کاش اين روزها اوريانا فالاچی زنده بود، شکوه ميرزادگی
اين روزها،
همزمان شده با سومين سالروز مرگ اوريانا فالاچی، و همه اش فکر می کنم که
کاش او هنوز زنده بود و می توانست يکی ديگر از ديکتاتورهای زمانه ی ما را
وادار به گفتگو کند. می دانم که او اگر بود خودش را به زمين و زمان می زد
تا دومين ديکتاتور مذهبی ـ سياسی جهان پس از آيت الله خمينی را هم به ليست
مصاحبه شوندگان خود اضافه کند؛ ديکتاتوری که اگر چه به قدرت و هیبت خمينی
نيست اما نه کمتر از او خشن است و نه کمتر بی رحم.
البته، وقتی فالاچی با خمينی گفتگو کرد، اگرچه از در و ديوار سرزمين ما
بوی مرگ و ترس می ريخت اما هنوز فالاچی به تفکری که در آخر زندگی اش نسبت
به اسلام سياسی پيدا کرده بود، و آن را برای بشريت خطرناک می دانست،
نرسيده بود. او، با روسری سياه، با آن اندام کوچک و ظريفش مقابل طرف
گفتگويش، که اين بار خمينی بود، نشست. خمينی کنار آقای بنی صدر، که هنوز
مورد غضب قرار نگرفته بود، نشسته بود و به پرسش های فالاچی جواب می گفت.
شش ماهی بود که همه کاره ی ايران بشمار می رفت. در آن شش ماه صدها تن را
کشته بودند ـ از ارتشی های پادشاهی خواه گرفته تا اقليت های مذهبی و قومی
و تا کمونيست های احزاب مختلف چپ را.
ادامه مطلب















