینجا هم دست از گندکاریش برنمی داره...

زنی کاسه ی آبی را به لبهای "زهرا" نزدیک کرد. زهرا گفت: نه... و رویش را برگرداند. اما بعد ناگهان تنٍ "زهرا" گرم شد. آنقدر گرم شد که عرق بالای لبش شبنم زد. بعد با حسی به شدت بی اعتنا به خودش گفت:

- هیچکس... هیچکس... هیچکس...

و پلک ضخیم و ودم کرده ی چشم هایش رویهم افتاد. آن دایره های زرد و خشنٍ چشمهای زن قلچماق او را به درونٍ حمام نموری برد که در و دیوارش را خزه پوشانده بود و سرمای غریبی داشت و کفٍ حمام لیز و چندش آور، مثل غسالخانه بود.

بعد از صدور حکم بود که او را به حمام آورده بودند.

***

حاکم گوشه ی عبایش را تکان داد و با گردن افراشته و چشمانی مغرور به "زهرا" که توی چادر پاره پوره اش مچاله شده بود نگاه کرد و پرسید:

- چند سال دارید؟

- نمی دونم... بیست و چهار... بیست و پنج سال...

- چند تا بچه دارید؟

اشک، زهرا، بی صدا از چشمهایش سرازیر شد. "زهرا" چادرش را لای دندانهایش تپاند.

صدای محکم حاکم بلند و رسا به گوش رسید:

- پرسیدم چند تا بچه دارید؟

- دو تا دختر دارم آقا...

مردی که میان حضار نشسته بود گفت:

- نکبتی توله هاشم دخترن!...

"زهرا" نگاهش را به حاکم دوخت. به زبانش که می چرخید دور لبهایش. به دندانهایش که وسطشان باز بود و به پیشانی بلند حاکم که می گفتند شانس و اقبال می آورد. و به دستش که پیوسته شکم گنده اش را می خاراند و به چشم هایش که هیچ عاطفه ای در آنها نبود. نگاهش مثل نگاه شیخ مصطفی ملای ده شان بود که هفته ای یک بار با ارباب از شهر به ده می آمد و می رفت سر منبر و تا می توانست گریه ی مردم را درمی آورد... و پدرش را به یاد آورد که در یک روز توفانی با مادیان از رودخانه ای طغیان زده عبور می کرد و شیخ مصطفی را هم پشتش سوار کرده بود. شیخ مصطفی پیوسته دعا می خواند و پدرش که از آمدن شیخ دل سنگین شده بود. در حالی که با شلاق به پشت مادیان می کوبید، سرش را به طرف آسمان بلند کرد و هر چه فحش و ناسزا در خاطر داشت نثار خدا کرد: "ای قرمساق که هی میری بالاتر به ته آسمون و ما رو هی می فرستی به قعر زمین... کجایی که ببینی ما چطور توی گل گیر کرده ایم!"

"زهرا" ترسید که نکند شیخ مصطفی پدرش را نفرین کند... بدتر از همه این بود که باید یک جوجه هم برایش کباب می کردند. "زهرا" می دانست که وقتی پدرش دنبال جوجه های چاق و چله دستهایش را در لانه به حرکت درمی آورد، سعی می کند جوجه ای به چنگ نیاورد تا شیخ بگوید که ما به تخم مرغش هم راضی هستیم!

وگرنه اگر پدرش به اینکار دل میداد، با یک جست می توانست سه تا مرغ را بدون دردسر بگیرد. راهش را خوب می دانست.

و حالا حاکم مثل شیخ مصطفی نشسته بود روبرویش و بجای تار و تنبک، ناله و ضجه به ارمغان اورده بود و حکم صادر می کرد.

صدای حاکم فکر آشفته ی "زهرا" را تکان داد:

- چه چیزی باعث شد که شما به این راه ناشایست کشیده شوید؟

"زهرا" بر و بر نگاهش کرد که آخر منظورش از این پرسش چیست؟ و حاکم که دریافت پرسش را خیلی زود مطرح کرده است، سئوال را عوض کرد:

- از چه زمانی آن مرد را می شناسید؟

حسی غریب در تن زهرا پیچید. عرق بالای لبش شبنم زد. در بازجویی آخر باید اعتراف می کرد. حاکم با کنجکاوی "زهرا" را برانداز کرد:

- شرح ماجرا را بگوئید.

"زهرا" در چنبرهء تنگی نفس گفت:

- رفته بودم منزل صدیقه هم ولایتی مون که مستأجر اقدسه...

- آیا ایشان در این دادگاه حضور دارند؟

"زهرا" به پشت سرش، به ردیف زنها نگاه کرد، صدیقه را ندید اما در عوض اقدس را دید که نشسته است ردیف جلو و مثل یک زن هرجایی نگاهش میکرد. "زهرا" با نفرتی پنهان شده گفت:

- نه آقا...

- خوب ... ادامه بدهید...

- رفته بودم منزل صدیقه هم ولایتی مون که یه میخ طویله بگیرم. دختر کوچکم یه ماهه بود و یکی از میخ طویله های گهوارشو، پدرش برده برد...

- شوهر شما میخ طویله را برای چه چیزی می خواست؟

- شوهرم معتاده آقا... هروئینی و مشروبیه آقا... تموم زندگیمونو برده بود فروخته بود. فقط یک دولچه و تشتی و گلیم جهازم برام مونده بود. من نذاشتم که این چند تیکه رو ببره بفروشه... اونم سیر کتکم زد... موهامو پیچوند دور دستشو انداخت منو وسط اتاق... میخ طویله رو که از دیوار کنده بود، کرد توی سرم... درست وسط سرم... هوش نبود... گٌرد می خواست...


بچه شیرخواره ی "زهرا" نعره زد. "زهرا" از کنار گهواره ی نیمه آویزان بچه گذشت. صورتش را به چهره ی بچه نزدیک کرد و توی صورتش جیغ کشید:

- تخم حروم بچه سگ...

خونی که از شقیقه اش پایین می آمد چکید توی دهان بچه... بچه خون را مزمزه کرد و قورتش داد و اندکی ساکت شد... مثل آن شبهای سرد کسالت بار که بجای شیر، پستانک چایی تپانده می شد توی دهانش... و "زهرا" گوشه موهایش را می جوید و خیره چشم می دوخت به یک نقطه... و فکر می کرد...

شوهرش خشن و بی قرار بود. همه ی اهالی ده حال و روزشان این طور شده بود. همه بار و بندیلشان را بسته بودند و راهی شهرهای بزرگ شده بودند. زهرا هم تشتی و دولچه ی مسی و منقل و گلیمی را که جهازش بود، گذاشت روی کولش و همراه شوهرش راه شهر شد. شهر رویاانگیز بود برایش. کار فراوان. آب فروان. نان فراوان. خانه و هر چیزی که ماوراء رویاهای او بود.

ابتدا زندگی در شهر غریبانه بود. "زهرا" فکر می کرد که جای واقعی او توی ده است و هیچ گاه نخواهد توانست به شهر خو بگیرد. اما وقتی که شوهرش کارگر ساختمانی شد و دخترش بدنیا آمد، مدتی بود که به اتاق کوچک کرایه نشینی و به فضای رنگین شهر عادت کرده بود.

زمستان که برف تا زانو بالا می آمد، شوهرش می نشست تنگ دلش و بهانه می گرفت و دق دلی اش را سر "زهرا" در می آورد. خرج بالا بود. شیر "زهرا" هم از دو ماهگی خشک شده بود. بچه شیر قوطی می خواست و آنها هم نان می خواستند و پول کرایه ی اتاق ...

شوهرش از کار باک نداشت. جان می کند تا وقتی که کار بود اما با بیکاری زمستانی و مسئولیت نان دهی، موش جونده ای در سرش پروار می شد که آرام آرام مغزش را می جوید و شتابان از حلقومش پایین می آمد تا اندک اندک قلبش را هم بجود...

بچه دوم "زهرا" توی شکمش بود که شوهرش رفت و پیدایش نشد. ماهها بعد که سر و کله اش در خانه پیدا شد دیگر آن شوهر خشن و عصبانی و تنومند نبود. چشم های گود رفته، پوستش کدر و چروکیده و سیاه و نگاهش بی عمق بود. آب دهانش لزج و آویزان، و دست هایش به طور چندش آوری لرزان و بهم گره خورده بود. پا به ماه بود که شوهرش مثل بید لرزان به خانه آمد، "زهرا" رفت که بغلش کند، داشت می افتاد، که غلظت بخار دهانش و بوی تعفن تنش تا سلولهای مغزش فرو نشست و تا توانست روی شانه های "زهرا" استفراغ کرد. بوی تنفس او و آن ترکیب اسیدی سبز رنگی که از معده اش بیرون می ریخت، "زهرا" را عاصی کرد و تا توانست با مشتهایش کوبید روی سر شوهرش...

- عرقی گردی بی غیرت... تو دل کار کردن نداری... الهی که حضرت عباس بزنه توی کمرت. الهی که جون به جون بشی. بری و دیگه برنگردی... الهی که ماشین هفت دفعه از روت بگذره نامرد... الهی...

شوهرش با ناله های دردناک از ته سینه اش گریه کرد... و "زهرا" نیمه نفس ولو شد روی زمین...


صدای برنده ای ی حاکم مثل نیش ماری توی تنش فرو رفت:

- حاشیه نروید. اصل قضیه را بگویید.

مردمک چشم های حاکم عمیق و کنجکاو، واکنش "زهرا" را در مقابل پرسش ها می سنجید و گاه به گاه به ذرات چهره ی "زهرا" دقیق می شد و وانمود می کرد که نمی خواهد چشم بر نامحرم بدوزد. همان طور که "زهرا" سرش را به سینه اش چسبانده بود نگاهش به زیر میز حاکم خزید. به انگشتان نرم و گوشتی حاکم نگاه کرد که چیز سیاهی را توی انگشتانش گلوله می کرد و یکی از پاهایش را روی تخته جاپائی میز تکان می داد. "زهرا" فکر کرد که انگشتان زنان محله و دهشان هرگز مثل انگشتان شکرپنیری حاکم سفید و تر و تمیز نیست. و یاد دست های استخوانی چاک خورده و کبره بسته ی شوهرش افتاد و یاد آن روز که مثل یک پلنگ تیر خورده پریده بود طرفش و میخ طویله را کرده بود توی سرش. درست وسط سرش...

دختر دومش یک ماهه بود که بعد از چند ماه بی خبری با لب و لوچه ی آویزان و آب دهانی که سینه ی پیراهنش را خیس کرده بود، آمده بود تا خرج گرد و دوایش را تأمین کند. "زهرا" با دلتنگی از جدار پاره ی لحاف پنبه ی چرکینی درآورد و گذاشت روی زخمی که خون از آن می توفید. پستانش را گذاشت دهان دخترش. و دید که یک قطره شیر هم ندارد. همان طوری که به خودش دشنام می داد گفت: "خونه خراب شدم. حالا چه خاکی به سرم کنم. نان و عسلم مهیاست که شیرم دوباره برگرده؟!"

دولچه و تشت مسی را شوهرش فروخته بود. حالا بجز همین گلیم دارایی دیگری نداشت. چندبار خواسته بود که برود کلانتری شکایت کند اما در و همسایه ها همه گفته بودند که صبر داشته باش شوهرت سر به راه می شود. زن جوانی توی این ولایت غریب نیست که بدون سر پناه باشد. تازه بچه هایت سایه ی پدرشان را روی سرشان می خواهند.

"زهرا" چادرش را سرش کرد و همان طور که هق هق می کرد رفت منزل صدیقه هم - ولایتیشان تا از او یک میخ طویله برای گهواره دخترش بگیرد، و درد دلش را هم برایش بکند. خدا خدا کرد که اقدس صاحبخانه ی صدیقه منزل نباشد. از اقدس بدش می آمد. رفتارش طوری بود که انگار طلبکارٍ آدم است. درٍ منزل باز بود، از پله ها پایین آمد. چند بار صدیقه را صدا زد اما جوابی نشنید. روی درٍ اتاقٍ صدیقه یک قفل بزرگ آویزان بود. مردی در حالی که پایه ی میز شکسته ای را تعمیر می کرد و با چکش روی آن می کوبید، گفت:

- صدیقه با اقدس خانم رفتن شاه عبدالعظیم...

مرد هم مستأجر اقدس بود. توی کارخانه ی شیشه سازی کار می کرد. "زهرا" مستأصل به قفلٍ درٍ اتاقٍ صدیقه و سپس به مرد نگاه کرد. نگاه مرد مدتها بود که خیره و کنجکاو به خون روی گونه ی "زهرا" ثابت مانده بود. "زهرا" شتابان گفت:

- می خواستم از صدیقه یک میخ طویله بگیرم برای گهواره ی بچه ام...

قطره ای از خون چکید روی چادرش. "زهرا" با گوشه ی چادر خون را پاک کرد. اشک چشم هایش را سوزاند. رویش را کرد طرف دیوار و هق هق گریه اش بلند شد. مرد چکش را گذاشت روی زمین و دوید طرف "زهرا".

پارچه ای را که سرٍ بند آویزان بود، برداشت و به "زهرا" داد تا دور سرش بپیچد. در حالی که به رنگ پریده اش نگاه می کرد، با مهربانی گفت:

- چیزی نمی خوای؟ هیچ چیز دیگه ای؟!

"زهرا" شتابزده گفت:

- نه... خدا عمرت بده... خدا از آقایی کمت نکند...

و راهی منزل شد. اما حقیقت این بود که "زهرا" گرسنه اش بود. بچه اش هم شیر می خواست. همان طور که قدم برمی داشت پیش خود فکر می کرد: "تا کی می تونم صورتمو با سیلی سرخ نگه دارم؟"

دل به دریا زد و به عقب سرش نگاه کرد. مرد هنوز در نیمه ی در ایستاده بود. "زهرا" برگشت و با شرم گفت:

- اگه دارید چند تومنی قرض می خواستم...

مرد دستش را کرد توی جیبش و چند تومان گذاشت دست "زهرا". انگشتان گرم مرد اندکی روی سردی کف دست "زهرا" مکث کرد. نگاهشان مثل یک مدار نامرئی انرژی، چیزی را در درونشان جابجا کرد. طوری که "زهرا" نفهمید چطور به در دکان نانوایی رسیده است. به شعله های آتش تنور زل زد... به شعله ها...

حاکم زیر لب گفت:

استغفرالله ربی و اتوب و الیه...

"زهرا" از گوشه ی چشم به زنان قلچماق و بعد تفنگدارها نگاه کرد و احساس کرد که باید سردی غریبی در تن آنان دویده باشد.

***

زخم سر "زهرا" خوب شده بود. حالا کنار مرد نشسته بود روی یکی از صندلی های طبقه ی دوم اتوبوس و از آن بالا همه چیز به نظرش شفافتر و زیباترشده بود.

مرد چند قوطی شیر برای بچه اش خریده بود و برای او هم یک پیراهن.

روز جمعه بود و "زهرا" یک روز تمام را در کنار مرد گذرانده بود. "زهرا" مثل یک دختر شانزده ساله گفت:

- محسن... امروز چه روز خوبی بود...

محسن دختر بزرگ "زهرا" را روی شانه هایش نشاند و از اتوبوس پیاده شد.

حاکم با لحن نیشداری پرسید: در مدتی که همسرتان به خانه نمی آمد، خرج شما را چه کسی عهده دار می شد؟

- من از مدتها پیش منزل این و آن کار می کردم آقا...

"زهرا" متوجه شد که با این جور کار کردن ها خرج کرایه اتاقش هم در نمی آید. تازه بچه هایش هم به پرت و پیسی افتاده بودند. حتی موقعی که محسن برایش توی یک مهد کودک کار پیدا کرد، صاحب مهد کودک عذر بچه هایش را خواست. و فقط در صورتی می توانست بچه هایش را در آنجا نگهدارد که از حقوقش کم کنند. و تازه باز هم فقط کرایه اتاقش درمی آمد.

"زهرا" به همین هم قانع بود. تا کی می توانست بچه هایش را به این و آن همسایه بسپرد و همسایه به بچه هایش تریاک بخوراند! علاوه بر همه ی اینها هزارجور حرف برایش درآورده بودند. همین اقدس که پسرش تازه تفنگدار شده بود و از برکت تفنگ پسرش توی محله برای خودش کسی شده بود، بنای ناسازگاری را با "زهرا" گذاشته بود که زنی تنها چقدر تا دیر وقت این ور و آن ور بپلکد؟!...

یک بار هم گفته بود که: "قسم می خورم انگاری فلفل تو تنکه اش کردن. دیدی لپ ورداشته!"

"زهرا" از لحظه ای که آمده بود توی این محله از اقدس بدش می آمد. چشمهای سبز ورقلمبیده، هیکل لندهور و صدای بلند و مردانه اش که با لهجه هم صحبت می کرد، او را می لرزاند. همیشه اقدس را می دید که با قصاب و سبزی فروش گرم صحبت بود و یا کمرکش آفتاب سر کوچه می نشست و دست هایش را سایه بان چشم هایش می کرد و عبور و مرور عابران را زیر نظر داشت. از زیر تنبانش پاهای بزرگ با موهای فرفری مردانه اش می زد بیرون و مردم محل را بازخواست می کرد. و یا با مستأجرهایش سر هیچ دعوا راه می انداخت.

***

از وقتی که محسن با "زهرا" جفت شده بود و خرجش را به گردن گرفته بود، زندگی "زهرا" جور دیگری شده بود. مثل یک اسب جوان کار می کرد تا سر هفته برود و محسن را ببیند و او هم کم و کسری های زندگیش را جبران کند.

محسن زبانٍ دلٍ "زهرا" را می فهمید. با تمام جوانی اش، پخته و کارکشته بود.

مدتی بود که اصلاحاتی در تمام شهر انجام گرفته بود. اما نه وضع "زهرا" تغییر کرد و نه محسن.

"زهرا" می گفت: اگر صبر کنیم شاید خیلی چیزها عوض بشه. اما محسن چشمش آب نمی خورد. همیشه می گفت: درد ما این طوری درمون نمی شه که از جیب یکی دربیارن، بذارن توی جیب یکی دیگر... این وسط هم یه عده مفت خور چیزایی گیرشون بیاد. باید پی درمون واقعی اش باشیم.

"زهرا" توی مهد کودک در حالیکه به حرف های محسن فکر می کرد، رویای روز جمعه را هم در سر می پروراند. روزهای جمعه خستگی یک هفته کار از تنش بیرون می رفت. همراه بچه ها و محسن در صندلی عقب اتوبوس دو طبقه می نشست و از بالا شهر را با ولع نگاه می کرد.

آخر شب بود که از اتوبوس پیاده شدند. محله تاریک بود. "زهرا" به آهستگی در اتاق را گشود. آنطور که هیچ مستأجری صدای چرخش را نشنود. بچه ها را در جایشان خواباندند. محسن توی تاریکی ایستاد و تن ملتهب و تبدارش را می خواست با آغوش "زهرا" آرام کند. گونه ی "زهرا" را بوسید و جای زخم سرش را...

حاکم روی میز کوبید و فریاد کشید:

- شما به عنوان یک زن مسلمان چگونه به خود اجازه دادید که...

محسن با هیجان گفت:

- تصدقت بروم "زهرا"

هیکل لاغر و تکیده ی "زهرا" مثل یک بانوی خوشبخت راست شد. با چهره ای پریده رنگ بازوانش را دور تن محسن حلقه کرد و نفهمید چند بار زیر لب گفت: محسن...

زن قلچماق گوشه ی لبش را به دندان گزید و گفت:

- ای شیطان گور به گورت بکنه انشاالله زن!

و "زهرا" صدای همهمه شنید و دشنام...

- به نام خدا سنگسارش کنید...

حاکم مشت بر میز کوبید و برافروخته فریاد کشید:

- ساکت... ساکت!!...

"زهرا" در کنار محسن اولین بار بود که حس داشتن یک حامی را احساس کرد. محسن "زهرا" را به نرمی نشاند روی سینه اش و درون حلقه ی بازوانش جایش داد.

در این حلقه بود که "زهرا" در ضمن گریه خندید.

اقدس که در جایگاه شاهد نشسته بود، وقتی دهانش را باز کرد، از هرم نفسش که بوی کشتارگاه می داد، "زهرا" چادرش را روی بینی اش کشید.

- بله آقا... خودم به چشم خودم دیدم، زنیکه توی خونه ی خودش بند نمی شد. انگار خونه ی من دروازه ی شهر شده بود، هی می آمد و هی می رفت. آقا به عصمت فاطمه زهرا قسم که چهار گوشه ی خونه ام مهر تبرک امام رضا رو نشوندم که روزی سر خشت خشتش که با خون دل بالا بردم مهر بی ناموسی نخوره. من چه می دونستم آقا، کف دستمو بو نکرده بودم که بدونم یارو عقلش رو سر دروازه جا گذاشته یا نه؟... ... آقا چی بگم...

- آیا روابط غیر شرعی را مشاهده نموده اید؟

- بله آقا... به حضرت عباس خودم به چشم خودم دیدم آقا...

- شهادت می دهید؟

- بله آقا از هر دو چشمش کور بشه هر کی بخواد دروغ ببافه...

- بفرمایید بنشینید.

زن قلچماق سقلمه ای به پهلوی "زهرا" زد و گفت:

- چادرتو درست بپیچون بدبخت!

"زهرا" فکر کرد: چرا متهم اوست؟ چرا اقدس نیست؟ چرا آنهمه آدم، آنهمه آدم، آنهمه آدم که مثل سایه های نامرئی در روز روشن خون آنهمه آدم را می ریزند، متهم نمی شوند؟... خوب... آنها لابد همان هایی هستند که متهم می کنند...

مگر او چه کرده است جز اینکه مرد مهربانی را بوسیده است و مهربانی تنش را با مهربانی به مردی که مهربان بوده است بخشیده است.

***

حاکم دهن دره ای کرد و منشی دادگاه مثل ملامکتبی ها حکم را از روی ورقه خواند. "زهرا" فقط چند کلمه شنید:

- بانو زهرا... حکم صادر شد... سنگسار شد...

تن زهرا یکباره لرزید.

صدای الله اکبر فضای پر هیجان دادگاه را ترکاند. "زهرا" ناگهان از جایش یبند شد، زل زد توی چشم های حاکم و دوید... نعره کشان عبای حاکم را چنگ زد. سعی کرد توی صورت حاکم تف کند، اما آب دهانش خشکیده بود... تفنگدارها به طرفش حمله برندند... همهمه در دادگاه پیچید.

***

دو زن قلچماق "زهرا" را کشان کشان به حمام بردند.

- لباس ها تو بکن مادر قحبه...

زمین لیز و مفروش از خزه بود. بوی مرگ می داد و بوی غسالخانه... و بوی فاضلاب های نزدیک خانه شان. چند بار نزدیک بود روی کاشی های رنگ مرده بلغزد. دو زن قلچماق روی سرش آب ریختند... نه یکبار... نه دو بار... ده بار... صد بار آب رختند...

- جلوی خدا روت سیاه نشد بدبخت؟

- غسل کن زن!

- از خدا طلب مغفرت کن... از خدا...

"زهرا" نعره زد: خدا...

بعد ناگهان سکوت کرد... ناگهان... سکوت کرد. همانجا بود، آن لحظه... آن لحظه که ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد. از خود پرسید: خدا؟ من چه موهوم این کلمه را صدا می زنم، اصلا خدا کیست؟ خدا چیست؟ خدا یعنی چه؟ اصلا برای چه به این دنیا آمده ام؟ برای چه دارم مجازات می شوم؟ برای چه دارم می میرم؟ آنهم این چنین مرگی؟

مرد سیاهپوش با کفن سفید در دست آرام آرام نزدیک شد، "زهرا" به آرامی گفت: بچه هام... و زردابه ای تلخ و رقیق روی دستهای زن قلچماق ریخت... زنی کاسه آبی را به لب های "زهرا" نزدیک کرد، "زهرا" گفت نه... و رویش را برگرداند. برای اولین بار ناگهان هستی که - هرگز تا آن لحظه به آن فکر نکرده بود - برایش از معنا خالی شد. توی سرش پر از پرسش بود. پر از فکر... گویی تا این لحظه چیزی نمی دانسته... دلش خواست بچه هایش را ببیند... نه دلش نمی خواست بچه هایش را ببیند... برای چه ببیند وقتی که خودش نمی داند چطور و برای چه توی این دنیا پرتاب شده است... نه... هیچکس را دلش نمی خواست ببیند... هیچکس... هیچکس را.

دو زن قلچماق "زهرا" را توی کفن سفید پیچاندند... و او را به میدان آوردند. "زهرا" از پشت کفن سفید، سایه ی محو آدم ها را می دید که با دندان های زرد کج و کوله می خندیدند، که هر کدام قلوه سنگی بزرگ در دست داشتند و درباره ی بزرگی قلوه سنگ هایشان با هم مباحثه می کردند. چه هیجانی برای کشتن توی پیکرشان بود... چه لذتی... چه لذت پر تشنجی توی پیکرشان بود...

پیکر کفن پیچ "زهرا" را توی گودال گذاشتند تا گردن... چه سرد بود خاک چه سرد...

ناگهان سکوت شد.

"زهرا" از پشت کفن، سایه مردی را دید با عمامه و ردای تیره که سوره از قرآن را خواند: اعوذو بالله من الشیطان الرجیم...و...

اولین سنگ رگ شقیقه اش را ترکاند و دومین سنگ تخم چشمش را

و...

و سنگ ها... سنگ ها... سنگ های دیگر.........

تهران 1358 و 1359

از مجموعه داستان .. و پلنگ ناگهان گفت: زن، عزت گوشه گیر، چاپ اول، زمستان 1379/2001، شیکاگو
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 10:47  توسط چشمان زنان  | 

آپسه/ نادره افشاری

وقتی يکباره پس از زمستانی سرد و بی روح هوا خوب ميشود و اتفاقا آن روز که هوا خوب است، همان سيزده بدر يا حوالی همان روز اول آوريل اين طرفيهاست که درست مثل سيزده بدر خودمان دروغی در چنته دارد و با آن ميشود سر خيلی ها را کلاه گذاشت، شال و کلاه ميکنی به سمت اين رودخانه ی دلپذير و دوست داشتنی و آنقدر در اين هوای بهاری قدم می زنی و قدم می زنی که ديگر کف پات جواب اين همه خوشگذرانی را نمی دهد. جوابت می کند. مخصوصا که يکشنبه ای باشد، همان يکشنبه ی اول آوريل که خيلی از مغازه ها و فروشگاه ها بازند و مردم ريخته اند تو خيابان و دارند از خوشی و خوشگذرانی خودشان را خفه ميکنند.
خب، فردا دوباره دوشنبه است و اين خوشگذرانی تمام ميشود، اما يادگارش مثل يک تاول کوچولوی خرکی کف پات ميماند. نشان به آن نشانی که اين علامت خوشگذرانی هی بزرگ و بزرگ تر ميشود و تو يکباره از وحشت اين که سرطانی چيزی گرفته باشی، مجبوری چند روزی مريض بنويسی و پاشنه ی در دکان دکترها را برداری. پاشنه ی در دکان دکترها را برميداری. اولش که يک هفته بعد از آن خوشگذرانی دروغين سيزده بدری، درست يک هفته بعد که وسط چهار روز تعطيلی عيد پاک است، مجبور ميشوی به بيمارستانی بروی و جای پای خوشگذرانی را نشان خانم دکتر کشيک بدهی که بابا به دادم برسيد. ديگر نميتوانم راه بروم و خانم دکتر، يخ و بيمزه فقط دارويی لابد مثل مرکورکروم خودمان کف پات ميمالد و بسته بندی اش ميکند. بعد هم دستور ميدهد که شما نياز به جراح داريد. ای داد بيداد. جراح چی؟ من که چيزی ام نيست. بعد فکر و خيال مثل خلنگری ته دلت ميخلد که نکند از خوشی سرطان گرفته باشی؟ ای بابا، مگر ميشود آدم نتواند راه برود و فقط برای کمی قدم زدن در هوای بهاری اين همه گرفتاری براش درست شود؟ و تمام يکشنبه و دوشنبه ی تعطيلی عيد پاک را با نگرانی سر ميکنی و تازه طبق دستور خانم دکتر کشيک بايد روزی دست کم دوباره پات را تو طشت آب جوش - درست همين را گفت – بيست دقيقه تو طشت آب جوش بگذاری تا کف پات نازک شود و بعد هم آن را با همان پماد زهرماری پانسمان کنی و تمام اين دو روز را در خانه بمانی و از جات تکان نخوری و کلی فکر و خيال به سرت بزند که ای بابا، از هر طرفش را که می گيری، باز يک جای ديگرت لنگ می زند و شده ای مثل ماشين مشدی ممدلی که نه بوق دارد و نه صندلی. و لکنته شده ای و هی غصه پشت غصه و هی دپرسيون پشت دپرسيون و...
سه شنبه صبح که روز کار است، همان اول صبح تلفن ميکنی به رئيست که بابا چند روزی مرا مريض بنويس تا ببينم چه مرضی گرفته ام. و صاف ميروی سراغ دکتر خانوادگی ات و چون وقت نگرفته ای و ديگر مريضها هم در اين چهار روز تعطيلی عيد پاک حسابی ناپرهيزی کرده اند، تا صلات ظهر طول ميکشد که دکتر را ببينی. دکتر آخ آخ و واخ واخی ميکند و می گويد: خانم دکتر کشيک راست گفته است. برو پيش دکتر کلاوس جراح. ساعت يک ربع به يک است و خودت را با همان پای چلاق به مطب کلاوس ميرسانی که منشی اش می گويد برو ساعت دو بيا، دکتر رفته است نهار. ميچپی تو يک کافه و همچنان نگران و ترسيده از واژه ی جراح – حالا اگر جراحی برای خوشگلی بود يک چيزی – چيزی کوفت ميکنی که نه به دلت ميچسبد و نه بهت مزه ميکند.
ساعت هنوز دو نشده دم دکان جراحی حاضر ميشوی که پرونده ای برات تشکيل ميدهد و ميچپاندت تو اتاق انتظار و ميبينی که هفت/هشت نفر ديگر هم آنجا نشسته اند و بيچاره ها از همان پيش از ظهر در انتظارند که دکتر به دادشان برسد. غزل خداحافظی را ميخوانی و می تمرگی روی يک صندلی و از بس همان روز را در اين مطبها و روی اين صندليهای ناراحت نشسته ای، دوباره گردن درد ميگيری و شروع ميکنی همانجا تو اتاق انتظار ورزش گردن و شانه کردن که مريضهای ديگر که از بيکاری خواندن مجله های کهنه حوصله شان سر رفته است، هی نگات ميکنند که اين ديگر چه جورش است؟!
نشان به آن نشانی که ساعت پنج و بيست دقيقه صدات می کنند. دکتر نگاهی به کف پات می اندازد. پانسمانش ميکند با اين خوشبينی که پماد يا ضماد يا کوفت زهرمار مخصوصی ماليده ام که سرش تا فردا باز ميشود. اگر باز نشد فردا مجبوريم جراحی اش کنيم. شلان شلان کيسه ای خريد ميکنی، چرا که کسی را نداری برات خريد کند. عيال سر کار است و تا غروب بيست دفعه تلفن کرده است که ببيند در چه حالی؟! و خودت هم نمی دانی در چه حالی. و شب است و نگرانی و چلاق وار راه رفتن و بی حوصلگی و وصيت نامه نوشتن که اگر سرطان باشد چه خاکی به سرم کنم و از اين حرف ها و از اين نگرانی ها. چهارشنبه دوباره تاکسی و مطب و سه ساعت انتظار و اتاق انتظار و ورزش گردن و شانه در همان چند ساعت انتظار و نگاههای عجيب و غريب بيماران امروزی و بعد ساعت دوازده صدات می کنند.
در تمام اين دو/سه ساعت انتظار، تو دلت هم ميخواستی زودتر نوبتت شود و هم ميخواستی اگر خطری هست، ديرتر با خبرشوی.

پانسمان باز ميشود. دکتر نگاهی ميکند، بعد پرستار امضايی ازت ميگيرد که با جراحی موافقی که لابد اگر خطری پيش آمد، پای خودت! بعد کارد و چنگال و قيچی و چاقو و اره برقی و مته و بقيه ی مخلفات آماده ميشوند و يکباره عربده ات ساختمان را برمی دارد. دکتر زيرلبی غرغری ميکند که آواز خواندنت شهرت جهانی دارد و نميداند که عربده هات هم شهرت جهانی دارند. اين بار با يک پانسان گردن کلفت راهی ميشوی. اما می توانی کف پات را زمين بگذاری. نترس دختر جان تمام شد. نه، تمام نشد. تمام هفته تا همين امروز که جمعه ی بعد از آن فاجعه ی هفته ی پيش است که ديگر نتوانستم لب رودخانه قدم بزنم و مجبور شدم برگردم خانه، تو دکان شماها گذشته است. امروز پانسانها خفيف تر شده اند و ديگر لازم نيست دکتر بروم. هنوز خوب نشده است، اما طبق تئوری دکتر کلاوس بايد تا هفته ی يگر خوب خوب شود. اما اين وسط رفيقی هست که شبها از بيکاری و بيحوصلگی با او گپی ميزنم که از راه دور مثلا به درد دلم برسد و کمکم باشد که وحشت سرطان در تنهايی خطرناکتر است. اما اگر يکی آن طرف دنيا پای سيم تلفن باشد، انگار يکی را همين نزديکی ها دم دست داری و از اين داستان ها. منتها اين رفيق دير و دور من، بلانسبت شما که می شنويد، نه عقلی به کله دارد و نه اصلا تلاشی می کند که از اين موهبت خدادادی اش – به قول خودش – استفاده ای بکند. عدل حواله ات ميدهد به دعايی و نذر و نيازی و اين که برای سلامتی ات يک کف پای نقره نذر کن و بده من که ميروم ايران، بياندازم تو حلقوم امام رضای غريب که به داد تو غربتی بدبخت برسد. وقتی می خندم که عزيزم اين امام رضای تو اگر سروکارش با پزشکی و دوا/درمان است، چرا نکرد پادزهری برای زهر انگور باغ حميد ابن قحطبه که در پياله های مامون خليفه ی ملعون عباسی سرو ميشد، پيدا کند و جان نازنين خودش را نجات بدهد؟! رفيق متلکی بارم ميکند که اصلا می دانی چيست؟ حقت است که اين همه بلا سرت می آيد. تو که اين همه پشت سر ائمه ی اطهار و چهارده معصوم و پنج تن آل عبا صفحه می گذاری، چه انتظاری از خدا داری؟ البته که صبر خدا زياد است، اما خدا اين جوری حسابت را می رسد که خودت ندانی از کجا خورده ای... هرچه سعی ميکنم براش بگويم که بيمه های بهداشتی اين طرف ها محاسنی دارد که بيمه ی چهارده معصوم تو ندارد، به خرجش نميرود که نميرود.

۱۴ آوريل ۲۰۰۷ ميلادی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 23:8  توسط چشمان زنان  | 

قضیه ی کاسبی/ نادره افشاری

ساعت يک بعد از ظهر است. آمده‌ام درِ دکان تازه افتتاح شده‌ام. مليحه می‌گويد “دکان چيه بابا؟ بگو مغازه!” جلو در مغازه را جارو می‌کنم. دستمالی روی بساطم می‌کشم . منتظر می‌مانم ساعت دو شود تا درش را بروی مشتری‌ها باز کنم. چند وقتی است کاسب شده‌ام. اگر کاسب حبيب خدا باشد، خدا بايد بدجوری بامحبوب‌هاش تا کند، که حال و روز من اين شده است که حالا هست. آخر کاسبی گرفتاری دارد. خيلی گرفتاری دارد. اولش کلی طول کشيد تا يک دکان ـ ببخشيد ـ مغازه‌ی مناسب پيدا کنم. راه افتاده بودم تو اين چند تا شهر دور و بر و می‌خواستم يک دهنه مغازه‌ی حسابی، ارزان و بدون پرداختن پول بنگاهی گير بياورم که نشد. دکان‌های مرکز شهر را “قيمت پول خون باباشون” اجاره می‌دادند. دست آخر همين يکی را پيدا کردم که دستشويی‌اش تو راهرو بالاست. يعنی هژده‌ تا پله می‌خورد می‌رود بالا. پله‌هاش هم آنقدر سر است که می‌ترسم سر بخورم و از آن بالا بيافتم پائين و نفله يا دست کم ناقص شوم. بايد هر وقت که “کار” دارم، در دکان را ببندم، بدوم بالا و مردم بيايند ‌ببينند که پشت شيشه‌ی دکان نوشته‌ام: “ببخشيد. رفته‌ام دست به آب. الان برمی‌گردم”. اين، قدم اولِ محبوبيت پيش خدا. دکانی از مستاجر قبلی تحويل گرفته‌ام که مسلمان نشنود، کافر نبيند. يارو که اثاثش را جمع کرد و رفت، انگار دکان را “آر. پی. جی” زده‌اند؛ از کثافت و خرابی. از جای ميخ‌های روی ديوار. از موکت زهوار دررفته‌ی عهد بوق بدرنگ و بسياری “امکانات” ديگر. به جهنم می‌گفت زکی! تعميرکاری و رنگ و لامپ و قفسه و دکوراسيون و تدارک جا برای انبار کردن اضافه‌ی جنس‌ها و ميز تحريری که روش صندوق لعنتی را جا سازی کنم و ماشين قهوه و يخچالکی که آب خنک تگری برام آماده کند و چند استکان/ نعلبکی و ليوانی که اگر بروبچه‌ها آمدند، پياله‌ای چای تلخ به نافشان ببندم. يک فروند جارو برقی فرداعلا، چند جور جاروی غير برقی، دستمال‌های نظافت، و کلی خرت و پرت ديگر. يک گاری اهرم دار که جنس‌ها را از چند تا پله بکشم بالا و مجبور نباشم کمرم را بيش از اين‌ها خرج نان درآوردن اجباری بکنم. بقيه‌ی قضايا هم بعدها اضافه شد. دفتر حساب و کتاب، کارکرد ماليات، اداره‌ی ماليه‌ و هزار و يک زهرمار ديگر. تازه ماه اول حتا پول اجاره‌اش هم در نيامد. می‌گفتند تا شش ماه بايد از جيب بخورم، تا جا بيافتم و حالا شش ماه رد شده است. تازه يواش يواش داشتم چيزی گير می‌آوردم که اين بلای ناگهانی بر سرم نازل شد. راستی يادم رفت. کلی هم برای تبليغاتش بايد نفله می‌کردم. از همه بامزه‌ تر اين مشتری‌های بيکارند که انگار تفريحشان سر به سر کاسب‌‌ِ حبيب خدا گذاشتن است.
وارد دکان می‌شوند. بدون سلام و عليکی جنس‌ها را زير و رو می‌کنند و عدل همان چيزی را می‌خواهند که نداری.
ـ ببخشيد خانم، کفش ورزشی شماره‌ی ۴۸ داريد؟
بابا، ننه‌ات خوب، بابات خوب، کفش شماره ۴۸ از کجا بياورم؟ تازه اين که خوب است:
ـ کفش همين مدلی منتها پاشنه صناری ندارين؟
ـ همين مدل رنگ جگری‌اش را ندارين؟ واسه دوست دخترم می‌خوام.
و من بايد بگويم: بابا جزَ جيگر بزنی که همانی را می‌خواهی که ندارم، آن هم بعد از کلی مزاحمت و وقت تلف کردن. اگر نيامده بودی، دست کم يک نوک پا تا راه پله‌ی بالا رفته بودما!!
صاحب دکان از همه‌ی فنومن‌های تاريخی اين دهنه مغازه جالب‌تر است. پيرزنی است با بيش از هشتاد/نود سال سن که همه‌ی اطلاعاتش به همين يکی/دوساعت گذشته محدود می‌شود. فردا که تو را می‌بيند، دوباره باهات سلام عليک می‌کند و سوال پشت سوال که اين جا چه می‌کنيد، ما همديگر را می‌شناسيم؟ و من بايد هميشه قرارداد امضاء شده‌ی اجاره را دم دست داشته باشم و هر بار که بانو بهم بند کرد، دست خطش را نشانش بدهم که يادش نرود اين چند مترمربع فضای فکسنی را اجاره داده است و پول صاحب مرده‌ی من بدبخت اول هر ماه عدل می‌پرد تو حسابش که يا خرج دوا و درمانش می‌شود، يا خرج شلوار مشمعی سايز خرس‌ گنده‌اش!
برنامه ريخته بودم که پوری را وارد شرکت کنم. هم می‌شد خرج و برج را نصف کرد و هم احتمال ضرر را پائين آورد. و البته اگر تقی به توقی می‌خورد و دکان کارش می‌گرفت، نصف مال بی صاحب از دستم رفته بود. با اين همه به ريسکش می‌ارزيد. اين بود که تلفنی به شوهرش گفتم: اين پوری جون کی از ايران برمی‌گرده، ميخواستم باهاش شريک بشم و دکانی علم کنم.
هنوز سه روز نشده بود که پوری جان زنگ زد که توماس گفته می‌خوای کاسبی راه بياندازی و… خلاصه تا همه‌ی موها را از خيک ماست من نکشيد، دست از سرم برنداشت. من هم که منتر چش بودم، سير تا پياز پروژه‌ را براش تعريف کردم. کلی هم نمک/فلفلش را زياد کردم که وسوسه‌ی خناس در وجود جناسش بگيرد و دعام مستجاب شود. اما مگر می‌شود با زنی که تمام زندگی‌اش ياد گرفته است فقط خريد کند و ميهمانی برود و سفره‌ی ابوالفضل راه بياندازد، کار و کاسبی راه انداخت؟ بدبختی اين بود که به کس ديگری اطمينان نداشتم. آشناها يا مرد بودند که عيال مربوطه اصلا خوشش نمی‌آمد شريکِ زنش يک ياردان قلی مذکر باشد. اين جا يک خط قرمز پررنگ دور سر آقايونا. می‌ماند خاله زری و خاله پری و خاله ملی و خاله شهين به زبان بچه‌ها و لابد “تانتِ” دانيالا و “تانتِ” زبينه و “تانتِ” سارا و بقيه‌ی مخدرات فرنگی. خاله‌ پوری هم که کلی روش سرمايه گزاری کرده بودم، تو زرد از آب درآمد و قرار شد تا باباش ـ طفلک پيرمرد ۹۵ ساله ـ جوانمرگ نشده، يعنی جان به جان آفرين تسليم نکرده، کار شراکتش با مخلص سر نگيرد. چراش بماند تا وقتی برگشت، که سالی هشت/نه ماه به بهانه‌ی عيادت و زيارت و عبادت راهی ايالات طرقبه می‌شود. تلويحا هم ـ با صد تا زبانم لال گفتن ـ حاليم کرد که تا جان در بدن بابا جان هست، اين معامله سر گرفتنی نيست. پيشنهاد هم کرد که رفيقش را که دخترک بانمکی هست، فعلا وردست قبول کنم، تا بعد از برگزاری سريال مراسم ختم و شب هفت و چهلم و سال و بقيه… شايد آن موقع پوری جان بتواند به شراکت با اين بنده‌‌ی کاسب حبيب خدا تن در دهد.
برای اين که دکان لعنتی از دستم نرود، قبول کردم که تا اين جاست، اين سه ماهه را با هر زوری هست، دکان را راه بياندازم. بعد هم شام مفصلی تدارک ديدم که رفيقش با شوهر قلچماقش بيايد و در رابطه با “استخدامش” مذاکره کنيم. مذاکره کرديم و نشان به آن نشانی که هنوز عرق دکانداری‌ام خشک نشده بود که پوری جان پريد و رفت به مام ميهن اسلامی و مرا دست تنها با اين بنده‌ی ابوالبشر تنها گذاشت.
اگر پوری می‌دانست که دستم را تو چه آب نمکی گذاشته است، ديگر اين طرف‌ها پيداش نمی‌شد. ولی از همان هفته‌ی اول سفرش به تهران، هی در دکان تلفن می‌کرد که در چه حالم و من هر روز مجبور بودم از چند جفت کفشی که اين وسط ناپديد می‌شدند، گله گزاری کنم. کار داشت بيق پيدا می کرد که يکی از همان دوستان ممنوع‌الملاقات مذکرم که داستان را شنيده بود، يادم داد که يک فروند دوربين مخفی در بالای سر در دکانم کارسازی کنم. کارسازی را يکشنبه‌ای انجام دادم که کسی آن دور و بر نباشد و نبود. دو روز بعد که داشتم با بدبينی فيلم‌ها را در معيت عيال مربوطه تماشا می‌کردم، به کشفی نائل شدم که از هر چه آدم مورد اعتماد در اين کره‌ی خاکی است، نااميد شدم. کارمند نمکی‌ام يکی را نم کرده بود که شوهرش نبود. جوانک سياه سوخته‌ای بود که می‌آمد آن سمت خيابان می‌ايستاد به پاس دادن و دور و بر را چک کردن. اين‌ها را البته بعدها کشف کردم. درست همان موقعی که من از آن هژده تا پله‌ی کذايی می‌رفتم بالا، تا دستی به آب برسانم، با اشاره‌ای می‌آمد تو و يک بسته‌ی آماده را از بانو تحويل می‌گرفت و می‌زد به چاک. اين کار در غياب اينجانب که برای کارهای بانکی يا ديگر اشتغالات زهرماری بعضا غيبت صغری و کبری داشتم، راحت‌تر و علنی‌تر انجام می‌شد. يارو به چای و شيرينی هم دعوت می‌شد. اولين کاری که کردم اين بود که به شوهر پوری جون تلفن کردم و گفتم: زود عيالت را احضار کن که بدجوری کار دستم داده است.
فعلا هم دارم موزائيک‌های راهروهای دادگاه‌های شهر را سمباده می‌کشم. دکان هم تا اطلاع ثانوی فقط بعداز ظهرها باز است. بی صبرانه هم منتظرم پوری جون تشريف نحسش را بياورد، تا… نمی‌دانم چه کارش کنم…

naderehafshari@gmx.net

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 23:3  توسط چشمان زنان  | 

عایشه!/ نادره افشاری

            برات چه فرقی می‌كند من در چه حالی هستم. اصلا چرا می‌نویسم و تازه چرا برای تو، تویی كه نه زبانم را می‌فهمی و نه اساسا ـ شاید ـ زندگی‌ام برات اهمیتی دارد. چطور می‌توانی بفهمی وقتی شال و كلاه می‌كنم و از رستوران خارج می‌شوم، چه اتفاقی برام می‌افتد. تو همان لبخندها را می‌بینی و كارم را و بعد هم هیچی به هیچی. می‌روی دنبال زندگی‌ات كه نمی‌دانم چگونه زندگی‌ای است. خسته و مرده بعد از  چهارده ساعت كار به خانه‌ات می‌رسی، و من از خودم می‌پرسم آیا كسی هست كه انتظارت را بكشد، برات چای و قهوه دم كند، شانه‌ات را بمالد، بالشی برات بگذارد، تا تكیه كنی یا این كه در تنهایی خودت تلویزیون را بغل می‌كنی و تا فردا روی همان كاناپه‌ی لابد یغور اتاق نشیمنت می‌خوابی!

            شاید تو هم از آن دسته آلمانی‌هایی هستی كه یك هفته‌ی تمام، و تو البته روزی دو شیفت كار می‌كنی، تا آخر هفته‌ها سری به میخانه‌ی سر كوچه‌ات‌ بزنی و تا خرخره‌ آبجو بخوری و بعد هم مست و خراب كپه‌ی مرگت را بگذاری و یك شنبه را تا لنگ ظهر تو رختخواب سر كنی و بعد باز همان میخانه و همان عربده‌ها و همان خستگی‌ها و همان چشم‌های پف كرده و همان اخلاق گه صبح‌های دوشنبه! و لابد اگر فوتبالی براه باشد كه بهتر، آبجوها را بالا می‌اندازی و با آن لباس‌های لوس و آن شال گردن‌های مسخره‌، تو ایستگاه‌ راه آهن عربده می‌كشی و بقیه‌ی قضایا.

            اما تو قیافه‌ات به این اطوارها نمی‌آید. دوشنبه‌ها سردرد نداری، به كسی فحش نمی‌دهی. با این كه هفته‌ای هفتاد ساعت كار می‌كنی، اما همیشه لبخند می‌زنی و اگر من سینی‌ای دستم باشد، در را برام باز می‌كنی كه مجبور نباشم با پشتم به در بكوبم و احتمالا چند لیوان را قربانی كنم.

هر وقت تو را با آن لبخند طلایی‌‌ات می‌بینم، فكر می‌كنم چطور توانسته‌ام این همه سال را بدون این احساس سر كنم كه تو در كنارم نباشی؟! چه ادعاها؟! تو در كنار من؟! منظورم این است كه تو را چند ساعت در روز در همان فضایی ببینم كه آنجا هستم، كه آنجا كار می‌كنم؛ برای این كه نیازی به این مردك نداشته باشم، برای این كه یواش یواش استقلال پیدا كنم و برای این كه اگر شد، یواش یواش، گوش شیطان كر، شرش را از سرم كم كنم. تو این مردك را می‌شناسی. علی را می‌گویم. هیكل گنده و سبیل‌های كمونیستی‌اش را دیده‌ای كه وقتی آب یا آبجو می‌خورد، خیس می‌شود و هی روی آن دست می‌كشد و تازه خیال می‌كند خوشگل هم هست. قد كوتاه، هیكل بدقواره، سبیل استالینی، سر طاس و دهانی بی‌دندان و... تو با آن قد بلند، با آن چشم‌های سبز و آن دست‌های ظریفت كه نمی‌دانم چرا با این همه كاری كه می‌كنی، باز هم این همه ظریفند، چقدر با علی فرق داری. اصلا مگر می‌شود دست‌های یك مرد این همه ظریف باشند؟

همان روز اول كه دیدمت، دست‌هات برام جالب بودند و این را عایشه هم فهمید. علی از من بزرگ‌تر است. 20 سال از من بزرگ‌تر است و من بیست سال از او كوچك‌ترم، هر چند كه انگار این مردك نه بزرگ می‌شود و نه اصلا رشد می‌كند. در همان كودكی سیاسی سی/چهل سال پیشش قفل شده است. هنوز هم منتظر است استالینی ظهور كند و خرابكاری‌های امپریالیست‌ها را راست و ریس كند. هرچند رفیق استالین ریق رحمت را سر كشیده است، این یارو باید دست كم در خانه‌اش، خانه‌ای كه از تصدق سر پناهندگی آن را تصاحب كرده است، برای اسیری كه گرفته است ـ خودم را می‌گویم ـ رل همان استالین را بازسازی كند و مرا به مرگ در سبیری محكوم. لابد تو كه آدم گرمی هستی، فرق گرما و سرما را می‌فهمی! من گرما را در نگاه‌های شیرینت می‌بینم، و لابد تو نمی‌توانی حدس بزنی كه می‌شود آدم در خانه‌اش یخ‌های سیبری را بازسازی كند و خودش مثل خرس قطبی خرناسه بكشد و تا بوق سگ شعارهای صدمن یك غاز بدهد.

البته تازگی‌ها شعارهاش عوض شده‌اند. از وقتی پاسپورت آلمانی‌اش را گرفته و سفری به ایران رفته، بفهمی/نفهمی حرف‌های تازه‌ای می‌زند. چه اشكالی دارد كه آدم تغییر كند؟ به نظر من هم بد نیست، ولی چه تغییری؟! با قاسم آقا و نعلبندیان كه می‌نشیند، صحبت از تایلند می‌كند. خیال می‌كنم دفعه‌ی پیش كه پول‌ها ته كشید، سری به تایلند زده بود، چون هم برنزه شده بود و هم دیگر شب‌ها كمتر سر به سرم می‌گذاشت. من البته از همان اولِ این ازدواج كذایی یاد گرفته‌ام كه خوب است آدم شوهری داشته باشد كه فقط اسمش باشد، ولی خودش نباشد. چه تفاوتی می‌كند؟! وقتی نه عشقی در كار است و نه حتا تحملی، همان بهتر كه وجود نحسش هم از صفحه‌ی روزگار من غایب باشد. چقدر از بابا و مامان بیزارم كه هنوز كه هنوز است حاضر نیستند سایه‌ی جنازه‌ی این یارو از سرم كم شود.

            «دختر، هرچه هست، همان كه سایه‌اش بالای سرت است، خدا را شكر كن!»

و من روزی هزاربار خدا را شكر می‌كنم كه از دست این‌ها هم خلاص شده‌ام. اگر غزاله نبود و اگر نمی‌ترسیدم كه مردك بچه‌ام را بدزدد و به ایران ببرد و بعد طلاقم را غیرشرعی بخواند، حتما حتما راهی دادگاهش می‌كردم. قضیه‌ی فتحی را حتما شنیده‌ای؟ خودم برات تعریف كردم. از وقتی پسرش را از فریده دزدید و به ایران برد، روزگار فریده سیاه شده است. طفلك هر چه كرد بچه را برگرداند، نشد. همه‌ی رادیو/تلویزیون‌ها و تریبون‌های فمینیستی جمع شدند، و كمكش كردند؛ اما فتحی بچه را دزدیده بود و برده بود. و حالا فریده این جاست. با طلاقی كه از نظر حكام اسلامی غیرشرعی است، چون در محاكم غربی صادر شده است. و فتحی دیوانه‌تر از همیشه، بچه را تحویل ننه‌اش داد و دوباره برگشت این‌جا. چه رویی؟! آدم از بی‌حیایی این‌ جماعت سیاسی شاخ درمی‌آورد. و حالا باید شش سالی باشد كه زندان است. دهسالش را می‌كشد و بیرون می‌آید. اما فریده‌ی بیچاره نه بچه‌اش را دارد و نه جرات دارد پا به آن وطن كذایی بگذارد، تا بچه‌اش را ببیند. و من از همه‌ی این چیزها نگرانم. این یادداشت‌ها را هم تو هفت‌تا سوراخ قایم می‌كنم، تا یك وقت یارو بویی از آن‌ها نبرد و در این میان و با این همه ترس و نگرانی، منِ احمق عاشق شده‌ام، آن هم عاشق جوانكی آلمانی و نمی‌دانم چه خاكی به سرم بریزم. 

دست‌هات گرمند. خودت هم می‌دانی، وقتی آفتاب باشد، رنگ چشم‌هات بدجوری سبز است، مخصوصا كه بیشتر رنگ‌های سبز و آبی  و سفید می‌پوشی و من چقدر این چشم‌ها و آن لب‌های سرخ را كه انگار همین حالا از بوسه‌ای طولانی جدا شده‌اند، دوست دارم و تو این را نمی‌دانی. تو فقط زنی را می‌بینی كه گاه پیرمردی به دنبالش می‌آید و با شیطنت می‌پرسی، آیا من با این سن و سال هنوز هم با پدرم زندگی می‌كنم! و من از شیطنت تو می‌خندم؟ یعنی تو می‌بینی كه این مردك چقدر از من پیرتر است؟ لابد جلو آیینه كه می‌ایستی، به خودت می‌گویی: چه خوب كه شكل این یارو نیستی. چه حرف‌ها؟ اگر شكل این یارو بودی كه نگاهت نمی‌كردم. نگاه كردنی هم نبودی. و من برای این كه از دست زخم زبان‌ خاله خانباجی‌ها و خاله قزی‌های وطنی خلاص شوم، تن به این ازدواج داده‌ام. آن موقع برام خوب بود. یك تغییر بود و من نمی‌دانستم كه همیشه همه‌ی تغییرها خوب نیستند. از مار غاشیه نمی‌توان به اژدها پناه برد و این‌ها مرا مجبور كردند كه پناه ببرم. برات ننوشته‌ام كه این یارو همان دوران آخر حكومت امپراطوران كمونیستی سه سالی را هم در باكو و عشق آباد و آن طرف‌ها سپری كرد. وقتی هم پس از فروپاشی آرزوهای استالینی‌اش، پاش به آلمان غربی رسید، و تا آن پاسپورت آبی را تو جیبش گذاشت، مرا هم به این جا كشاند. اولش نمی‌خواستم بیایم. غزاله با من بود و من نیازی بهش نداشتم. كار می‌كردم و خرج هر دومان را درمی‌آوردم. و غزاله‌ی من بعد از این كه پای كوچولوش شكست، دل مرا هم شكست و بابا صدبار بیشتر گفت: «برو پیش شوهرت، هرچه باشد، این بچه پدرش را میخواهد!» میخواهد

دوران جنگ بود. شوروی داشت از هم می‌پاشید و من نمی‌دانستم كی ایران از هم می‌پاشد. برادر حاج آقا كمكم كرد. و بالاخره بساطم را جمع كردم و از آن خراب شده زدم بیرون، با این امید كه علی عقل به كله‌اش آمده باشد و در غربت قدر كانون خانواده را بهتر فهمیده باشد. چه خیالاتی كه غزاله می‌تواند «زیر سایه‌ی پدرش» همان طور كه بابا می‌گفت بزرگ شود، شوهر كند و به سر و سامان برسد و حالا غزاله‌ی من 25 ساله است. من چهل سالگی را رد كرده‌ام و در این غربت كوفتی، عاشق یك جوانك فرنگی شده‌ام و دارم با دمم گردو می‌شكنم. رئیس جمهوری ایران به نیویورك می‌رود و می‌خواهد زیر چشم غرب بمب اتم بسازد و به كشورهای تروریست پرور بفروشد، و من در گوشه‌ی آشپزخانه‌ی این رستوران شیك فرنگی، از تو و برای تو می‌نویسم. خودخواهم، نه، باشد، هستم. می‌خواهم بعد از چهل و چند سال، از خط فداكاری‌های مسخره و برای دیگران زندگی كردن عبور كنم و برای خودم زندگی كنم، برای خودِ خودم و چه اهمیتی دارد؟! كودكی دارد در درون من رشد می‌كند و من باید هر چه زود از شرش و از شر باباش خلاص شوم.

شنبه رفته بودم كتاب‌خانه، كلی گشتم تا كتابی در مورد حق و حقوق زنان پیدا كردم. باید به این كارمندان آلمانی كتابخانه می‌گفتم چه می‌خواهم و این خانم «گوشت گاو» ـ ترجمه‌ی اسم فامیلش همین است ـ مرا به مجله‌ی «اِما» حواله داد. باید با انجمن‌هایی كه زنانه هستند و برای زنان كار می‌كنند و زن‌های كتك خورده را یاری می‌دهند، تماس بگیرم. خودشان راه و چاه را نشانم می‌دهند. این بچه دارد در شكمم تكان می‌خورد و من وقت چندانی ندارم.  

 

امروز بالاخره رفتم دكتر زنان، گفتم دل درد دارم. دل دردهای شدید. كلی آشغال خوردم، تا دل درد بگیرم. باید دكتر را راضی می‌كردم بچه‌ را بیاندازد. پول می‌خواهد. بیمه پولش را نمی‌دهد. عیبی ندارد، چند هفته اضافه كار می‌كنم. مرخصی هم نمی‌گیرم، تا پولش در بیاید. قرار است دوشنبه، پس فردا برای كورتاژ بروم. خوب موقعی را انتخاب كرده‌ام. همین حالا كه رفته است ایران، وقت خوبی است. به دكتر گفتم گذاشته و رفته است. مدت‌هاست رفته است. عایشه هم با من بود. كلی فیلم بازی كردیم تا راضی‌اش كنیم. گفتم بچه مال شوهرم نیست و اگر یارو بفهمد سرم را می‌برد. چه حرف‌ها، من بدبخت هنوز دستم به دست تو نرسیده، هنوز نمی‌دانم وقتی تو را ببوسم، چه حالی خواهم شد و بچه‌ را انداختم گردنت، و دكتر قبول كرد كه شرش را بكند. هیچ احساسی به بچه ندارم. بچه‌ای كه حاصل یك شب تحمل وزن سنگین علی استالین باشد، چه ارزشی دارد؟ فقط یك ماهه بود و حالا خونریزی دارم. عایشه دویست تا بهم قرض دارد و امیدوارم تا باباش برگردد، حالم خوب شده باشد. احتیاج دارم خوب باشم. باید خوب و قوی باشم. برای جنگ با كمونیسم، حتا در اروپای مركزی كلی انرژی لازم است و امیدوارم از عشق تو این انرژی را بگیرم.

این چند روزی كه مجبور شده‌ام خانه بمانم، دلم برات تنگ شده و امروز با همان حالم آمدم سر كار. مرخصی داشتم. مولر موافقت نكرد كار كنم. فقط در بار نشستم، تا به تو نزدیك‌تر باشم و تو جاسیگاری برام گذاشتی و یك كاپوچینوی داغ برام ریختی. روی میز/صندلی‌ها احساس دوری می‌كردم و عایشه همه چیز را می‌دانست. می‌گفت نباید بترسم. مردها مگر كی هستند و خودش از وقتی كه از شر «آقا بالاسر تركش» خلاص شده، با زن‌ها رفت و آمد دارد. زن‌ها را بیشتر از مردها دوست دارد. می‌گوید رابطه با زن‌ها رابطه‌ی بین انسان‌هاست و نه رابطه بین زن و مرد و من در این فكرم كه آیا من هم می‌توانم گاهی زنی را امتحان كنم، شاید بد نباشد. دست كم با زن‌ها آدم حامله نمی‌شود و ارگاسم را آنطور كه عایشه می‌گوید، تجربه می‌كند.

باورت نمی‌شود، اما این كلمه را من بار اول از عایشه شنیدم و نمی‌دانستم كه در بستر، زن هم می‌تواند چیزی‌اش بشود. تصور این كه یك مرد گنده‌ی بدهیبت روی تو بیفتد و با آلت كوچكش روی شكم تو جلق بزند و بعد هم تو را و رختخوابت را كثیف كند، حتما صحنه‌ی كمدی‌ای است و من وقتی از تلویزیون شنیدم كه «سكس» قشنگ‌ترین احساس انسانی است، به خودم خندیدم. عایشه هم همین طور بود. وقتی اولین بار در كلوب ستاره‌ی آبی با مایا دوست شد، وارد دنیای تازه‌ای شد كه حالا دیگر دوست ندارد از آن دل بكند. عایشه با مایا زندگی می‌كند و شانس آورده كه همان سال اول از شوهرش جدا شد. خانواده‌اش طردش كرده‌اند، چون هم لچكش را برداشته و هم طلاق گرفته است. چند تا گناه با هم و عایشه می‌خندد. گور پدر همه‌شان. من الان خوشبختم و بیشتر از این هم نمی‌خواهم. گذشته مال همان‌ها كه دوستش دارند، من از گذشته، خودم را بریده‌ام و این‌ها را وقتی كه سالاد درست می‌كنیم، وقتی كه ساندویچ‌های صبحانه را آماده می‌كنیم، وقتی كه خیار و گوجه خرد می‌كنیم، زیر گوشم زمزمه می‌كند. اولش خیلی می‌ترسیدم كه در كنار یك زن “لزب” كار می‌كنم و دوستش دارم و خوب كه این را علی نمی‌داند، والا مو از سرم می‌كند. عایشه چند بار مرا بوسیده است. با زبان بوسیده‌ است و من همان موقع هم به تو فكر كردم. فكر كردم اگر تو را می‌بوسیدم، آیا هم زمان به عایشه فكر می‌كردم؟! نمی‌دانم. چه خوب كه این جا، هم تو هستی و هم عایشه و فعلا علی نیست و من بچه را كورتاژ كرده‌ام و غزاله برای خودش درس می‌خواند و كار می‌كند و كاری به كار من ندارد. فقط گاه تلفن می‌كند و هنوز جرات نكرده‌ام براش بگویم كه می‌خواهم از شر پدرش خلاص شوم. می‌ترسم طرف پدرش را بگیرد. بعد كه كارم را كردم، خواهد فهمید و لابد مجبور می‌شود قبول كند.

احساس خوبی است، احساس گناه نداشتن. این را هم از عایشه یاد گرفته‌ام. قانون‌ها را، دین‌ها را مردها ساخته‌اند و باب دل خودشان همه‌ی قید و بندها را برای زن‌ها گذاشته‌اند و آزادی ها را برای خودشان. و من این‌جا آزادم. آزاد و خوشحال، فقط دلم می‌خواست نمی‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم و عایشه می‌گوید گور پدر مردم و هر چه می‌گویند.

دیشب خواب دیدم. خواب یك آخوند را كه می‌گفت پولی به او بدهم تا گناهانم را ببخشد و من گفتم پولی ندارم و او دروازه‌ی جهنم را حواله‌ام داد. نمی‌دانم كه بود، ولی خیلی پولكی بود. حساب كرده بود برای كورتاژ دویست تا، برای عایشه صدتا و برای تو هزار تا و می‌گفت این آخری حكم سنگسار را دارد و من نخواستم بگویم كه تا همین الان عشق من تقریبا یك طرفه است و تو با همه‌ این همه خوبی. ترسیدم. عایشه فقط دویست تا بود و تو خیلی قیمتی هستی و دوست داشتن تو می‌تواند كار دستم بدهد. خیال می‌كرد من این قدر خرم كه پام را به قاره‌ی آسیا یا افریقا بگذارم. نه بابا جان من از این اروپا تكان نخواهم خورد. ملاها باشند برای همان‌ها كه آنجا هستند و تحملشان می‌كنند. من كه تحملشان نكردم و راهم را كشیدم و آمدم این سمت. خب، آره، این علی مرا كشاند این جا. بدبخت را فقط 17 روز گرفتند و بعد كه خانه‌ی دایی‌اش را گرو گذاشتند، و خلاص شد، جانش را برداشت و در رفت، و من چهار سال بعدش آمدم. اما انگار من بیشتر احساس آزادی دارم. بیچاره تا پاسپورت آلمانی‌اش را گرفت، رفت سفارت ایران و هنوز پاسپورتش را تحویل نگرفته، بلیط “ایران ایر”ش را خریده بود. لیاقتش همین است. 

این خونریزی لامصب بند نمی‌آید. فردا مرخصی‌ام تمام می‌شود و می‌توانم باز هم در كنار تو كار كنم و دست كم چند لبخند در روز میهمانت باشم. اما اگر كار این خونریزی بیق پیدا كند، چه خاكی به سرم بریزم؟ علی همین فردا/پس فردا سر و كله‌اش پیدا می‌شود و غزاله دوست پسرش را دارد، و من این وسط گیر كرده‌ام. تو اگر جای من بودی چه می‌كردی؟ عایشه گفت دوباره بروم دكتر و رفتم و كلی هم تو مطب منتظر شدم. این خانم دكتر افغانی كلی تحویلم گرفت و باز هم برام چند روز استراحت نوشت و من، هم باید استراحت كنم و هم نمی‌خواهم. حوصله‌ام سر می‌رود و این بی‌حوصلگی برای این است كه این خانه را دوست ندارم و این كمدها را و این مبل‌ها را و هر طرف را كه نگاه می‌كنم یك روح سرگردان سبیل كلفت از تو هر سوراخی بهم دهن كجی می‌كند و باید منتظر باشم كه ریخت نحسش دوباره پیدا شود و عایشه آه این عایشه چه خوب است و چه مهربان است و من چقدر این طور دوست را در كنارم كم دارم و نمی‌خواهم علی چشمش به او بیافتد كه كارش است. هیچكس را با من و در كنار من و دوست من نمی‌تواند تحمل كند. برای همه یك تهمتی تو آستین چركش دارد و حتما عایشه را هم مثل خودش بدكاره و همه جایی خواهد خواند. فقط من می‌دانم كه آدم می‌تواند زن باشد، ترك باشد، مذهبی باشد و بعد عطای فامیل و شوهر و روسری را به لقایش ببخشد و همانطور كه سنجاق قفلی‌های لچكش را باز می‌كند، خودش را از شر قانون‌های نانوشته‌ی وطنی‌اش رها كند و زندگی كند آنطور كه دوست دارد. من گاه به عایشه كه بیست سال  از من جوان‌تر است، حسودی‌ام می‌شود. نه، حسودی كه نه، حسرتش را می‌خورم و این كه چطور خودم دل و جگرش را ندارم و این همه خنگم و این همه ترسو و این همه بدبخت و هنوز هم ملاحظه‌ی آبرو و حیثیت فامیل را می‌كنم كه پشت سر زن طلاق گرفته چه لغزها كه نمی‌خوانند. لابد همان لغزهایی را می‌خوانند كه من هر روز و هر شب خودم پشت سر خودم می‌خوانم.

 

هنوز هم از دیشب می‌ترسم. می‌ترسم فكر كنم با تو رقصیده‌ام و با عایشه رقصیده‌ام و كله‌ام كمی گرم شده بود و مایا دستم را كشید و وادارم كرد رقص شكم بكنم و با آهنگ تركی تكانی به خودم بدهم و اگر عایشه به دادم نرسیده بود، لابد دوباره رو خونریزی می‌افتادم و نمی‌توانستم فردا را سر كار بیایم و دوباره تو را و عایشه را ببینم و لابد مولر هم از این كه پانزده روز پشت سر هم مرخصی استعلاجی و مرخصی سالانه را ردیف كرده‌ام، كلافه می‌شود و بیرونم می‌كند. نه نمی‌گذارم. امروز كلی ویتامین خورده‌ام. آب میوه و استیك و سالاد و انگار دارم یواش یواش تعارف با خودم را كنار می‌گذارم و یواش یواش روم به كاغذهام باز می‌شود و یواش یواش هر چه را كه دلم می‌خواهد می‌نویسم. انگار كمتر می‌ترسم كه این یادداشت‌ها دست كسی بیافتد. انگار دیگر برام مهم نیست كه ننه/بابام پشت سرم صفحه می‌گذارند، یا اگر اتفاقی دوباره ازدواج كردم ـ مثلا با تو ـ قضیه را از همه‌ی اهل فامیل و در و همسایه مخفی می‌كنند و اصلا جریان طلاق مرا آفتابی نمی‌كنند، تا كسی در باره‌ی من چون و چرا نكند و نفهمد كه ای وای من دوبخته شده‌ام و مثل فخری و سیمین از هر شوهری یكی/دوتا بچه دارم و حالا هم به قول آن‌ها میخ پای تابوت بار گرفته‌ام، آن‌هم از شوهر یا مردی آلمانی. چه جنایتی! عایشه همه‌ی این مرزها را رد كرده است و من حسرتش را می‌خورم. درست مثل همان زمان‌ها كه روشنفكرهای ما می‌رفتند تركیه و آنكارا و ازمیر و استانبول و آن طرف‌ها روشنفكری را یاد می‌گرفتند و از ترك‌ها روزنامه درآوردن و انتقاد كردن به حكومت را یاد می‌گرفتند و كردند و یادگرفتنشان شد پایه‌ی انقلاب مشروطه. من هم در گوشه‌ی این رستوران شیك آلمانی، از عایشه، آدم بودن را یاد می‌گیرم و هی قدم بلندتر می‌شود و دیگر كمتر قوز می‌كنم و كمتر از تن خودم می‌ترسم و یاد می‌گیرم كه جلو آیینه لخت بایستم و به خودم دست بكشم و به تنم دست بمالم و سینه‌های هنوز سفت و خوش تركیبم را، به قول عایشه، جلو آیینه از چند سو تماشا كنم و برای خودم چند تا كرست شیك توردار بخرم و شورتی پام كنم كه جلوش تور باشد و خودم را طوری اصلاح كنم كه این روزها مد است. و این مدل توی این شورت‌های ابریشمی توری مارك فلینا چه قشنگ می‌شود و من هیچ وقت نمی‌دانستم كه زن هم قشنگ است و تنش هم قشنگ است و سینه‌اش هم قشنگ است و دیگر مرد آن زمان‌ها كه بابا می‌گفت پستان‌هام مثل كوهان شتر شده‌اند و من حالا سرم را بالا می‌گیرم و بلوز یقه باز می‌پوشم و جوراب بالا توری و دیگر كفش‌های تخت زشت وطنی را دور ریخته‌ام و به جز موقع كار كردن، كفش‌های شیك قرمز و زرد و سفید می‌پوشم. این روزها كفش‌های رنگی مدند و من از كفش‌های شیك و رنگی خوشم می‌آید و از این كه با این كفش‌ها قدم بلند می‌شود و دیگر احساس توسری خوردگی و كوتوله‌گی ندارم، خوشم می‌آید. احساس این كه تنم زیباست و دیدنی است و چرا باید مخفی‌شان كنم و من دارم دوباره بعد از صد سال با عایشه و این بار در ناف اروپا انقلاب مشروطه را در تنم تجربه می‌كنم و می‌شاشم به هر چه مشروعه و مشروعه طلب است. و تو با چشم‌های سبزت بیشتر هولم می‌دهی كه موهای سیاهم را روی شانه‌هام بریزم و ماساژ بروم و ماسك بگذارم و برای هربار دیدن تو  كلی خودم را از نو كشف كنم و این‌ها را، همه را از عایشه دارم. چه اسم قشنگی دارد. می‌گوید عایشه اسم زن پیغمبر بود و چون همان 1400 سال پیش اعتراض كرد و بر علیه دستور شوهرش، دوباره شوهر كرد، اسمش این همه ماندنی شده است و من همیشه یادم می‌آید كه هروقت اشتباهی می‌كردم، و حتا اگر اشتباه هم نمی‌كردم، بابا بهم می‌گفت: عایشه!

عایشه 18 سالش بود كه محمد 63 ساله مرد و تا هفتاد سالگی‌اش هم زنده بود و در این پنجاه و دوسال چه باید می‌كرد؟ باید زنجیرهای دوباره‌ی دین شوهر و پدرش را محكم‌تر می‌كرد؟ نكرد و خوش به حالش و من به او حسودی‌ام می‌شود كه 1400 سال پیش شجاع بود و من این جا برای هر حركتی باید كلی با خودم «كار توضیحی» بكنم و تازه اگر عایشه نبود، مگر می‌توانستم این همه قد بكشم و این همه راه بروم و این همه دوست داشته باشم؟!  دلم كمتر درد می‌كند و من به فردا فكر می‌كنم كه با تو با هم پشت پیشخوان می‌ایستیم و به مشتری‌ها لبخند می‌زنیم و برایشان غذا می‌كشیم.

17 ساله بودم. یك روز یكی را آوردند خانه و گفتند این شوهرت است و یارو همان جمعه‌اش شوهرم شد. و حالا 26 سال است و من غزاله را دارم و فقط تا می‌توانستم نگذاشتم بچه‌دار بشوم و این داغ ننگ را خریدم كه پسرزا نیستم و مردك می‌تواند برود و یك جای دیگر پسر پس بیاندازد. این را ننه‌اش كه آمده بود این جا می‌گفت. اما زبانش كرم می‌گذاشت اگر می‌گفت این یارو در همه‌ی این بیست سال اصلا كار نكرده است و اگر من كار نمی‌كردم و اگر با خیاطی و خرده خیاطی خرجمان رادر نمی‌آوردم، هنوز هم به دم ادارات اجتماعی این جا آویزان بود. عایشه می‌گوید احمق هستم و این چیز تازه‌ای نیست. خودم هم می‌دانم احمق هستم. بیست سال است این جا هستم. احمقم كه چرا در این بیست سال هیچ تكانی به خودم نداده‌ام و حالا از وقتی كه تو را دیده‌ام، انگار اعتقاد به سرنوشت را هم از دست داده‌ام و انگار یاد گرفته‌ام كه می‌شود عوض شد. می‌شود به جای این كه فقط بساط عرق و تریاك نعلبندیان و قاسم آقا را كنار علی استالین به راه بیاندازی و فسنجان و آش رشته علم كنی، طور دیگری زندگی كنی. 

ترس مثل یك ابر خاكستری دور سرم چنبر زده است. تمام تنم می‌لرزد. از وقتی تشریف نحسش را آورده است و بعد از این كه در تایلند وطن، دخترهای سیزده/چهاده ساله حسابی مشت و مالش داده‌اند و عرق سگی را به ناف سگی‌اش بسته‌اند و بساط تریاكش را راه انداخته‌اند، یك هو یادش آمده كه كسی را هم این طرف‌ها كاشته است كه روی كاغذ زنش است. همان كه می‌خواهد سر به تنش نباشد و می‌خواهد از ترس بمیرد و قیافه‌ی حمام نرفته و سر چربش را دوباره نبیند. و من احمق، همین امروز بعد از آن همه كار، باز هم بساط قورمه سبزی را راه انداخته‌ام و به غزاله گفته‌ام بیاید تا خیر سرش پدرش را بعد از دو ماه سفر سكسی قندهارش دوباره زیارت كند.  

اگر این آخر هفته‌ی كذایی برسد و اگر با تو ـ همان طور كه قرار گذاشته‌ام ـ بعد از كار قهوه‌ای بنوشم، برات خواهم گفت كه این ترس لعنتی دارد مرا می‌كشد و خواهم گفت چقدر تو را و نگاهت را دوست دارم و خواهم گفت كه تنها تو هستی كه زندگی را برام قابل تحمل می‌كنی. لابد اگر تو نبودی، من بالاخره یا دیوانه می‌شدم، یا دست به خودكشی می‌زدم. نه خیال كنی به زن‌هایی كه با علی می‌خوابند حسودی‌ام می‌شود. وقتی كسی را دوست نداری، حسودی‌ات هم نمی‌شود. تازه خوشحال هم می‌شوی كه یارو كمتر سراغت می‌آید و كمتر هیكل نحسش را روت می‌اندازد. اما احساس تحقیر دارم. زنی كه خیانت می‌بیند، بیش از حسادت، احساس تحقیر می‌كند و این را محمد هم می‌دانست. برای همین هم تو موعظه‌هاش گفته بود كه جهاد زن این است كه هوو را تحمل كند. اگر زنی هوو را تحمل كند چند تا غرفه تو بهشت براش رزرو می‌شود و من از خودم می‌پرسم اگر مردی فلانش را دستش بگیرد و حق خودش بداند كه تو هر سوراخی كه راه داد ـ مجانی و پولی ـ راه پیدا كند، چند تا قصر تو بهشت پشت قباله‌ی زنش نوشته می‌شود؟ محمد خودش با همین كارهاش كلی غرفه تو بهشتش برای زن‌هاش و كنیزهاش و صیغه‌هاش از پیش تدارك دید. مساله‌ی آلت این‌ها باید حل شود و احساس تحقیر زن‌هاشان هم باید یك طوری با همین وعده‌ها تخفیف داده می‌شد، تا یك وقتی زهر به خوردشان ندهند.    

            نمی‌دانم مرا چگونه می‌بینی؟ اما اگر می‌توانستی حرف‌های مرا از نگاهم بخوانی، لابد می‌توانستی این را هم بدانی كه بهشت برای من جایی است كه مردی مثل علی استالین آنجا راهی نداشته باشد. بهشت آنجاست كه من و عایشه با هم برویم سلمانی و موهامان را رنگ كنیم و لباس‌های سكسی پرو كنیم و هرچه پول درمی‌آوریم، بدون ترس و نگرانی تو كافه‌ی ستاره‌ی آبی به رقص و بوسه بدل كنیم. رقص و بوسه‌ای بدون ترس، بدون نگرانی و چه غول عظیمی است این پدیده‌ی ناپیدای آبرو كه همه‌ی زندگی را و حتا نوشیدن قهوه‌ای را با تو برام بدل به یك عملیات مسلحانه‌ی تروریستی در آن دوره‌ها می‌كند. چقدر سخت بود و حالا من باید ترسم را ترور كنم و نمی‌توانم.

            عزیزم، وقتی كنارت هستم، زمان مثل باد می‌گذرد. وقتی در این خانه‌ی نكبتی وارد می‌شوم، اصلا زمان نمی‌گذرد. هر شب انگار كه شب قدر است. هزار سال است هزار سال سیاه و من چشم به ساعت، دقیقه شماری می‌كنم و تا می‌توانم وسایل آسایش این یارو را فراهم می‌كنم، تا كمتر حرف‌های ركیك بلغور كند. نمی‌دانم اگر با تو باشم، باز هم مجبورم لباست را اطو كنم و باز هم مجبورم بشنوم كه سلیطه، پیراهنم را كه درست اطو نزدی!؟ خیال نمی‌كنم. تو كه سال‌هاست تنها زندگی می‌كنی، حتما این را هم یاد گرفته‌ای كه همه‌ی كارهای خودت را خودت انجام بدهی و از آن‌هایی نیستی كه تا جوانی، در هتل مامان همه چیزت به راه باشد و بعد هم مامان جانت یكی را برات تدارك ببیند و از همان اولش هم چك كند كه آشپزی و اطوكشی و میهمانداری و فامیلداری و شوهرداری و بچه‌داری و همسایه داری و قرمساق داری را خوب بلد است. چه حرف‌ها؟ می‌توانی بفهمی كه من اصلا تصوری از زندگی در غرب ندارم و نمی‌دانم كه یك مرد اروپایی گاه حسرت این را می‌كشد كه چه زود گذشت زمانی كه زن‌ها هنوز لغت دانشگاه را نمی‌توانستند اسپل كنند. این حد بالای حسرت مردهای غربی است و مردهای ما ـ همه‌شان را می‌گویم ـ مثل دیوار مستراح سفت و سخت از همه‌ی زشتی‌های درون و بیرونشان محافظت می‌كنند. بدجوری محافظت می‌كنند، حتا به قیمت حفظ همین حكومت اسلامی!

            دست‌هام گرم بود. وقتی دستم را گرفتی و ازم خواستی شنبه شب با تو سینما بروم، دستم لرزید. درست مثل چهارده‌ساله‌ها كه هنوز دستشان به دست كسی نخورده و من این جا در این سن و سال، دخترك چهارده‌ساله‌ی بكر درونم را بزرگ می‌كنم و به آزمایش زندگی می‌فرستم. عایشه می‌گوید نترسم. از چه می‌ترسم؟ مگر علی استالین همه جا را آباد نكرده است؟ چرا من می‌ترسم؟ دست بالا می‌بوسمت یا حتا تن گرمت را تجربه می‌كنم. عایشه می‌خندد. شجاع باش! برای گرفتن حق دوست داشتنت مبارزه كن! نه فقط با علی، با 1400 سال تحقیر و یك میلیارد تحقیر كننده، مبارزه كن و من هی زور می‌زنم و می‌ترسم زورم نرسد. می‌ترسم زیر بار این مسئولیت كمرشكن، خم بشوم و نتوانم سر پام بایستم ونتوانم كمر راست كنم و همان جا زیر دست و پای این یك میلیارد تن 1400 ساله له و لورده بشوم.                                                                                                          

25 ژانویه‌ی 2006

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 18:54  توسط چشمان زنان  | 

گل مریم سفید/ عزت گوشه گیر

تقديم به : ايلانا

در شب‌هاي طولاني جنگ و بمباران‌هاي متداوم،‌ ما در تاريكي مي‌نشينيم و به صداي ضدهوايي‌ها گوش مي‌دهيم و دلمان توي سينه مي‌تپد، تا اين كه چراغ‌ها روشن مي‌شوند و همه يك‌صدا صلوات مي‌فرستند: اللهم صلي علي محمد و آل محمد...
مأمورين به دهان من خيره مي‌شوند...
من به چه كسي بايد درود بفرستم؟
آنها با خيرگي چشمهاي‌شان از من مي‌خواهند كه من هم چيزي بگويم. چه بگويم؟
چه جمله‌اي بود اولين جمله كه با اولين ضربه‌ي شلاق از دهان من خارج شد؟
ـ درود بر ... ؟!!
ـ مرگ بر ... ؟!!
نه ... نه... ديگر هيچ شعاري نمي‌تواند باري از معنا داشته باشد!
به چه چيزي ايمان بياورم؟
چه تصويري بود اولين تصوير كه با اولين ضربه‌ي شلاق ناگهان به ذهنم آمد؟
ايستاده بودم در كليساي دوران كودكي‌ام و مريم مقدس در سكوت به چشم‌هايم خيره شده بود. مريم مقدس مهربان بود. بعد ديدم يك شاخه گل مريم روي سرم پرپر شد. بعد بوي گل مريم درد را از سلول‌هايم بُرد...

حالا بعد از بمباران وقتي چراغ‌ها روشن مي‌شوند، به زبان ارمني مي‌گويم، درود بر گل مريم... بعد به فارسي مي‌گويم: درود بر مريم مقدس...
روي دستمال سفيد، گل مريم را گلدوزي مي‌كنم. اما جز ساقه‌ي سبز آن هيچ‌كس گلهاي سفيد گل مريم را نمي‌تواند ببيند، جز من... .


__________________________

برگرفته از مجموعه داستان آن زن، آن اتاق كوچك و عشق، عزت ­السادات گوشه ­گير، سوئد: نشر باران، چاپ اول، 2004/1383

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 18:51  توسط چشمان زنان  | 

فریادهای زنان سرشکسته/ مهستی شاهرخی

Mukhtar Mai

فریادهای زنان سرشکسته
براي مختاران ماي


براي خواندن اين مطلب با فرمت PDF لطفا روي لينک بالا کليک کنيد.

برای اطلاعات بیشتر در مورد مختاران مای اینجا را ببینید

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:18  توسط چشمان زنان  |