تبليغاتX
چشمان زنان

چشمان زنان

این وبلاگ جهت انتشار مطالب مخصوص زنان ایجاد شده است

IRANIAN WOMEN WRITERS AND THEIR NARRATIVES/ فرشته مولوی

Iranian women writers and their narratives


Fereshteh Molavi



Since the 1979 Iranian Revolution struck, the quality and quantity of women writers’ work have decisively changed the course of Persian literature. Poetry, after centuries of literary dominance, yielded to fiction, and men’s prose writing, especially fiction, yielded to women’s. The trends are related.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:9  توسط چشمان زنان  | 

Story of The Greatest Persian Women Of All time

           

Story of

The Greatest Persian Women    

Of All time

 Tahereh Ghoratolane 1823-1850

Forough Farrokhzad 1935-1967

Shahrnush Parsipur 1947- Present 

Oval House Theatre

Thursday 19th April 2007

 

1-2 pm

 

Guests:

 

Soheila Ghodstinat

Golkou Parhizgar
Maryam Hashemi

&
Parvaneh Soltani


Oval House Theatre, 52-54 Kennington Oval,  London SE11 5SW

T. 020 7582 7680  Nearest tube station : Oval

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:21  توسط چشمان زنان  | 

نامه/ شعری از سارا محمدی

نامه

شما کدام بند هستید؟
چه کسانی در بند شما هستند؟
چند نفر در یک بند هستید؟
بند شما بزرگ است؟
کوچک است؟
در بند چه خواب‌هایی می‌بینید؟
در بند چه بازی‌هایی می‌کنید؟
چه آوازهایی می‌خوانید؟
می‌رقصید؟
به چه چیزهایی می‌خندید در بند؟

می‌خواهند بند شما را عوض کنند؟
به کدام بند خواهید رفت؟

دلم می‌خواهد
از بندهایمان حرف بزنیم
می‌خواهم
هزار و یک داستان کوتاه بنویسم

برای من
تو بنویس
نامه‌ات را پنهان کن
قرار ما
همین جا
همین شکاف دیوار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نامه‌ی ناهید و محبوبه
نامه‌ی نوشین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:37  توسط چشمان زنان  | 

مصاحبه پارس تایمز با شیما کلباسی

شیما کلباسی: زن ایرانی

 مصاحبه پارس تایمز با شیما کلباسی

مصاحبه ویدئویی.  ریل ویدئو  ۳:۲۹ دقیقه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:12  توسط چشمان زنان  | 

من خودم را فمینیست می دانم/ سیمون دوبوار/ ترجمه سیما راستین

 

من خودم را فمینیست می دانم/ سیمون دوبوار/ ترجمه سیما راستین

 

در پايان سال 1970عده اي از اعضاي جنبش ليب Women’s Lieb Bewegung با من تماس گرفتند تا درباره طرح جديد قانوني حول مساله سقط جنين صحبت کنند. اين طرح قرار بود در مجمع ملي مورد بحث قرار گيرد. جنبش زنان ليب طرح را خيلي خام مي دانستند و مصمم بودند تبليغات وسيعي به نفع آزادي سقط جنين انجام دهند. براي تاثير گذاشتن بر افکار عمومي، زنان شرکت کننده در اين حرکت، هم گمنام و هم سرشناس مي بايست اظهار کنند که خودشان سقط جنين کرده اند. به نظرم ايده خوبي بود.

من بيست سال پيش در کتاب جنس دوم عليه ممنوعيت سقط جنين اعتراض کردم و عواقب دردناک آن را شرح دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:29  توسط چشمان زنان  | 

جمعبندی از راهپیمائی 8 مارس 2007 کارزار زنان

جمعبندی از راهپیمائی  8 مارس 2007 کارزار زنان

 در لاهه (هلند)

 

بحث آزاد

برگزارکننده:   کارزار لغو قوانين ضد زن

تالار : کارزار زنان در پالتاک

 

Iran KARZAR-e ZANAN

 

دوشنبه 9 آوریل 2007 از ساعت 20 تا 24 بوقت اروپای مرکزی

فعالين کارزار زنان از حضور فعال شما در تالارکارزار زنان،  براي پيشبرد اهداف خود پيشاپيش سپاسگزارند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 22:49  توسط چشمان زنان  | 

قارچ های روی سینه مادر/ عزت السادات گوشه گیر

 

 

قارچ های روی سينه مادر

 

 

عزت السادات گوشه گير

 

مادر گفت: روي سينه ام چهار تا قارچ روييده!

مادر دکمه هاي پيراهنش را باز کرد و سينه استخوانيش را به نرگس نشان داد. از لاي دو پستان چروکيده که هشت تا بچه از آنها شير مکيده بودند، چهار تا قارچ ظاهر شد که به گونه لوازم آشپزخانه بودند.

رنگ مادر پريده بود و لبهايش سفيد بود. مثل گچ، کلمات به سختي از حلقومش رها ميشدند. گويي در ميانه راه تکه تکه ميشدند... سلاخي ميشدند... يا به کلي ناپديد ميشدند.

فضا براي نرگس فضاي يک ظهر پيشين تابستان بود که در يک سيلاسوکول(۱) قتلي رخ داده باشد. سکوت، سراسيمگي گرما، خواب رخوتناک پوست و خون و استخوان، مليس مردالگي(۲) برگهاي درختان و نگاه لرزان و متزلزل ريزنده خون... فاجعه چه آسان رخ ميدهد، به آساني پرواز يک گنجشک چابک از سر شاخه يک درخت.

مادر تمام کلامش را در نگاهش ريخت و با سکوت دردناکي به دخترش چشم دوخت. نرگس مثل عقاب چنگ انداخت توي سينه مادرش و قارچ ها را بيرون کشيد.

بعد از آن همه رنج، ديگر اين رويش قارچ ها چه بلايي بود که بر سر مادرش آمده بود؟! يکي از قارچ ها درشت بود مثل يک قوري چيني قهوه اي رنگ با نقش يک گل نارنجي درست مثل همان قوري اي که مادرش سالها چاي عصرانه را روي سماور دم ميکرد و هشت بچه قد و نيم قد دور آن حلقه ميزدند و چاي مينوشيدند. اولين فنجان چاي را پدر در سکوت مينوشيد و بچه ها صبر ميکردند پدر چايش را تمام کند و برود. بعد آنها با خيال راحت چايشان را سر بکشند.

قوري توي انگشتان نرگس مثل يک قارچ بزرگ باغچه از هم وا رفت. جنس گوشتي آن نمناک و مرطوب بود. نرگس برآشفته قارچ را له کرد. رنگ قهوه اي لعابي با يک گل نارنجي توي ذرات له شده قارچ گم شد. مادرش با سکوت به نرگس چشم دوخت. دندان هايش به هم چفت بود مثل دندان هاي يک مرده و نميگذاشت زبانش بچرخد. بعد از اندکي تقلا، مادر که صدايش گويي از ته چاه بيرون مي آمد گفت:

ـ قارچ ها دوباره خواهند روييد، ريشه شان توي سينه ام است.

 

مگر قارچ ريشه دارد؟

نرگس به سينه استخواني مادرش دست کشيد. به نقطه رويش قارچ ها... وسط استخوان سينه مادر ريشه اي از جنس استخوان بود. استخوان در استخوان بافته شده بود، استحاله شده بود. نرگس به ديوارهاي ساکت اتاق نگاه کرد. احساس کرد که ميخواهد کاغذ ديواري ها را پاره کند. آجرها را يکي يکي از ديوارها بکند و به ديوار ديگر بکوبد. به چه کسي ميتوانست پرخاش کند؟ بي قراري اش را چگونه آرام کند؟ مادر و نرگس روبه روي هم ايستاده بودند و قارچ هاي مرده و له شده روي گل هاي قالي را پوشانده بودند، هيچ کاري نميشد کرد.

مادر کفش هايش را پوشيد، ساق پاهايش چون دو چوب خشک، و کفش هايش براي پاهايش بزرگ بودند. مادر در را باز کرد و از خانه بيرون رفت. نرگس حرکت لرزان مادرش را در کوچه ديد و آن قدر نگاهش کرد که در خيابان گم شد. گويي مادر تمام روز را پشت در شيشه اي منتظر مانده بود تا شايد نرگس بيايد و او کفش هايش را به پا کند و برود و در مه و غبار گم شود.

نرگس تازه آمده بود. هنوز يکساعت نميشد! در خيابان شتاب آلود اما بي اميد مي آمد. هوا ابري بود. حالا از آسمان داشت نم نم باران ميباريد و باران اندک اندک شديدتر ميشد، صدا در ناودان ميپيچيد.

نميتوانست گريه کند نرگس... نميتوانست فکر کند نرگس، نميتوانست حرکت کند نرگس...

نرگس ايستاده بود بر درگاه... روبه رويش يک خيابان غبارآلود و بي انتها، پشت سرش خانه پدر در سکوت و در پس ديوارها پدرش غلطيده در مدفوعش با دو چشم سخنگو... پر ابهام...

صداي ناله ضعيفي از زيرزمين آمد. صداي پدرش بود. هشت اتاق خالي دهان باز کرده بودند، اما لال... زماني در موقع چاي عصرانه يا ناهار يا شام صداي بچه ها در تمام ذرات خانه ميپچيد، ديوارها به اين صداها عادت داشتند. فرشها، اشياء خانه، قوري چيني قهوه اي با يک گل نارنجي... و درخت ها و گلها...

وقتي که پدرش سلامت و نيرومند بود، اطاقش در طبقه سوم بود. حالا سالها بود که توي زيرزمين زندگي ميکرد و از هشت بچه، هفت تايشان از شهر رفته بودند و هر کدامشان خانه و کار و ساماني داشتند... بچه اي و عائله اي...

 

چه زماني از روز بود؟ عصر بود يا غروب؟ غروب دير يا صبح زود؟ بهار بود يا زمستان؟

نرگس احساس سرما کرد، در خانه را بست و به ديوار تکيه کرد. آسمان جرقه اي زد و صداي رعد در خانه پيچيد.

چند ساله بود؟

گويا ده ساله بود که نشسته بود روي پله حياط... افسرده... و نميدانست چرا افسرده است. هوا ابري بود و وقتي که رگه مارپيچي برق را توي آسمان ديد، يک لذت دردناک و پرالتهاب در عضو جنسي اش پيچيد و تا قلبش تير کشيد. رخوت در تنش حبس مانده بود و نميتوانست خودش را تکان بدهد. آنقدر روي پله نشست تا سراپا خيس شد. بعد، مادرش از پشت پنجره سرش داد کشيد:

ـ برق، درخت ميسوزاند. ميخواهي ترا نسوزاند؟!

درختان زيادي از برق سوخته بودند... رمه هاي زيادي در سر تپه ها مرده بودند و چوپان ها با ني لبک هايشان خاکستر شده بودند.

نرگس گفت: کفش هايم لاستيکي است، مادر...

ميدانست که اگر دستش را به نرده هاي فلزي کناره پله ها بکشد برق خونش را ميخشکاند. يک سيم لخت با يک صداي الکتريکي جرقه زد مثل فشفشه... اگر شاخه درخت به سيم لخت ميخورد، خانه آتش ميگرفت. مادر داد کشيد:

ـ يکي برود غلام عباس برق کش را خبر کند...

صداي مادر در صداي باران گم شد.

 

باران چقدر تند ميباريد.

هفته گذشته که نرگس به ديدار پدر و مادرش آمده بود، مادرش فقط يک جمله را مرتب تکرار ميکرد:

ـ«من خسته ام!»

و پدرش فقط با چشم هايش حرف ميزد. سالها بود که تارهاي صوتي اش مرده بودند. قدرت حرکت و بيان را از دست داده بود... حتي گاه قدرت جويدن را... و گاه بلعيدن را...

زيرزمين بوي آغل احشام را ميداد. بوي تعفن شاش، اتاق پدرش از يک تختخواب مندرس تشکيل شده بود، يک قالي، يک تلويزيون کوچک سياه و سفيد، يک راديو و قاب عکس پدر بزرگش روي ديوار، از تلويزيون هميشه آهنگ عزا پخش ميشد و در راديو هميشه مردي قرآن ميخواند... و نعشي برده ميشد و نعشي آورده ميشد.

نرگس براي پدرش ملافه سبز خريده بود تا شايد قدري به اتاق رنگ و زندگي بدهد. يک گلدان گل سبز هم ماه پيش آورده بود و گذاشته بودش کنار پنجره رو به آفتاب. هيچکس به گلدان آب نداده بود. هفته گذشته گلدان خشک شده را توي آشغالداني انداخت. اما پنجره هاي بزرگ رو به حياط، به اتاق پدر آفتاب  مي آورد. و بعد هم ميتوانست رنگ سبز درختها را ببيند.

پدر هفته گذشته با اشاره به نرگس فهماند:«بهار امسال يک درخت نارنج رو به روي اتاقم بکار...»

نرگس با لبخندي غمگين گفت:«بسيار خوب»

پدر دست کرد زير بالشش و دو تا تخم نارنج درآورد و توي دست نرگس گذاشت.

نرگس گفت:«بسيار خوب»

و رفت توي حياط و تخم ها را توي خاک باغچه کاشت. پدر از پشت شيشه نگاهش کرد. نرگس به خود گفت:«اگر به جاي آب باران، خونم را هم پاي اين تخم ها بريزم، درختي سبز نخواهد شد».

و پدرش با شوق به درخت نارنج نروئيده تصوري چشم دوخت که بهار سال ديگر عطر غريب آن خانه را ميپوشاند و تابستان وقتي که ميوه هايش را ميچيند و پوست نارنجي را ميشکافد، دختر نارنج و ترنج خواهد گفت:... آب... نان... و... آنچه که از پوست نارنج ميتراود، آيا گريه پنهاني دختر نارنج و ترنج نيست؟

 

هوا به طرز غريبي سترون بود. باران هم که ميباريد باران ملال بود، مادر چند بار زير لب زمزمه کرده بود:«من خسته ام...»

نرگس ميدانست چرا مادرش خسته است و نميخواست بپرسد چرا. بعد مادر نگاه عميقي به نرگس کرد و گفت:«نرگس»...

و بعد سکوت کرد و به لکه سياه زير چشم نرگس چشم دوخت. نرگس ميدانست که مادرش چه ميخواهد بگويد.

نرگس گفت:«ميدانم مادر...»

مادر که صدايش با افسردگي آغشته بود گفت:«ترکش کن... او مرد زندگي تو نيست. دارد تو را تا سر استخوان ميليسد. سيب سرخ براي دندان خرس نيست...»

و نگاهش را گرداند و روي سينه استخوانيش، آنجا که قارچ ها روئيده بودند دست کشيد. نرگس دچار طغيان و آشوب غريبي شد. هر وقت مادرش از حميد حرف ميزد، ميخواست سر خودش را به ديوار بکوبد. آنقدر که ديگر هيچ کلمه اي نشنود جز گردش پرخروش خون را در رگهايش...

آهسته گفت:«دوستش دارم.»

بعد از خود پرسيد:«آيا واقعا دوستش دارم؟ دوستش دارم يا ميترسم؟... از چه ميترسم؟...»

يک چيز جادويي در چشم هاي حميد بود که مثل اختاپوس تمام جسم نرگس را در خود احاطه ميکرد و فضاي اطرافش را با يک ماده اثيري غليظ و مه آلود ميپوشاند. و نرگس فراموش ميکرد که مشت سنگين او زير چشم هايش را سياه کرده است. نرگس که بر سينه حميد مشت ميکوبيد، مشتهايش چون آب در هاون کوبيدن بود، و ناخن هايش نه چون پنجه هايش پلنگ... و دندان هايش نه چون آرواره هاي گراز...

ظهر بود، ظهر امروز که رو به حميد کرد و گفت:

ديگر تمام شد.

حميد گفت:

ـ چه چيزي؟

هميشه در چنين مواقعي حميد خودش را به نفهمي ميزد که انگار هيچ حادثه اي رخ نداده است. با يک پنبه الکلي که ميکشيد زير چشم هاي نرگس و بعد زار زار گريه کردن و پاهاي او را بوسيدن و بعد يک عشق ورزي نامعمول و نامتصور. حادثه را ظاهرا تمام ميکرد. انگار به طور مادرزاد آموخته بود که چطور زنها را شيفته کند.

نرگس با حيرت و کنجکاوي نميتوانست بفهمد چيست اين راز شيفتگي! انگار ميخواست تا مرگ پيش برود تا اين راز را کشف کند!

نرگس منتظر نماند تا اختاپوس چشمهاي حميد جسم او را بربايد. رويش را برگرداند و شروع کرد به دويدن و از خانه گريخت. اگر ميماند چشم هاي حميد او را در لعابي از يک ماده ماورا زيستن زنداني ميکرد. تمام راه را دويد. آسمان گرفته بود و او تمام راه را تا خانه پدرش دويد.

وسوسه توي جان نرگس افتاد:«کاش براي آخرين بار با او عشق ميورزيد» چقدر لحظاتي را که برق مارپيچي لذت در گودال هاي پيچ در پيچ زير نافش ميپيچيد دوست داشت. وقتي که در تمامي جسم او حل ميشد و انگار رنج هايش مثل يخ زمستاني آب ميشدند، اما هميشه آخرين عشق بازي شروع زندگي معمولي دوباره بود و حميد هر بار بر او بيشتر غالب ميشد.

ساعت چند بود؟... هر چه بود شب شده بود و خانه در حلقوم تاريکي... نرگس هنوز همانطور به ديوار تکيه داده بود. ميبايست برود چراغ اتاق پدرش را روشن کند. لباس هاي پدرش را عوض کند. دندان هاي مصنوعي پدرش را بشويد و توي دهانش بگذارد. غذايش را بدهد. به مستراح ببردش. و با او کمي حرف بزند...

اما نميتوانست، ايستاده بود چون يک مجسمه از استخوان، قرنها روي دو پاي نحيف... خيره به يک نقطه بي انتها...

باران از پنجره يکي از اتاقها، پرده و ديوار اتاق را خيس کرده بود. قسمتي از فرش هم خيس شده بود. نکند پنجره اتاق پدرش هم باز باشد و آب باران به اتاق پدرش توفيده باشد؟!

چند ضربه آهسته به در خانه خورد و نرگس از پشت شيشه مات سايه حميد را ديد و دلش يکباره فرو ريخت. نرگس از او خواسته بود هرگز به در خانه پدرش نيايد.

حميد از پشت در گفت:

ـ نرگس، در را باز کن.

انگار حس حساس و حيواني بويايي او فضا را بوئيده بود که جز نرگس کسي ديگر آن سوي در خانه نيست.

ناگهان ميلي وحشي مثل يک مارپيچ برق تا نوک انگشتان پاي نرگس و تا درازاي موهايش کشيده شد.

نرگس به خود گفت:«نه... در را باز نکن.»

صداي مادرش در گوش هايش پيچيد:«اگر در را باز کني، تمام است، تمام رشته هايت پنبه ميشود.»

و بعد صداي مادرش از سالهاي دور قوت گرفت، يک صداي جوان که قصه شنگول و منگول و حبه انگور را براي او ميگفت.

ـ کي خورده شنگول من، کي خورده منگول من، کي مياد به جنگ من؟

نرگس ايستاده بود پشت در مثل شنگول يا منگول يا حبه انگور، و نميخواست فريب دستهاي حنايي سايه پشت در را بخورد. خانه در تاريکي کامل بود. پدرش حتما از تاريکي وحشت ميکرد. پدرش گرسنه بود. و حتما پيژامايش را تا الان پنج شش بار خيس کرده بود و شايد هم در مدفوع خودش غلطيده بود.

نرگس ناگهان مثل زمان بچگي اش داد زد: مادر...

و خودش نفهميد چرا مادرش را صدا زد.

مادرش کجا رفته بود؟ نرگس اصلا نپرسيده بود که به کجا ميروي و او هم اصلا نگفته بود که به کجا خواهد رفت. فقط در را باز کرده بود و رفته بود. در حالي که کفش هاي گشادش تلق تلق صدا ميکرد.

باران که از پنجره ميتوفيد قسمتي از فرش را خيس ميکرد. نرگس نتوانست که دستش را دراز کند و پنجره را ببندد.

حميد دوباره چند ضربه به در کوبيد و گفت: نرگس...

با يک صداي نرم و حريري، آن طوري که ميدانست ميتوان قلب نرگس را ذوب کند، يک حس نامرئي مثل غبار و مه نرگس را احاطه کرد. دستش را دراز کرد. دستي که گويي ديگر به هيچ نقطه از جسمش متصل نبود. در خانه را باز کرد. حميد سراپا خيس بود. يک قطره باران از روي مژه هايش چکيد روي لبهايش و محو شد لابه لاي دندان هايش و زبانش که به آرامي چرخيد و گفت:

ـ زن عجيب من...

و بعد دستهايش را دور بدن نرگس حلقه کرد و لبهايش را بوسيد و قطره شبنم گونه باران محو شد روي لبهاي نرگس، نرگس ناليد و خون تا نوک مژه هايش دويد.

حميد گفت:

ـ چطور ميتواني مرا ترک کني؟ تمامي تن و جانم به تو نياز دارد.

آسمان جرقه زد و صداي رعد مثل بمباران خانه را به رعشه انداخت. از گرماي بدن نرگس و حميد فرش زير پايشان خشک شد. دست مرد پستان هاي نرم نرگس را نوازش کرد. پايين تر آمد و زير نافش ساکن ماند و نرگس از زمين و زمان و مکان کنده شد. شناور شد در ماده اي نه از جنس آب يا هوا... نرگس پراشتياق سرش را ميان سينه حميد پنهان کرد و هر دو روي پشم قالي در هم پيچيدند.

پدر وحشت زده از تاريکي و صداي رعد و برق مثل يک خزنده زخمي روي تخت اين رو به آن رو شد. روي شيشه پنجره اشکالي نقش ميبست که هيولاهايي را براي او تداعي ميکرد. هيچ وقت سابقه نداشت اين طور در تاريکي بماند. زنش کجا بود. با ناله خفيفي زنش را صدا زد. هيچ صدايي نيامد جز صداي باران و آواز ملال آور قرآن که از راديو پخش ميشد. دستش به راديو نميرسيد که آن را خاموش کند.

شلوارش از شاش خيس بود. خودش را از تخت به زير انداخت. به سختي روي زمين ميخزيد. اگر باران نميباريد صداي افتادنش از تخت مثل بمب در خانه صدا ميکرد. اما همه صداها درهم آميخته بودند. نرگس هيچ صدايي نميشنيد. در لذت دردناک و تب آلود عشق ورزي اش تصوير لرزان پدرش را ديد که از يک ارتفاع فراخناک سقوط کرد و مادرش بين زمين و آسمان معلق مانده بود با دو چشم گشاد از وحشت... و ناگهان شتاب نفسش آرام گرفت و بدنش سرد شد.

گويا باران بند آمده بود. صداي ناودان مي آمد که قطرات منقطع باران بر لبه آن ميکوبيد.

هر دو برهنه بودند روي قالي. جسم حميد هنوز در درون نرگس بود. و آن جفت شدگي که نرگس در آن لحظه دوست داشت ابدي اش کند. براي قرنها همانطور دراز بکشد روي يک ملافه يا قالي... دو جسم يگانه در يک جسم. بگذار دنيا بچرخد همان طور که ميچرخد، آدمها بگذرند در خيابان ها و دستهاي همديگر را قطع کنند. چشم هاي همديگر را از کاسه در بياورند يا همديگر را بدرند.

بگذار همه چيز همينطور بگذرد اما بدن هاي آن دو درهم آميخته شده باشد براي قرنها... و سکوت بينشان باشد... نه حتي کلمه اي... هيچ... جز سکوت... و عرق پيشاني و بوسه و فراموشي...

حميد غلتي زد و همه چيز گويي رنگ باخت. از سکون به چرخش، از آرامش به بي قراري...

حميد عرق پيشاني اش را پاک کرد و گفت:

ـ چقدر گرسنه ام...

نرگس شروع کرد به لرزيدن. اين جمله هراسانش ميکرد. موهايش که از گرماي عشق ورزي خيس عرق بود، حالا روي تنش که ميلغزيد، سردي و تيزي قنديل هاي يخ را داشت. نرگس همينطور که سعي کرد از جا برخيزد. ناگهان رطوبت قارچ ها را وسط پستان هايش احساس کرد. قارچ هاي له شده سينه مادرش به پستان هايش چسبيده بودند. با انزجار قارچ ها را از تنش زدود و در حالي که پيراهنش را ميپوشيد از جا برخاست.

حميد دوباره با صدايي از سر رخوت گفت:

ـ چقدر گرسنه ام...

و بعد در حالي که بي حرکت دراز کشيده بود گفت:

ـ تمام آب بدنم را ريختم توي بدنت...

نرگس خود را از او رهاند. ميدانست که حالا حميد از او چه ميخواهد. تمام زندگي حميد اينطور گذشته بود. مثل روباهي که پاي درختي کمين ميکرد و با چرب زباني خروسي را از بالاي درختي به زير مي آورد و ميبلعيدش. ميدانست که بايد لقمه را از دهان پدر و مادرش بدزدد و به دهان او فرو کند. حميد نرگس را از خود خودش دزديده بود. بي هويتش کرده بود.

نرگس چراغ را روشن کرد و مستقيم ايستاد و توي چشم هاي حميد نگريست.

حميد پرسيد:

ـ باز چه ات شده؟

نرگس سکوت کرد اما وقتي که توي چشم هاي حميد شکل گيري يک يوزپلنگ غران را ديد که هي بزرگتر و بزرگتر ميشد و چنگال هايش برنده تر، به خود گفت:

ـ دوباره دارد فاجعه شروع ميشود.

چيزي در ريشه دندانش ترکيد مثل يک انرژي وحشي در دانه که پوست را از هم ميدرد و سراسيمه به طرف نور ميشتابد. نرگس ناگهان احساس کرد دندانهايش دراز و تيز شده اند. اگر حميد فحشش ميداد و يا دست رويش بلند ميکرد ميتوانست با دندان هايش تکه تکه اش بکند. آنچه که از زبان حميد تراويد هزار قصه زنجير در زنجير همسان براي او تداعي کرد. از ميان آن همه صدا نرگس حالا ميتوانست صداي ناله ضعيف پدرش را بشنود غالب تر... و صداي مبهم مادرش را از دور دستها که ميگفت:

ـ خسته ام...

اگر نرگس در اتاق ميماند يک حادثه دلخراش رخ ميداد.

آرام گفت: پدر...

و با سرعت پله ها را پيمود و به طرف اتاق پدرش دويد و در زيرزمين را پشت سرش قفل کرد. حميد خشمگين چهار دست و پا دويد از پله ها پايين آمده چند ضربه اي به در بسته کوبيد و فرياد زد:

نرگس...

صداي حميد و صداي قرآن که از راديو پخش ميشد درهم ادغام شدند.

ـ قحبه زن... مادر سگ...

کلمات ميباريد مثل بمب در پشت در بسته.

بوي شاش دماغ نرگس را سوزاند. چراغ را که روشن کرد. پدرش سراپا خيس در کناره در روي زمين افتاده بود و از شقيقه اش باريکه اي از خون جاري بود. وقتي که پدر نرگس را ديد با التماس و پرسش به نرگس نگاه کرد و با ضعف و ناتواني آب دهانش را قورت داد.

نرگس گفت: پ... پ... پ...

 

کلمه شکل نميگرفت. کلمه مثل يک جنين شکل نگرفته ناقص سقط ميشد... اما در سرش کلمه شکل ميگرفت، زاده ميشد، رشد ميکرد.

نرگس مداوم و پي در پي در سرش گفت:

ـ پدر عزيزم... پدر خوبم... پدر...

دست پدرش را بوسيد، پيشاني اش را و سرش را، بعد بريده بريده گفت:

ـ ميدانم... گرسنه ات است... ميدانم که ... چقدر ترسيده اي... ميدانم که آب و باران اتاقت را...

و نتوانست ادامه بدهد. از کجا شروع کند؟ از زخم روي پيشاني پدر؟... آيا آنقدر نيرو در تنش موجود بود که پدرش را بغل کند، و روي تختخوابش بخواباندش؟ همانطور که لباس هاي پدرش را عوض ميکرد به دندان هاي مصنوعي پدرش فکر ميکرد و به سوپي که در آشپزخانه طبقه بالا بود و به حميد که مثل يک يوزپلنگ پشت در کمين کرده بود. و به مادرش در يک خيابان دراز و بي انتها با کفش هاي گشادش که تلق تلق صدا ميکرد.

در طبقه بالا صداي کوبيدن در مي آمد و کلماتي که ناهنجاريشان احتمالا موش هاي جونده را از جويدن باز ميداشت.

به کي تلفن بکند؟ چه کسي ميتواند به او کمک کند؟ به نرگس؟

يوزپلنگي پشت در ايستاده بود. بايد زبان يوزپلنگي را مي آموخت و به دامش مي انداخت. و يکي يکي چنگال هايش را با انبر بيرون ميکشيد... و دندان هايش را... و به جاي آنها پنبه ميکاشت... بعد رهايش ميکرد توي خيابان...

يک خارش نابهنگام به يادش مي آورد که قارچ هاي لهيده را از خانه بيرون نينداخته است. بايد آنها را در جوي آب ميريخت تا آب باران آنها را با خود ببرد.

چرا بايد از قارچ ها بترسد؟ در او چيز ديگري روئيده بود از جنس استخوان و عاج. سي و دو دندان نيش سخت و برنده از جنس عاج. پوستش ميخاريد، نه فقط پستانهايش... همه تنش ميخاريد، ميدانست که بايد برود تمام تنش را بشويد. حتي اگر حميد شاه لوله آب را قطع ميکرد. نرگس ميدانست که شب دوباره باران خواهد باريد. و او خواهد ايستاد روي خاک باغچه، عريان، مثل لحظه تولد. نه گردنبندي در گردنش، نه زنجيري در دستهايش... نه حلقه اي در انگشتانش.

باران آرام آرام ميبارد. پدر روي ملافه سبز تميز خوابيده است. حميد در خيابان راه ميرود. چانه اش به وسط سينه اش  بين دو ميخ پستان هايش چسبيده است. نرگس آرام آرام عريان ميشود روي تخم هاي خاک شده نارنج... دستش را به آرامي روي پوست گونه اش ميکشد، آنجا که مشت هاي حميد يک بار در استخوانش ترک انداخته است. يک قطره باران از پوست به استخوان ميرسد. يک قطره از وسط پستان هايش ميلغزد و زير نافش را ميشويد. مادر کجاست؟ آيا مادر هم دارد زير باران راه ميرود؟

 

آيواسيتي ۱۹۸۸

 

پانويس:

۱ـ سيلا سوکول= در گويش دزفولي به معني، سوراخ هاي پيچ پيچ

۲ـ مليس مردالگي= در گويش دزفولي به معني، پلاسيدگي و چروکيدگي در اثر گرما يا بيماري

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:56  توسط چشمان زنان  | 

لنگه کفشی در خیابان/ عزت السادات گوشه گیر

 

لنگه كفشی در خيابان

 

عزت السادات گوشه گير

www.ezzatgoushegir.com

 

زن در وسط خيابان خيس ايستاده بود و لنگه كفشي را گاز ميزد. و باران آنقدر نرم ميباريد كه مثل شبنم روي پوست صورتش حباب ميانداخت، و روي موهايش هم كه بي قيدانه بر شانه هايش ريخته شده بود.

كفش، چرمي بود. نو بود. قهوه اي بود. و زن دندانهايش را فرو برده بود در لبه هاي آن و قطعه اي از آن را به اندازه ي يك سكه جدا كرد و شروع كرد به جويدن. جوري چرم را ميجويد كه انگار يك قطعه گوشت استيك تازه را زير دندانهايش مزه مزه ميكرد.

من ميدانم و قسم ميخورم كه در آن لحظه او اصلا نه چارلي چاپلين را در خاطر داشت و نه فيلم عصر جديد را. چون در چهره اش هيچ نوع حسي از گرسنگي نبود. و ولع او در جويدن چرم تازه كه به نظر چرم گران قيمتي ميآمد، ربطي به كمبود غذا نداشت.

خونسرد‌ اما با ولع چرم را ميجويد. و چرم، چرم سختي نبود. مثل گوشت گوساله ترد و نرم بود. و چشمهايش با يك وقار متفكرانه و بي اعتنا،‌ تماما در تسخير فكري بود. فكري كه نميشد هيچ‌ نشانه اي از آن را دريافت.

او هر چند به مدت طولاني، بي هيچ حركتي در وسط خيابان خيس ايستاده بود، اما در حقيقت در آن خيابان نبود. مثل تصويري به تصوير خيابان چسبانده شده بود. تنها نقطه متحرك در تصوير، آرواره زن بود.

شايد پس از زماني طولاني، وزش باد درختهاي كنار خيابان را جنباند و نوار زرد روي نرده هاي سيمي كنار آسفالت، مثل پروانه خيسي پرپر زد. و خيابان  خيس بود با چند لنگه كفش پراكنده . . . و تكه هاي شكسته ي اشيايي . . . و گويي تصويري از يك پليس با يك پيراهن آبي، شايد هم سفيد كه به سرعت محو شد و بعد ماشين آتش نشاني كه با صدايي ممتد به سرعت در مه فرو رفت. و پس از آن دوباره سكوت بود و خيابان خلوت و خيس . . .

و زن كه ايستاده بود در خيابان خلوت خيس و با لنگه كفشي چرمي در دستهايش و نگاهي متفكر و ثابت، خيره به يك نقطه و آرواره هايش كه ميجنبيد . . . آيا لنگه كفش زنانه بود؟

يك سگك خوش فرم نقره اي رنگ رويه كفش را ميپوشاند. اما مگر كفشهاي مردانه هم سگك خوش فرم نقره اي رنگ ندارند؟

زن بعد از جويدن، تكه نرم شده را بلعيد. و بعد ناگهان مثل اينكه به وجود كفش واقف شده باشد، به دو قسمت گاز زده كفش خيره شد.

بعد به آسفالت خيس خيابان و بعد به خودش كه ايستاده بود روي يك نقطه، و همانجا بود كه چشمهايش چرخيد و نگاهش به آرامي لغزيد از يك لنگه كفش به لنگه ديگر . . . پراكنده روي آسفالت خيس خيابان . . . و نوار زرد كه با وزش آرام باد از نرده هاي سيمي كنار خيابان جدا شده بود و كنار يك شيشه ي شكسته ي اتومبيلي روي آسفالت رها شده بود. و بعد به انتهاي خيابان فرو رفته در مه . . . ــ انتها يا آغاز؟ ـ . . . همانجا كه سرخي ماشين آتش نشاني به آرامي در مه ناپديد شده بود. يا شايد تنها تصوري از يك ماشين آتش نشاني بود. بعد وقتي كه دوباره به لنگه كفش در دستهايش نگاه كرد، و بوي چرم تازه به سرعت در سلولهاي بويايي اش پيچيد، زن ناگهان به هلال خالي جاي دندانهايش روي چرم واقف شد و از خود پرسيد چرا چرم را بلعيده است؟

چرا به جاي گاز زدن چرم، كفش را به پايش نكرده است؟

چشمهايش را لغزاند به پايين دامنش و روي پاهايش . . . پاهايش برهنه بود.

اما او وقتي كه در خيابان خيس ايستاده بود، كفش به پا داشت! مطمئن بود كه كفش به پا داشت. شايد ‌كفش هايش را جايي گم كرده باشد. يا در آن لحظه ناگهان دوست داشته است كه روي آسفالت خيس خيابان پابرهنه بايستد. اما در آن لحظه از اراده پيدا كردن يك جفت كفش نو و گران قيمت پر شده بود. اما لنگه كفش، تنها يك لنگه بود. لنگه ديگرش كجا افتاده بود؟

چرا بايد‌ چنين كفشي را بدون آنكه به عاقبتش فكر كند، اينطور سهل انگارانه مجروح كند؟ اصلا چه لذت غيرقابل دركي از گاز زدن، او را به گاز زدن برانگيخته بود؟ زن به خرد پوشيدن آن كفش زماني واقف شد كه آن كفش را از دست داد. هر چند آن كفش تنها يك لنگه بود!

زن نگاهش را روي آسفالت خيس خيابان لغزاند در‌ جستجوي كفش هاي لنگه به لنگه . . . پراكنده . . . خفته . . . روي آسفالت خيس خيابان . . . و نوار زرد كه مثل يك پروانه خيس پرپر ميزد با باد . . . و زن به سوي ديگر خيابان نگاه كرد . . . به خانه هاي ساكت . . . وقتي كه از اراده پوشيدن يك جفت كفش نو پر شده بود. . . در خياباني خلوت و خيس . . .

 

 24 جولاي 2004

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:10  توسط چشمان زنان  | 

خواب خدا/ نادره افشاری

نادره افشاری

 

خواب خدا

naderehafshari@gmx.net

 

         و خدا زن را آفرید، و از پشت او مرد را، و از پشت زن، زن و مرد را، و از پشت هردوشان انسان را؛ تا بر زمین حكم برانند، و هرچه در آن است تناول كنند و ـ اگر شیطانها گذاشتند ـ در كنار یكدیگر آرامش یابند.

         و خدا زن را آفرید، و از پستان چپ او مرد را.

         و خدا در درون خانه‌ی زن، آشپزخانه را آفرید، و در درون شكم زن، تنورِ شكم را، كه به میمنتٍ آشپزی مرد، تافته می‌شد.

         و خدا چنین قرار داد كه مرد همیشه نوكرِ زن باشد، و در آشپزخانه برای زن آش بپزد.

         و خدا چنین مقرر كرد كه از صلب مرد نطفه‌ای به رحم زن سرازیر شود و زن صاحب فرزند باشد؛ چرا كه نه ماه در حالی كه كنار شوفاژ لمیده است به پرواركردن نطفه‌ی مرد مشغول است.

         و خدا زن را آفرید، گلِ سرسبد دانایی‌ها و آگاهی‌ها. و مرد را كه در خانه بماند، و كهنه‌ی بچه را بشوید، و از حوض آب بكشد، و با دختر همسایه درددل كند.

         و خدا زن را آفرید؛ خلیفه‌ی خدا بر روی زمین.

         و خدا چنین قرار داد كه زنان بر صورت و سیرت او آفریده شوند، جانشینان خدا بر پهنه‌ی هستی؛ از بابت آنكه زایش و تولد، در انحصار ایشان است؛ همچنان كه زایش و تولد در انحصار خداست.

         و خدا مرد را آفرید، كه از صبح تا شب در بیرون كارِ گل كند، و از شب تا صبح بچه را بپ‍اید، تا زن به سلمانی و خیاطی و میهمانی برود.

         و خدا مادر زن را آفرید، زنی از تبار خجسته‌ی فمینیست‌های اسلامی كه چوب در آستین داماد كند.

         و خدا هفت شبان و هفت روز در پی آرایشِ صورت زن بود، كه او را بر انگاره‌ی خویش بپیراید و بیاراید.

         و خدا زن را آفرید، تا تنها به داستان‌های عاشقانه فكر كند، و منتظر مردی باشد كه با جهیز فراوان از راه برسد، و او را از جور پدر برهاند.

         و خدا مرد را آفرید، با پول فراوان و نعمت بی پایان، كه دربدر به دنبال كسی باشد تا روزگار را براو حرام كند.

         و خدا کار را آفرید، و مرد را که همیشه در کار باشد، تا برای همسر دلبندش ـ  كه مایه‌ی آرامش اوست ـ نان و آبگوشت فراهم كند.

         و خدا خودش را آفرید، تا زن را بر عرش عالم نشانَد، و مرد را نوكر و گماشته‌ی او گرداند، و از جنسِ مرد، برای او نانوا و بقال و عطار و راننده و رئیس كارگزینی و و خیلی‌چیزهای دیگر آفرید، تا زن با فراغ بال به شكم‌چرانی بپردازد، و مرد را به خدمت خویش درآوَرَد.

         در این میانه خدا خیلی چیزهای دیگر هم آفرید كه بعد از آفریدنشان پشیمان شد، ولی دیگر كاری نمی‌توانست كردن كه بر جای او تكیه زده‌ بودند، و خود را آلترناتیو او بر روی زمین می‌نمایاندند؛ در حالی كه خدا وعده‌ی بهشت برین را تنها به زنان ـ و البته مادران ـ داده ‌بود.

         و شیطان ـ در رقابت با خدا ـ ملا را آفرید. سرسلسله‌ی همه‌ی پلشتی‌ها. و بعد شیطان هم از آفرینش خود پشیمان شد؛ اما دیگر نمی‌توانست نسل ایشان را از روی زمین ورچیند؛ كه مانند ملخ، تخمشان درهمه‌ جای جهان پخش شده ‌بود و با داروی دفع آفات هم نمی‌شد نسلشان را از روی زمین برداشت.

         و خدا زن آفرید، تا مرد را برای تمكین نكردن در رختخواب  كتك بزند؛ كه زن شایسته‌ترین و بایسته‌ترین موجود روی زمین است، و باید همه‌ چیز برای آرامشِ اعصابش فراهم باشد!

         و خدا زن را آفرید، و او را رهبر قرار داد؛ تا خیلی از راه گم‌كردگان را به راهِ راست زنان بكشاند و از راه كجِ مردان دور گرداند.

         و خدا زن را آفرید؛ آفرینشی خجسته كه رحمی بارور دارد و استمرار نسل را بر عهده‌ی او قرار داد كه از تبار پاكیزه‌ی خودِ خداست. و خدا هفت شبان و هفت روز به این آفرینش مشغول بود، و پس از آن به استراحت مشغول شد.

         استراحت خدا طول كشید. گویا خدا را خواب در ربود. و گویا فراموش كرد كه سوگلی‌اش را در فلات ایران از بهشت اخراج كرده‌ است.

و خدا پس از آن هفت شبان و هفت روز به میمنت این آفرینش خجسته، ساز و دهل زد كه نوروز، با زن و تولد و زیبایی گره خورَد.

         اما گناهِ خدا این بود كه همه چیز را درهم‌ و ‌برهم آفرید. هم زن را و هم ملا را. هم مرد را و هم قانون اسلام را. برای همین هم در شرق میانه، دنیا خر‌تو‌خر شد و حال و روز زن و من و ما به اینجا كشید.

         گناه خدا این بود كه شیطان را بر چهره‌ی ملا آفرید، و بر سر او عمامه‌ی سیاه و سپید كرد، تا تجسم شیطنتش بر روی زمین باشند.

         و خدا زن را آفرید و چادر را و توسری را و اسید را و كتك را و قانون قصاص را و دیه را؛ تا زنان را كه خود را بر انگاره‌ی خدای زنان پنداشته بودند، به خانه‌ها برانند، و حكم ملا را ـ به جای حكم خدا ـ بر زمین جاری سازند.

         و شیطان از كرده‌اش پشیمان شد، و روی به سوی امریكا كرد، و از این كه امریكا را شیطان بزرگ نامیده بود، پوزش طلبید.

         و شیطان اعظم، در فلات ایران، خلقِ خدا را به جنگ با پسرعموهای شیطان كشاند، كه در فلات افغان به مدد عنصرِ شیطانی‌شان، روسری و توسری و زنانه/مردانه كردن همه چیز را، از پسرعمو جان‌های این‌سو خوب آموخته ‌بودند.

         و خدا از آفرینش رنگ سیاه پشیمان شد كه چشمِ ملایان را دریده آفریده‌ بود، و حجب وحیا را بر ایشان حرام گردانیده‌ بود، كه وارثان شیطان هرگز نمی‌توانند بر سنت انسان زندگانی كنند.

         و خدا همه‌ی بهشت را به شیطان فروخت و همه‌ی بشریت فلاتِ ایران را در قطعه‌ای از جهنم سوزان ـ به جرم آگاهی نیافتن از عقد اخوت ایشان ـ به سیخ كشید.

         و خدا با زن قهر كرد كه چرا اشعه‌ی مویش، شیطان را تحریك كرده‌ بود، و چرا چشم شهلایش، آتش به جگر آخوند انداخته ‌بود.

         و خدا خوابیده ‌بود. سالها بود كه فلات ایران را به شیطان، به بهایی اندك فروخته ‌بود و رفته ‌بود تا لب دریا استراحت كند.

         و خدا همچنان در خواب است. خوابِ خواب. و همه چیز را به‌عهده‌ی انسان گذاشته‌ است.

         و شیطان، انسان را در گرداگرد غمِ نان، چنان در پیچیده ‌است كه نای نفس كشیدن ندارد و همین است كه شیطان 200 سال دیگر هم بر فلات ایران حكم می‌راند، و به همه‌ی ما از وطن دررفتگان و درنرفتگان انگشت شستش را حواله می‌دهد.

         و خدا به خوابی ابدی فرو رفته ‌است؛ از برای آنكه شیطان بر علیه‌اش كودتا كرد و او را به دار آویخت.

         و خدا همچنان در خواب است، و جانشینان كورش بیدارند كه تا ببینند كه زن را در طویله‌ای به وسعت ایران به میخ طویله آویخته‌اند.

         و خدا هنوز هم خواب است، و ما را در دست شیطان، تنها با كارد سلاخی رها كرده‌ است، تا به تاریخ نشان بدهد كه فقط او ناجوانمرد نیست.

         و خدا همه را مسخره كرد، كه چشم به او دوخته‌اند، تا از خواب ابدی اش بیدار شود.

         و خدا و شیطان، با هم، دست در دست هم، همه‌ی ما را زیر منگنه‌ی  نفهمی‌هامان قلاب كردند.

         چه می‌شود كرد؟ بعضیها تاریخ را عوضی می‌نویسند!

                                                        1996 میلادی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:8  توسط چشمان زنان  | 

هزار و صد و دوازده تا گوسفند/ نادره افشاری

هزار و صد و دوازده تا گوسفند!



گردنم درد می‌کند، بعد می‌زند به سرم و از آنجا درست می‌رود تو چشمم. این طوری است که چند ماهی است ـ درست از اکتبر پارسال تا همین حالا ـ خیال می‌کنم دارم کور می‌شوم. خیال نیست، واقعیت است و من از غصه‌ی این که لابد کور میشوم، دارم می‌میرم، فقط روم نمی‌شود. هزارتا دکتر می‌روم، هزار و صدتا دارو می‌چپانم، دوهزارتا عکس می‌گیرم، پنج هزارجا آزمایش خون و شاش و بقیه‌ی مخلفات می‌دهم، تو آن تونل دراز و مسخره‌ی دکتر مغز و اعصاب چپانده می‌شوم، ماساژ می‌روم، شنا و سونا می‌روم، ورزش می‌کنم، عینک دودی می‌زنم، دکتر چشم می‌روم، هزار و یک دکتر چشم عوض می‌کنم و آخرش هیچی به هیچی؛ یعنی تا حالا هیچی به هیچی. چشم‌هام شده‌اند عینهو دو کاسه‌ی خون و من بدبخت که اگر کور شوم، دستم از همه‌ی دنیا کوتاه خواهد شد، هی کلافه می‌شوم و هی غصه‌ام می‌گیرد. بعد می‌ریزد تو گردنم، بعد می‌ریزد تو سرم و بعد تو چشمهام و تا همین امشب. کورتون کوفت می‌کنم، داروی آرام بخش می‌چپانم که شاید کمی بخوابم، و این ترس و این نگرانی لعنتی نمی‌گذارد بخوابم. و هی بدتر می‌شوم. بدتر و بدتر و باز هم بدتر. یکی می‌گوید: تو احتیاج به آرامش داری. سعی کن آرام باشی. آرام آرام و شبها تا می‌توانی بشمر! گوسفند بشمر! او.کی. یک فروند قرص آرام بخش فرد اعلا بالا می‌اندازم، نشان به آن نشانی که با کوفت کردن این قرص لعنتی الکل هم نمی‌توانم زهرمار کنم. خب، حالا می‌روم زیر لحاف، می‌خواهم کتاب بخوانم، نمی‌شود. قبلا می‌شد، حالا نمی‌شود. با این چشمهای باباغوری نمیشود. چراغ را خاموش می‌کنم و می‌شمارم:


 

یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند بعد آن مردک لات می‌پرد وسط شمردنم. گوسفند را می‌کشد تو یکی از خیابان‌های پاریس، بعد برای این که اعتقادش را به خدای آدمکشش ثابت کند، محکم حیوان را می‌کوبد به زمین که همانجا صدای شکستن کمرش می‌آید، بعد اهلامصب دویست و سی و شش تا گوسفند دویست و سی و هفت تا بعد سر گوسفند را گرد تا گرد تو همان خیابان می‌برد. بعد آمبولانس می‌آید و هوشنگ را و گوسفند بدبخت سربریده را تو آمبولانس می‌چپاند و می‌برد بیمارستان. رفیق ما سکته کرده است. کجا بودم؟ آهان... چهارصد و هشتاد و نه گوسفند، چهارصد و نود گوسفند اوه... عید قربان است. یعنی بود... تو تلویزیون گوسفندها را ردیف به ردیف سر می‌برند هزار و صد و بیست و شش تا گوسفند، هزار و زهرمار. بلند می‌شوم. چه آرامش مطبوعی. قصاب را یادم رفت. آهان همان که می‌خواست تو آلمان اجازه‌ی ذبح اسلامی گوسفند و گاو و مرغ و خروس و زن را بگیرد. بس کن لامصب! بلند می‌شوم. به آینه نگاه می‌کنم. چشمهام باز نمی‌شوند. زور می‌زنم و زور می‌زنم. بعد زن بدترکیبی را می‌بینم که انگار از مسابقه‌ی بوکس برگشته و جفت چشمهاش آش و لاش شده اند. دوباره چراغ را خاموش می‌کنم و میچپم زیر لحاف. کجا بودم؟ او. کی. از اول. یک گوسفند راستی ساعت چند است؟ چراغ را روشن می‌کنم آهان تازه یک و بیست دقیقه است او. کی. از اول... یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند... و هیچی به هیچی... شب هنوز کش میآید و من تا صبح چند صدهزارتا گوسفند شمرده باشم، خوب است؟!!!


نادره افشاری/ آلمان


۲۲ مارس ۲۰۰۷ میلادی


۲ فروردین ۱۳۸۶ خورشیدی


naderehafshari@gmx.net


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 16:1  توسط چشمان زنان  | 

لطفا نه!!/ نادره افشاری

لطفا نه!!

 

 

دیروز شنبه بود. شنبه ی هفته ی پیش تولدش بود. ولی کسی نبود. مرد، براش کادویی خریده بود و با هم ناهاری بیرون خورده بودند. به همین سادگی. بیشتر وقتش را در سلمانی گذرانده بود که زیاد احساس تنهایی نکند. با این همه دلش میخواست بچه ها بودند، ولی نبودند. همه شان آخر هفته ای رفته بودند پیش پدرشان که بتوانند عید را با مادرشان باشند. این طوری پدرشان هم سهمی از عید میبرد. بعد هم میتوانست با خیال راحت با خانواده ی تازه اش عید را جشن بگیرند. اما این هفته هوا بد بود. جمعه اش هوا خیلی خوب بود. آنقدر خوب که کت تابستانی نارنجی اش را پوشید و کلی احساس شیکی کرد. عصر همان جمعه هم رفت خرید. همان کاری که همه ی زنهای دفرمه نشده دوست دارند. چند دست لباس در بوتیکهای مختلف پرو کرد. دست آخر هم دم غروب، یک بلوز شیک سورمه ای خرید که خیلی بهش میآمد. مرد که به خانه آمد، پرسید: باز هم خرید کرده ای؟ بعد هم خندید و گفت: زنها از خرید کردن خوششان میآید، مردها از پول شمردن.

حالا دوباره شنبه بود. شنبه ی یک هفته بعد از تولدش و خوشحال بود که ببیند بچه ها براش چی خریده اند. قرار بود کادوی شیکی براش بخرند. گاه از زیر زبانش کشیده بودند که از چه چیزی خوشش میآید و حالا قرار گذاشته بودند دم اداره ی پست. همه که جمع شدند،  به کافه ای رفتند. دست هیچکدامشان کادو نبود. مهم نبود. شاید شب عیدی همراهشان میآوردند. همان سه شنبه ای که قرار بود صبح چهارشنبه اش عید باشد؛ ساعت یک و دوی صبح یا بعد از نیمه شب. بچه ها را که دید، گل از گلش شکفت. چه بزرگ شده اند. با این که تقریبا هر هفته می بیندشان، اما از دیدنشان سیر نمیشود. چه عاقل و فهمیده شده اند. چه حرفهای گنده گنده ای میزنند. ناهار را در کافه ی شیکی میخورند. بعد که دخترک میرود تا به کارهای شخصی اش برسد، با پسرش در کافه ی دیگری مینشینند و دو ساعتی در مورد فیلم تازه اش حرف میزنند. چه تم جالبی، چه ایده های خوبی و تمام مدت از این که زندگی اش دست کم این  لطف را داشته است که بچه هاش زیاد خسته کننده و بی ایده نباشند، خوشحال است. خسته که شد، خداحافظی کرد و  راه افتاد به سمت آپارتمانش. پسرش میخواست باز هم آبجویی بنوشد و منتظر دوستی شود که با هم به سینما بروند. میآید خانه و اول از همه کامپیوتر را روشن میکند. تا لباسش را عوض کند، کامپیوتر اتوماتیکمان راه میافتد. ببیند چه خبر است، چند تا نامه ی الکترونیکی دارد و این که چیزهایی را که اینترنتی سفارش داده است، در راهند یا هنوز نه! برای عید پسرش فیلم "زد" را تدارک دیده است که در جوانی در دانشکده دیده است. پسرش مشتاق است این فیلم محبوب مادرش را ببیند. باید ببیند. فروشنده نوشته است که سفارش را دریافت کرده و همین شنبه فیلم را براش پست کرده است. کاش تا سه شنبه شب که بچه ها جمع میشوند - که سمبولیک دور هم جمع باشند و سبزی پلو ماهی بخورند و پای سفره ی هفت سین بنشینند - فیلم برسد. مرد نیست. هنوز از سر کار برنگشته است. چیزکی فراهم میکند و مرد میآید. ساعت هشت و نیم شب است. کلی میخندند. تلویزیون فیلم سیاسی مخصوصی نشان میدهد. داستان مربوط به دادگاه مجدد قتل یک سیاه پوست به دست سفیدپوستی است که حالا پیر و پاتال شده است. تهدید و مرگ و ترس. با این همه بالاخره دادستان موفق میشود ثابت کند که قتلی ۳۰ سال پیش صورت گرفته و حالا قاتل پیر پس از این همه سال محکوم میشود، به زندان ابد محکوم میشود. حالا مگر یارو چند سال دیگر میتواند عمر کند؟ در تمام لحظاتی که دادگاه در کار است، به دادگاههای ایران فکر میکند. ساعت یازده خسته و مرده میرود که دراز بکشد. دراز میکشد. عینکش را برده است تو رختخواب. چراغ را که روشن میکند، کیف چرم سفید شیکش را که بچه ها براش خریده اند، روی مبل مطالعه اش میبیند. لبخندی میزند. کیف قشنگی است، بزرگ و شیک و جادار. بهار و بعد هم تابستان در راه است. هرچند که اگر هوا بارانی نباشد، میتواند ستش کند. تا چهار صبح یک روند میخوابد. یک کلمه هم نمیخواند. امروز حسابی خسته شده است. ساعت چهار صبح دوباره  بیخوابی به سرش میزند. بلند میشود و سعی میکند پرنده اش را که خوابیده است، بیدار نکند. همان چهار صبحی دوباره سری به اینترنت میزند. یکی از کسانی که از سالها قبل میشناخت و هنوز کله اش بوی قورمه سبزی میدهد، مقاله ای نوشته است در مورد زندان و زندانها. تا نیمه میخواندش، اما تمام گذشته ها روی مونیتور میدوند. خسته میشود. ساعت شده است شش صبح. دوباره به رختخواب برمیگردد، شاید دوباره بخوابد. این حرفها خسته اش میکند. کمی به شایسته فکر میکند، بعد میخوابد.

          مستاجر خانه ای است که پر از چمدان است. شوهری دارد که همه اش با زنها و مردهای دیگری که در این خانه و خانه های بغلی هستند، سرش گرم است. زنها ودخترها روسری و مقنعه دارند. خانه ها به هم راه دارند. به مردش میگوید: بیا این خانه ی بغلی را اجاره کنیم، بچه ها بزرگ میشوند و جامان کم است. مرد در حالی که لبخندی از سر همدستی با زن دیگری رد و بدل میکند، میخندد و میگوید: ما که این جا اجاره نمیدهیم! همه میروند و میآیند و حرفهایی میزنند که انگار او را نامحرم میدانند. فکر میکند: اگر از این مرد جدا شود، دیگر ازدواج نمیکند. اصلا دلش نمیخواهد مجبور باشد حرفی را بزند که دوست ندارد، یا کاری را بکند که نمیخواهد. از این خانه به آن خانه میرود و از لابلای آن جمعیت که همه اش حرفهای خصوصی دارند و کارهای خصوصی میکنند، رد میشود، بدون این که دوستی در میانشان داشته باشد. در میان آنها حتا احساس امنیت هم ندارد. فقط دنبال این است که به بچه هاش برسد. همه را میشناسد. تقریبا همه شان را میشناسد. بعضی از مردها شیک و مرتبند و اگر این جا ندیده بودشان، فکر نمیکرد عضو این گروه مخفی و عجیب و غریب باشند. مردها کت و شلوار پوشیده اند، ولی بیشترشان تیپ کارگری دارند. بعضیها چرب و روغنی هستند. هوا آفتابی است. یکی از مردها که قیافه ی مرتبی دارد، میآید بیرون و روی پله ای مینشیند. جوانک کارگری را صدا میکند و تا جوانک برسد، هفت تیرش را درمیآورد و دم دستش میگذارد. زن دارد نگاه میکند. انگار هفت تیر نه برای آن مرد که برای خود این زن است. حس ششمی وادارش میکند فرار کند. نمیخواهد بمیرد و نمیخواهد ببیند که دیگری را جلو چشمش میکشند. مرد هفت تیر به دست آن جوانک را وادار کرده است در حالی که چشمها را بسته است، به سمتی برود. زن که همچنان در حال فرار است، بالاخره خسته میشود و در خانه ای یا اتاقی پناه میگیرد. مرد میآید و هفت تیر را به سمتش نشانه میرود. اول روی قلبش، بعد به سمت آلت تناسلی اش. فقط میشنود که دارد داد میزند: لطفا نه! لطفا نه! این واژه ها آلمانی ادا میشوند که بیدار میشود. هنوز صدای مرد میآید: این پاسخ کسی است که این جا برای خودش ساز دیگری میزند.

          ساعت هشت و بیست و سه دقیقه ی صبح یک شنبه است. از خواب بیدار میشود. خسته و مرده. شیرینی و شادی دیروز با بچه ها و دیشب با مردش، با این ترس تمام شده است. نمیتواند ادای آدمهای عادی را در بیاورد. خریت آن سالها، پس از چهارده پانزده سال هم رهاش نمیکند.  سایه ی شوم ترورهای درون گروهی، شب عید، در اروپای مرکزی سایه اش را روی زندگی کاغذی اش پهن کرده است. الان یک شنبه صبح است و زن میکوشد آن ترس و نگرانی و آن شادی آبکی اش را برای عید و تولدش، روی صفحه ی مونیتورش یادداشت کند که کمی آرام شود. شنیده است که نوشتن  نوعی روانکاوی است. شاید با نوشتنشان، از زهرشان کم کند؛ درست مثل اجدادش که ترسهاشان را روی دیواره های غار محل اقامتشان با سنگهای نوک تیز حک میکردند.

 نادره افشاری/ آلمان

۱۸ مارس ۲۰۰۷ میلادی

۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۵ خورشیدی

naderehafshari@gmx.net 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:37  توسط چشمان زنان  | 

می توان در کنار هم بود، اگر ..... /پویان انصاری

در پی راه پیمایی 5 روزه سال گذشته بمناسبت 8 مارس روز جهانی زن، امسال هم کارزار زنان این روز را با شکوه تر از سال گذشته بر گزار کرد.

بنیاد کارزار زنان، متشکل از طیف گوناگون زنان با عقاید و اندیشه های مختلف، از روز جهانی زن، در شرایطی اسقبال کردکه کشورمان ایران، در وضعیتی حساس تر و خطرناک تر از گذشته قرار گرفته است. کار زار زنان امسال هم چون سال گذشته با عزمی راسخ، این روز فراموش نشدنی را با تظاهرات گسترده در شهر دن - هاگ هلند، جشن گرفت .

این تظاهرات با شکوه که نسبت به تظاهرات سایر نیروهای سیاسی، که فقط پرچم سازمانی خود را بالا میبرند، نشان داد، که می شود در کنار همدیگر با همبستگی، پژواک فریاد مردم دربندمان بود. نشان داد که می شود بدون کیش شخصیت و منافع گروهی و شخصی صفوف خود را مستحکم تر کرد.

بعد از 28 سال که از عُمر این رژیم سنگسار و جهل و جنایت میگذرد، عُمر طولانی تبعید، خیلی از نیروها را خانه نشین کرد و یا به نحوی به آستان بوسی ملایان با عبا و بی عبا و یا آمریکا، کشاند. متاسفانه در چنین شرایط حساس و خطرناک، برخی از نیروها و سازمان های انقلابی به جای اتحاد و همبستگی علیه این رژیم قرون وسطایی به اطاق های پالتاکی و احیانأ برنامه های تکروانه سازمانی خود دل خوش کرده اند .

آمریکا و متحدان اروپایی و آسیایی اش از یکطرف، و رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی ایران شرایطی را بوجود آورده اند که هر راه حلی چه "صلح و چه جنگ"، دردی را از مردم ستمدیده ما دوا نخواهد کرد، و مردم ما به حق و حقوق خود که ابتدایی ترین آن آزادی ست نخواهند رسید.

یک لحظه فکر کنید که امپریالیسم آمریکا و رژیم جمهوری اسلامی، بلاخره بعداز این همه کشمکش و سرو صدا، به صلح دست یابند، آیا کارگران که ماههاست دستمزد کار خود را نگرفته اند، حقوق خود را دریافت میکنند و دیگر تظاهرات آنها به خاک و خون کشیده نمیشود؟ آیا تظاهرات مسالمت آمیز زنان مورد هجوم خواهران و برادران چماقدار حزب الهی قرار نمیگیرد؟ آیا معلمان، که تعلیم و تربیت فرزندان کشورمان را به عهده دارند، می توانند خواسته های طبیعی خود را بدون سرکوب و ضرب و شتم بگویند؟ آیا جنبش دانشجویی این فرزندان دلیر که همیشه پیشقدم مبارزات هستند می توانند از حق و حقوق خود بدون یورش وحشیانه پاسداران و نگهداران این رژیم جنایتکار حرفی بزنند؟ و ......

و لحظه دیگر فکر کنید که آمریکا صنایع نظامی و یا به اصطلاح مراکز غنی سازی اورانیوم را مورد هدف قرار دهد، آیا بعداز آن، اقشار مختلف که در بالا به آن اشاره شد به خواسته های طبیعی خود میرسند؟ آیا وجود امپریالیسم و رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی ایران دال بر نقض حقوق بشر و چپاول کردن سرمایه های مردمی نیست؟

کسانیکه به خاطر ابر قدرتی و یکه تازی آمریکا به خصوص بعداز فروپاشی شوروی سابق، به دنبال یک "قدرت" که بتواند در مقابل آمریکا بایستاد، میگردند، و در حقیقت میخواهند که یک توازن قدرت در جهان بوجود آید، از این رو، آنرا در بین نیروهای بنیادگر اسلامی چون حماس و حزب الله حستجو میکنند و یا شخصیت هایی که در دفاع از "مام وطن" می خواهند در کنار رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی قرار گیرند، و از طرف دیگر، نیروها و شخصیت های دیگری هستند که برای "رهایی" مردم دربندمان، به "بوش" دل خوش کرده اند و یا افراد و نیروهایی که میخواهند با کُمک مالی کشورهای اروپایی "دموکراسی" را در ایران بوجود آورند.

از اینرو کارزار زنان، امسال بدرستی با شعار "نه به رژیم جهل و جنایت جمهوری اسلامی و نه به چپاولگری امپریالیسم آمریکا "، تظاهرات با شکوه خود را در خیابانهای دن – هاگ، هلند به نمایش گذاشت.

تظاهراتی که از طرف تعدادی از سازمانهای انقلابی و مترقی بایکوت شد، مسلمأ از نیروهای به اصطلاح "مخالفین یک قسمت از این رژیم جنایتکار" انتظاری نیست.

ولی چرا امسال در باره این تظاهرات که در برگیرنده عقاید مختلف انقلابی بود از طرف نیروهای انقلابی و مترقی سکوت شد؟

پارسال خیلی ها بعداز این تظاهرات چه موافق و یا مخالف، مقالات زیادی نوشتند، ولی امسال که از هر لحاظ، به خصوص در عرصه شعارهای انقلابی، کارزار زنان، با راه پیمایی خود علیه امپریالیسم و ارتجاع رفتند مُهر سکوت بر لب زدند، شاید بقول یکی از دوستان: به چی این راه پیمایی میتوانستند ایراد بگیرند؟ چرا که اگر این راه پیمایی کوچکترین لغزش تئوری داشت یقین داشته باشید که سیل حمله به کارزار زنان وارد می شد .

حمایت و شرکت، مینا اسدی، فریدون گیلانی، صدیقه محمدی، بصیر نصیبی، جمیله ندایی، گیسو شاکری، آذر درخشان، عزیزه شاهمرادی، لیلا پرنیان، زری عرفانی، شهرزاد مجاب، بهروز سورن، فریبا مرزبان، محمد نبوی، آذر شیبانی، جعفر پویه، زیبا کرباسی، یاسمین میظر، ویدا قهرمانی، مسعود جلالی، پروانه بکاه، مهری زند، مینا زرین، عباس سماکار، مهرنوش مُعظمی، لیلا قرایی، ماریا رشیدی جعفر امیری، مسعود رئوف، رامین مولایی و ........ نشان دهنده ی اندیشه های گوناگون در کارزار است.

در حقیقت با نگاهی به این اسامی با تفکرات و سازمانهای گوناگون، پی به این واقعیت خواهیم بُرد (البته اگر چشمانمان را عمدأ نبندیم و نخواهیم این حقیقت را قبول کنیم ) که کارزار زنان یک سازمان و یک شخص نیست و اگر کسی و یا سازمانی بخواهد غیر از این اندیشه کند یقینأ بدانید بهانه ایست برای عدم حضور در این کارزار، چرا که تجربیات مبارزاتی این را ثابت کرده است که مسائل شخصی، اصل مهم در عدم اتحاد است.

در مقیاس با سایر نیروها باید گفت، کارزار خیلی جوان است، دوساله است، ولی با انسان های مبارز و متعهد، که گذشت و صداقت را برای همکاری و اتحاد و همبستگی نشان میدهند، امیدوارم که در کنار همدیگر و با همبستگی و پُشتکار از « کار زار زنان » علیه چپاولگران امپریالیسم و رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی ایران، حمایت کنیم و با ضعف های آن که مسلمأ وجود دارد برخورد قاطعانه کنیم و از حرکات بچگانه، و نق نق به پرهیزیم، چرا که جز هدر دادن وقت، و پراکندن جمع، چیزی حاصل نخواهد شد.

کارزار با این تظاهرات توانست زنان و مردان مبارز و آزادریخواه را حول شعارهایی جمع کند که اتفاقأ مورد تائید بخش رادیکال جنبش است، حال چرا برخی از سازمانها و احزاب، این نیروی پر توان را، نادیده میگیرند امری است که مسلمأ برای خود آنها نیز معلوم نیست و گرنه می توان در کنار هم مبارزه بی امانی را برای سرنگونی این رژیم خونخوار سازماندهی کرد.

16 مارس 2007 - استکهلم
Pouyan49@yahoo.se
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:20  توسط چشمان زنان  | 

فکر کن! فکر کن! بیدار شو زن!/ لیلا پایور

    بگو نه

پارسال هشتم مارس این آهنگ به عنوان سرود هشت مارس بخشی از اصلاح طلبان از سوی دختران روسری سفید یا دختران فائزه رفسنجانی پخش شد و ده ها سایت و رادیو آن را پخش کردند و هنوز هم پخش می کنند. سایت های فمینیستی خارج از کشور هم این آهنگ را مانند مانیفستٍ حزب بر طاق سایت چسباندند. ملودی آن بسیار ساده است و ترجیع بندش هم "نه!" گفتن است، "نه!" گفتنی که نه منطقی است و نه خواهان خواسته های دقیق و خاصی! ولی مفهومش چیست؟ این شعار فمینیستی گروه  دختران اصلاح طلب را که آرم بسیاری از سایتها شده است و ممکن است تبدیل به سرود ملی زنان شود را با هم مرور می کنیم.

به دستی که شلاق مرگه
دست چگونه می تواند شلاق مرگ باشد؟ - مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
به چشمی که فصل تگرگه
چشم چگونه می تواند فصل تگرگ باشد؟ - مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
به پرونده زرد پاییز که برگه که برگه همه اش برگ برگه
پرونده ی پاییز چگونه می تواند زرد باشد؟ همه اش برگ باشد؟ برگ باشد؟ - در یک صورت : و آنهم اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
به اعدام بارون بگو نه
بارون چگونه می تواند اعدام بشود؟" - فقط در یک صورت: مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
به تقدیر گریون بگو نه
تقدیر چگونه می تواند گریون باشد؟ - فقط در همان صورت: مگر این که قافیه خیلی تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
به این سال و ماه شکسته به این سقف ویرون بگو نه!
سال و ماه چگونه می تواند شکسته باشد؟ - مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
چگونه می شود به سال و ماه شکسته نه! گفت؟ - مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
چگونه می شود به سقف ویرون نه! گفت؟ مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
به رسمی که سرزندگی نیست
رسم چگونه می تواند سر زنده هم باشد؟مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای جفنگ باشد!
به فصلی که بارندگی نیست
فصل چگونه می تواند بدون بارندگی باشد؟ مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای گفتن جفنگ باشد!
به تاریخ تلخی که توش زندگی نیست
تاریخ تلخی چگونه توش زندگی نیست؟ مگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای گفتن جفنگ باشد!
تاریخ با همه ی تلخایش مگر زندگی نیست؟ - نه! اینش مهم نیست! چون وقتی قافیه تنگ باشد! جای گفتن جفنگ باشد!
نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه
تو بگو نه! و کارت نباشد حتا اگر اینکه قافیه تنگ باشد! و جای گفتن جفنگ باشد!
تو بگو نه! زیرا قافیه تنگ می باشد اما! و جای گفتن جفنگ باشد!
نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه
این نوع نع گفتن از روی بی فکری و با بی اعتنایی به معنای کلمات و معنا زدایی از کلمات و ایجاد توهم کردن در خواننده است که ما انگار داریم حرفهای مهمی می زنیم ولی در واقع هیچی نمی گوییم . حالا باز هم
نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه
فقط حواست باشد به چی می گی نه و چرا می گی نه! راستش حوصله ادامه دادن به بحث جفنگیات در این شعر را ندارم. البته می دانیم که یک سرود برای بیداری و حامل شعارها و خواسته های هر گروهی است. این را هم اضافه می کنم که امسال پس از خواندن "ای زنان وقت انقلاب است" با صدای خواننده مبارز گیسو شاکری برای زنان کارزار، از آن طرف  ناگهان دختران فائزه در زندان هم به آهنگسازی و ترانه سازی روی آورده اند و شعری به نام "همبستگی" خوانده اند که خدا روز بد نبیند. ولی ائتلافیون همان شعر و اجرای فجیعش را به طاق سایت خود خواهند زد و شاهکار محسوب  خواهند کرد. اصلاً در جایی خواندم که خانمی این سرود را بالاتر و بهتر از آهنگ ویلیامز دانسته بود. راستش بازار جفنگ گویی بسیار پر رونق است و کسی نیست از این دخترها بپرسد منظورتان از همبستگی چیست؟ رهبر بزرگ هم امسال را سال "وحدت کلمه" اعلام کرده پس منظورتان اینست که بقیه بیایند و زیر چادر شما و رهبری بسرند وگرنه شما که جز خودتان کسی را نمی بینید و با تمام عالم سر جنگ دارید. و از ابتدای دستگیری تان هم رفقای بیرون فقط اسم شما را می دادند و از درج خبر در مورد فمینیستهای لائیک تا جایی که توانستند کوتاهی کردند؟ شما و همبستگی؟ آخر دروغ تا کی؟
با احترام/ لیلا پایور/ ۵ فروردین ۱۳۸۶
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:11  توسط چشمان زنان  | 

شهرزاد دروغگو/ رزا روشن

شهرزاد قصه گو يا دروغ گو!

رزا روشن

اطلاعيه مطبوعاتي:

سانسور و تحریف تظاهرات کارزار زنان توسط سایت خبری شهرزاد نیوز

 

سایت خبری شهرزاد نیوز در روز 8 مارس 2007 زیر این  تصویر نوشته است:

"شهر لاهه طبق روال سال‌های قبل میزبان ده‌ها گروه زنان، ضد نژادپرستی، پناهندگی، برخی احزاب سیاسی هلندی و ایرانی ، گروه‌های فرهنگی مهاجر ترک و مراکشی بود."  و بلافاصله ادامه می دهد: "روز 8 مارس، تجمع در میدان مالی فلد لاهه آغاز شد." 

در پاراگراف دوم این خبر می خوانیم: " این دومین سال است که "کارزار زنان" نیز تظاهرات خود را به همراه این نیروها و سازمان‌ها در هلند برگزار می‌کند. امسال فعالان کارزار از کشورهای مختلف به هلند آمدند تا در این تظاهرات شرکت نمایند ."

و می نویسد شعارهای این تظاهرات " علیه تبعیض نژادی، علیه رژیم جمهوری اسلامی و علیه ستم و تبعیض بر زنان" بود.

و بالاخره "این دومین سال است که "کارزار زنان" نیز تظاهرا ت خود را به همراه این نیروها و سازمان‌ها در هلند برگزار می‌کند."  و  "سازمان های "ماماکش" و "ایکس منهای ایگرگ" که هر دو از موسسات سوبسید دهنده هلندی می باشند، سال هاست ضمن تدارک و شرکت در این تظاهرات، از نظر مادی نیز این آکسیون را تامین می کنند."

http://www.shahrzadnews.org/news.php5?id=409

 

حال به اطلاعیه برگزارکنندگان تظاهرات کارزار می پردازیم که از ماه ژانویه به زبان های فارسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، سوئدی،  ترکی، کردی و هلندی منتشر شده است. اطلاعیه فارسی این تظاهرات در اکثر رسانه های فارسی زبان درج شد. هم چنین ترجمه هلندی آن در چندین رسانه معتبر هلندی انتشار یافت.

در اطلاعیه شماره 1 کارزار می خوانیم :

زنان ومردان آزادیخواه! روز 8 مارس 2007 با پیام "نه به ارتجاع، نه به امپریالیسم، ما در حال خلق جهانی دیگر هستیم!"  گام هایمان را متحد و صفوفمان را گسترده کنیم. پرچم رهایی زنان در جهان کنونی مرزی روشن بین همه ستمدیدگان جهان و مرتجعین  رنگارنگ امپریالیستی و بنیادگرای اسلامی است.

 قرار ما:  8 مارس 2007 در دن هاگ – هلند 10 صبح ایستگاه ....

  کارزار مبارزه برای لغو کلیه قوانین نابرابر و مجازات های اسلامی علیه زنان

ژانویه 2007

http://www.karzar-zanan.com/8mars2007-1.html

 

از روز روشنتر است که فراخوان دهنده این تظاهرات "کارزار مبارزه برای لغو کلیه قوانین نابرابر و مجازات های اسلامی علیه زنان" است و نه گروههای ضد نژاد پرستی و پناهندگی و ....

بعلاوه شعار این تظاهرات نه تنها در مورد پناهندگی و نژاد پرستی نیست بلکه بطور خاص علیه هرگونه ستم و استثمار زنان است. شعار این تظاهرات ساختن جهانی عاری است از هر گونه ستم و استثمار جنسیتی، علیه جمهوری اسلامی بعنوان آماج مبارزات کنونی زنان جهت لغو کلیه قوانین نابرابر و مجازات های اسلامی بر زنان و هم چنین علیه جنگ و هرگونه دخالت امپریالیستی در ایران. (طبیعی است که کارزار زنان در موقعیت های ضروری از حقوق پناهندگی بویژه پناهجويان زن حمایت می کند اما در روز جهانی زن به رزم و مبارزه جهانی زنان جهت رهایی و آزادی سمت و سو می دهد و این روز تاریخی را گرامی میدارد!)

جای تعجب نیست اگر شهرزاد نیوز یکی از شعارهای اصلی این تظاهرات را حذف می کند. : "نه  به جنگ, نه به امپریالیستها، نه به هرگونه دخالت امپریالیستی در ایران،  خروج نیروهای متجاوز امپریالیستی از خاورمیانه  و ما در حال خلق جهانی دیگر هستیم.

کارکنان شهرزاد نیوز آنقدرها هم کندذهن نیستند که اصل خبر را درنیافته باشند، و حتی اگر مخبری در این تظاهرات نداشته اند، می توانستند توسط دیگر رسانه ها به خبر این تظاهرات دسترسی پیدا کنند و اصل خبر را بنویسند و نه توهمات و پیشداوری های خود را پایه خبری قرار دهند که از بیخ و بن غلط است.

حتما هدف شهرزاد نیوز دادن خبر تظاهرات دیگری به مردم نبوده است، چرا که فقط یک تظاهرات آن هم تظاهرات "کارزار مبارزه برای لغو کلیه قوانین نابرابر و مجازات های اسلامی علیه زنان" در روز 8 مارس 2007  در شهر دن هاگ (لاهه)  میدان مانیفلد برگزار شد و همین تظاهرات بود که از مقابل سفارت آمریکا عبور کرده و در مقابل  سفارت جمهوری اسلامی به پایان رسید. وگرنه از تصاویر تظاهرات کارزار زنان در گزارش غير واقعي اش سود نمی جست.( همراه گزارش خبری نادرست شهرزاد نيوز دو عکس از پوستر بزرگ و چند متری کارزار زنان که توسط زنان شرکت کننده در این تظاهرات حمل می شد، منتشر شد که با اصل خبر خوانایی نداشت.)

تحریف خبر این تظاهرات توسط سردمداران سایت شهرزاد نیوز این حقیقت تلخ را به ما یادآوری می کند که هدف آنها حذف شعار محوری تظاهرات "نه به امپریالیستها، نه به جنگ، نه به هرگونه دخالت امپریالیستی" و بی بو و خاصیت کردن شعار محوری دیگر يعني "علیه جمهوری اسلامی و کلیه قوانین نابرابر علیه زنان" است. و اما چرا؟

شهرزاد نیوز چون دیگر رسانه های وابسته به صندوق مالي امپرياليست قرار است وسایل ارتباط جمعی و خلق افکار عمومی آنها برای تبلیغ این دخالتها تحت عنوان کمک به "دمکراسی"  و زنان ايران باشد واگر بخواهد برخلاف موازین واقعی اش حرفی بزند یا خبری منتشر کند، ناچار به پاسخگویی است و در نهایت ناچار است که هرچه به او دیکته می کنند، انجام دهد. پس شهرزاد نیوز ناچار است شعارهای علیه دخالتگری آمریکا در مقابل سفارت آمریکا را حذف کند یا بهتر است بگوییم سانسور کند تا بتواند میز و دفتر و دستک اش را حفظ کند. باعث و بانی شهرزاد نیوز دو راه بیشتر ندارد یا قلب واقعیت یا قطع حقوق و مزایا!

شهرزاد نیوز که مدعی این محاسن عریض و طویل در مورد خویش است  "شهرزاد نیوز، سرویس خبری حرفه ای و مستقلی است که اخبار و گزارشات و مطالب موثق ایران و جهان را به زبان های فارسی و انگلیسی منتشر خواهد کرد. پرنسیپ های مطبوعاتی شهرزاد نیوز، خبر رسانی مستقل، حرفه ای و موثق، پای بندی به آزادی بیان و مطبوعات"  چگونه می تواند از یک خبر بزرگ که می داند رسانه های دیگر جهان نیز به انتشار آن اقدام می کنند یک چنین آش شله قلمکاری بپزد. تشکيلات "اقليت" سازمان مطلوب سردبير شهرزاد نيوز نيز نه خود از حرکت زنان کارزار حمايت کرد ونه خبری از آن درج کرد. آيا اين دلارها و يورو های اهدايي است که جلوی واکنش "اقليت" سازمان مطلوب سردبير شهرزاد نيوز را گرفته يا رفاقت و خويشي و همکاری چندين و چند ساله سازماني با سردبير و احتمالا هر دو اينها؟ راستي آيا سردبير شهرزاد نيوز کماکان عضو هئيت تحريريه تشکيلات اقليت است يا در کميته مالي سازمان انجام وظيفه ميکند؟ راستي آيا شهرزاد نيوز به دليل تحريف خبری در سايت پولسازش از سيستم ترفيع مقام گرفت؟ (2)

جای بسی تاسف است اگر بازهم در آينده مطلع شوی چند فرد دیگر از تشکيلات اقليت زير نام شهرزاد قلم ميزنند و پول نوشته هایشان را کلمه به کلمه دريافت ميکنند.

شهرزاد نیوز می نویسد: سازمان های "ماماکش" و "ایکس منهای ایگرگ"  سالهاست تظاهرات کارزار زنان را تامین مالی می کنند، بگذریم از اینکه طبق نوشته خود شهرزاد نیوز چند پاراگراف بالاتر این دومین تظاهرات کارزار زنان در هلند است (که البته تنها نکته درست خبر است) بنابراین کارزار زنان نمی تواند سالها توسط این سازمانها تامین مالی شده باشد!! البته اگر نگارنده خبر مصاحبه پارسال خود را با رسانه هلندي که در چه پروژه هايي سهيم هست، همچنين زندگينامه خودش را به قلم خودش در رابطه با دستياری سناتور و سازمانهای پول بده هلندی به خاطر بياورد آنوقت معلوم ميشود که چه کسي سالهاست مواجب بگير کجاست.(2) و (1)

کارزار زنان قبل از 8 مارس 2006 آغاز بکار کرد. کارزار زنان هم سال گذشته و هم امسال با فراخوانی روشن و شفاف، بسياری را با خود همراه کرد. کارزار زنان تعلقي به پروژه های امپرياليستي ندارد ، برای انقلاب مخملي نه در ايران نه هيچ کجا اپوزيسيون سازی نميکند، مخالف جنگ و مخالف هر گونه دخالت های امپرياليستي در ايران و همه کشور هاست. کارزار زنان "رهايي زنان بدست خود" را تبليغ ميکند و با حمايت مالي و معنوی مردم ضد جنگ ضد امپرياليست و ضد ارتجاع فعالیت هایش را ادامه می دهد. بسياری از ما فرق اين حمايت را با مواجب بگيری از امپرياليست ها ميدانيم. دو سازمان نامبرده در گزارش سايت شهرزاد نيوز يعني" ايکس منهای ايگرگ" قول تقبل هزینه پودیوم را به فعالین کارزار در هلند داده و "ماماکش" هم امسال (برخلاف سال گذشته که کمک مالي نکرد) پول اندکي به کارزار پرداخت کرده است که فعالین کارزار در هلند هنوز دریافت نکرده اند اما بزودی مبلغ آن به اطلاع عموم خواهد رسید. فعلا که کارزار مانده و کلي رسيد پرداخت نشده! (به نقل از فعالین کارزار و مسئولین تدارکات تظاهرات در هلند).

"کارزار لغو کلیه قوانین نابرابر و مجازات های اسلامی علیه زنان" انعکاس صدای جنبش انقلابي و راديکال زنان است، يعني يک نه بزرگ به 2 ارتجاع. بدون کمک مالي و معنوي زنان و مردان آزادیخواه و مترقی تداوم مبارزات و فعالیتهایش محدود خواهد شد. اگر فکر ميکنيد ما مي توانيم از سوبسيد های کشور ميهمان استفاده کنيم، بايد بدانيد که در شرایط کنوني "گماشتگان" سيستم هم دستشان در صندوق سوبسيد هاست هم با شکل و شمايل اتو شده سر در آخور پروژه های امپرياليستي دارند و به برگزاری دوره های آموزشي جعل خبر در دوبي و بزودی لابد در تهران مشغولند، که آب و نانش تضمين است و بازنشستگي هم دارد.

یکی از اهداف پيش روی زنان کارزار به صحنه آوردن هر چه بيشتر زنان پناهجو به صف مبارزه است، زناني که تا الان به سبب مشکلات مالي تنها نمايندگی مي شوند. برای اينکه آنان بانگ خود باشند، بايد خودشان حضور داشته باشند و مطالباتشان را بيان کنند. کارزار زنان تاکنون به دليل مشکل مالي ناتوان از کمک  به آنها برای شرکت در این فعالیتها بوده است. به امید اینکه بتوانیم هرچه بیشتر کمک مالی جمع کنیم که نه فقط مخارج تدارکات کارزار از جیب مسئولین و فعالین زنان کارزار هزینه نشود بلکه بتوانیم برای زنان فقیری که علاقه دارند در این فعاليت ها شرکت کنند امکان رفت و آمد ارزان تهیه کنیم. مشخصا از تمامي کساني که دلشان در روز 8 مارس با ما زنان کارزار تپيد درخواست جمع آوری کمک مالي برای حرکت کارزار را دارم. شماره حساب کارزار (3) مانند سال گذشته شماره 8 مارس ميباشد. اگر کمک مالي کنيد لطفا حتما قيد کنيد که کمکتان به کارزار زنان است.

با تشکر از وبسايت های زير برای درج موثق خبر (پوزش از آنها که از قلم افتادند).

22 مارس 2007

rosa_roshan@yahoo.de

 

درپایان برای دسترسی به اصل خبر بدون سانسور و تحريف این تظاهرا ت به برخی سایت ها و لینک های زیر مراجعه  کنيد:

www.karzar-zanan.com

www.8mars.com

http://video.google.de/videoplay?docid=8300623587046257943&pr=goog-sl

گزارش تظاهرات تلویزیون هلند – مارس 2007

 

http://anjameulenbelt.sp.nl/weblog/2007/03/10/vrouwendag/#more-5063

وبلاگ آنیا زن نماینده پارلمان هلند از تظاهرات مارس 2007

 

http://www.youtube.com/watch?v=12LZLhuWU3A

مارس 2007 فیلمی از جعفر پویه- دن هاگ

 

http://indymedia.nl/nl/2007/03/42937.shtml

ایندیمدیا هلند – گزارش تظاهرات مارس 2007

 

http://www.vrouwendag.nl/vdnl/activiteiten/plaatselijk/D/Den_Haag

خبر تظاهرات کارزار در دن هاگ

 

http://geertje.web-log.nl/geertje/2007/03/internationale_.html

وبلاگ و خبر تظاهرات

 

http://www.prime95.nl/Image/2007/8%20maart/Ali%20Behroozi/8%20maart%202007.htm

 

http://www.gebladerte.nl/Fabel-krant_2007_082-083.pdf

 

http://thecaravan.org/node/1060

 

http://www.etehadesocialistha.com/karzar_8_march.htm

 

http://www.shabakeh.de/archives/individual/001154.html

 

http://www.dialogt.org/akhbar2007/2007march/payam_hambastegi.html

 

http://web.peykeiran.com/new/women/women_news_body.aspx?ID=2097

 

http://www.radiobarabari.net/

 

http://www.goftogoo.net/

 

http://www.sr.se/cgi-bin/International/programsidor/artikel.asp?programid=2493&artikel=1241092

 

http://www.gozareshgar.com/?id=559&tid=5544

 

http://www.jonbesh-iran.com/

 

http://news.gooya.eu/politics/archives/028214.php

 

http://www.shabakeh.de/archives/news.html

 

http://www.rahekargar.net/temp/matalab%202.2007/20070227-01-8mars.htm

 

http://www.pwoiran.com/mainframe_pwo.htm

...................................

توضيحات:

1) مطالب درج شده در رابطه با شهرزاد نيوز:

راهنمای چپ برای گردش به راست – رزا روشن

http://www.8mars.com/chap/rahnamarosa.htm

 

مسابقه رسانه ای در خارج از مرزهای ایران! – رزا روشن

http://www.8mars.com/chap/rezane.htm

 

بانوان ايرانی در هلند اخبار دريافت می کنند........ شهرزاد نيوز يک پروژه دسته جمعی با مشارکت گروه ايرانی "دخترک"، مرکز بين المللی اطلاعات و بايگانی جنبش زنان در آمستردام و راديو مرکز آموزش هلند می باشد. دخترک يک سازمان خبری ايرانی است که موضوعات زنان را محور فعاليت های خود قرار داده است و در جهت برقراری ارتباط با خبرنگاران در ايران و خارج از ايران تلاش می کند. مرکز بين المللی اطلاعات و بايگانی جنبش زنان در آمستردام و راديو مرکز آموزش هلند محتوی و کيفيت خبرنگاری اين پروژه را تضمين می کنند............
وزارت امور داخله هلند خدمات خبری در طول 2 سال آينده را تامين اعتبار می کند. اين وزارت خانه بنا به درخواست مجلس در مجموع 15 ميليون يورو در پروژه ها برای رسانه های ارتباط جمعی در ايران سرمايه گذاری می کند...............

بودجه در نهايت در ميان 11 پروژه که شامل شهرزاد نيوز می شود، تقسيم گشت. طرح برای راه اندازی از دور خارج شد.

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20060929005359.html

 

2) مقامات تاکنوني سردبير شهرزاد نيوز از زبان خودش:

http://www.mano-paltalk.net/jeddi11/mina.pdf

 

3) کمک مالي به کارزار زنان

http://www.karzar-zanan.com/etelaee_mali.pdf

 

http://www.8mars.com/faliyat/karzar/no3.htm

 

متن اعتراضی فوق برای کلیه سایت های ایرانی برای درج ارسال شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 22:27  توسط چشمان زنان  | 

باز هم دو زن دیگر در آستانه ی سنگسار

http://www.stophonourkillings.com/index.php

 

http://www2.amnesty.de/internet/deall.nsf/210b31aa146ed695c125682b003a7b54/c770691aa4ffe685c12572a4005c88fa?OpenDocument

 

 

Urgent Action

UA-Nr: UA-068/2007
AI-Index: AFR 54/010/2007
Datum: 16.03.2007

TODESSTRAFE / RECHTSLAGE

Sudan:

Frau Sadia Idriss Fadul, 22 Jahre
Frau Amouna Abdallah Daldoum, 23 Jahre

Sadia Idriss Fadul und Amouna Abdallah Daldoum, die beide aus der Region Darfur im Westen des Sudan stammen, sind wegen Ehebruchs zum Tode verurteilt worden. Das Todesurteil kann jederzeit vollstreckt werden.

Sadia Idriss Fadul, die der ethnischen Gruppe der Fur angehört, wurde am 13. Februar 2007 zum Tod durch Steinigung verurteilt. Amouna Abdallah Daldoum, eine Angehörige der Volksgruppe der Tama, erhielt am 6. März 2006 ihr Todesurteil. Beide Frauen waren von einem Strafgericht in der Provinz Managil im Bundesstaat Gazira des Ehebruchs für schuldig befunden worden. Berichten zufolge hatten die Frauen während des Gerichtsverfahrens keinen Rechtsanwalt und konnten sich auch nicht selbst verteidigen, weil sie nur die jeweilige Sprache ihrer ethnischen Gruppe beherrschen. Der Prozess wurde auf Arabisch geführt, ohne dass man den Frauen Dolmetscher zur Verfügung gestellt hatte. Bislang haben die Frauen keine Rechtsmittel gegen die Todesurteile eingelegt.

Die beiden Verurteilten sind verheiratet und haben Kinder. Gegenwärtig befinden sie sich im Frauengefängnis von Wad Madani im Bundesstaat Gazira. Sadia Idriss Fadul hat eines ihrer Kinder bei sich im Gefängnis.

HINTERGRUNDINFORMATIONEN

Das sudanesische Strafgesetzbuch, das sich auf die Interpretation des traditionellen islamischen Rechts der Scharia gründet, sieht Strafen wie Auspeitschungen, Zwangsamputationen, Tod durch den Strang und Tod durch Steinigung vor. amnesty international wendet sich ungeachtet der ideologischen oder religiösen Ausrichtung eines Staates in allen Fällen gegen die Todesstrafe, weil sie eine Verletzung des Rechts auf Leben (des fundamentalsten Menschenrechts) und des Rechts, keiner grausamen, unmenschlichen oder erniedrigenden Behandlung oder Strafe unterworfen zu werden, darstellt; diese Rechte sind in der Allgemeinen Erklärung der Menschenrechte verankert. Ebenso wendet sich die Organisation vorbehaltlos gegen Folter und andere Formen einer grausamen, unmenschlichen oder erniedrigenden Behandlung oder Strafe. Nach Ansicht von amnesty international sind die im sudanesischen Strafgesetzbuch vorgesehenen Strafen Formen grausamer, unmenschlicher oder erniedrigender Behandlung oder Strafe, welche gegen internationale Rechtsnormen und insbesondere gegen die vom Sudan eingegangenen völkerrechtlichen Verpflichtungen gemäß dem Internationalen Pakt über bürgerliche und politische Rechte verstoßen.

Sadia Idriss Fadul und Amouna Abdallah Daldoum wurden auf der Grundlage von § 146 des sudanesischen Strafgesetzbuches verurteilt, in dem es heißt, dass jeder, der wegen außerehelichen Geschlechtsverkehrs schuldig befunden wird, mit dem Tod durch Steinigung (wenn der Täter bzw. die Täterin verheiratet ist) bzw. 100 Peitschenhiebe (wenn der Täter/die Täterin nicht verheiratet ist) bestraft wird.

EMPFOHLENE AKTIONEN: Schreiben Sie bitte Telefaxe oder Luftpostbriefe, in denen Sie

  • sich angesichts der Berichte bestürzt zeigen, denen zufolge Sadia Idriss Fadul und Amouna Abdallah Daldoum zum Tod durch Steinigung verurteilt worden sind;
  • sich besorgt darüber äußern, dass die Todesurteile nach einem unfairen Prozess verhängt wurden, in dem die Frauen keinen Rechtsbeistand und keinen Dolmetscher hatten;
  • Ihre Besorgnis darüber zum Ausdruck bringen, dass Sadia Idriss Fadul eines ihrer Kinder bei sich im Gefängnis hat;
  • darlegen, dass amnesty international die Todesstrafe vorbehaltlos ablehnt, weil sie eine Verletzung des Rechts auf Leben (des fundamentalsten Menschenrechts) und des Rechts, keiner grausamen, unmenschlichen oder erniedrigenden Behandlung oder Strafe unterworfen zu werden, darstellt;
  • die Behörden auffordern, dafür zu sorgen, dass die gegen Sadia Idriss Fadul und Amouna Abdallah Daldoum verhängten Todesurteile nicht vollstreckt werden.

APPELLE AN:

Mr Ali Mohammed Ali al-Mardi, Minister of Justice, Ministry of Justice, PO Box 302, Khartoum, SUDAN (Justizminister – korrekte Anrede: Dear Minister)
Telefax: (00 249) 1837 70883

Staff Lieutenant General Abdel Rahman Sir Al Khatum, Governor of Khartoum State, Khartoum State, SUDAN (Gouverneur von Khartoum – korrekte Anrede: Dear Governor)
Telefax: (00 249) 1837 70143

KOPIEN AN:

Dr Abdel Moneim Osman Taha, Rapporteur, Advisory Council for Human Rights, Khartoum, SUDAN (Menschenrechtsbeauftragter der Regierung)
E-Mail: human_rights_sudan@hotmail.comKanzlei der Botschaft der Republik Sudan

S. E. Herrn Baha'aldin Hanafi Mansour
Kurfürstendamm 151, 10709 Berlin
Telefax: 030-8940 9693

Bitte schreiben Sie Ihre Appelle möglichst sofort. Schreiben Sie in gutem Arabisch, Englisch oder auf Deutsch. Da Informationen in Urgent Actions schnell an Aktualität verlieren können, bitten wir Sie, nach dem 27. April 2007 keine Appelle mehr zu verschicken.

RECOMMENDED ACTION: Please send appeals to arrive as quickly as possible, in English or your own language:

- expressing deep concern that Sadia Idriss Fadul and Amouna Abdallah Daldoum are at risk of being stoned to death;

- expressing concern at reports that this sentence was imposed after a trial at which the women had no legal representation and no translation of the legal proceedings into their languages;

- expressing concern that one of Sadia Idriss Fadul has one of her children with her in prison;

- noting that Amnesty International opposes the death penalty unconditionally in any circumstances;

- calling on the authorities not to carry out the death sentence imposed on Sadia Idriss Fadul and Amouna Abdallah Daldoum.

 


 

 

amnesty international, Sektion der Bundesrepublik Deutschland e.V., 53108 Bonn
Telefon: 0228/983 73-0 - Telefax: 0228/63 00 36

 

Presse:َAus der

 

 

KHARTOUM (Reuters) - Two Sudanese women have been sentenced to death by stoning for adultery after a trial in which they had no lawyer and which used Arabic, not their first language, the rights group Amnesty International said.

Sadia Idriss Fadul was sentenced on February 13 and Amouna Abdallah Daldoum on March 6 and their sentences could be carried out at any time, the London-based group said in a statement released late on Monday.

North Sudan implements Islamic sharia law.

"The women had no lawyer during their trial and were not able to defend themselves, as their first languages are those of their ethnic groups," Amnesty said.

Both women are from non-Arab tribes but the proceedings were in Arabic and no interpreter was provided, Amnesty said. Their trial took place in central Al Gezira state.

"One of the women, Sadia Idriss Fadul, has one of her children with her in prison," Amnesty said.

Faysal el-Bagir, a Sudanese human rights activist, said sentences of death by stoning were rare, "but we have heard that in this area there have been other such judgments."

The male accused in Fadul's case was let off because there was not enough evidence against him. Witnesses are usually required to gain a conviction and forensic tests are not normally used in such cases.

Under Sudan's penal code, anyone who is married and has sex outside wedlock shall be punished by execution by stoning. If they are unmarried, they are lashed, Amnesty said.

El-Bagir said that in another case in Sudan's western Darfur region about two years ago, a woman sentenced to death by stoning had her punishment reduced to lashing after a public campaign by rights activists.

Amnesty opposes all forms of capital punishment.

Sudan's justice ministry was unavailable for comment.

Washington Post

Posted by Joanne Payton on Thursday, March 22, 2007 (10:16:45) (25 reads)

 

22. März 2007 22:51 Uhr
Wegen Ehebruchs: Frauen aus Darfur droht Steinigung


Khartum - Zwei Frauen aus der sudanesischen Krisenregion Darfur sind wegen Ehebruchs zum Tode verurteilt werden. Ein Mitarbeiter der Sudanesischen Organisation gegen Folter erklärte am Donnerstag, die Frauen sollten dem Urteil zufolge gesteinigt werden. Die Verfahren gegen sie im Staat Al Dschasirah beschrieb der Mitarbeiter als unfair.

Die Frauen hätten keine Anwälte gehabt und der Prozess sei auf Arabisch geführt worden, so dass die Angeklagten nichts verstanden hätten, sagte Faisal al Bagir von der Organisation gegen Folter. Sie gehörten dem afrikanischen Stamm Tama in Darfur an und hätten auf den Feldern in der Mitte des Landes gearbeitet. Beide Frauen warteten in der Haft auf die Vollstreckung des Urteils, eine sei mit ihrer 18 Monate alten Tochter inhaftiert. Bagir erklärte, die Frau habe vor Gericht ausgesagt, sie sei von einem anderen Mann schwanger geworden, nachdem ihr Ehemann sie lange Zeit allein gelassen habe.

Der andere Mann wurde ebenfalls vor das Gericht gebracht und distanzierte sich öffentlich von der Angeklagten. Daraufhin wurde er aus Mangel an Beweisen freigelassen.

Sadia Idriss Fadul (22 ans) et Amouna Abdallah Daldoum (23 ans), toutes deux originaires de la région du Darfour, dans l’ouest du Soudan, risquent d’être lapidées jusqu’à ce que mort s’ensuive. Elles ont été déclarées coupables d’adultère, et leur peine pourrait être appliquée d’un moment à l’autre.

Sadia Idriss Fadul, issue de l’ethnie four, a été condamnée à la mort par lapidation le 13 février, et Amouna Abdallah Daldoum, de l’ethnie tama, le 6 mars. Les deux femmes ont été déclarées coupables d’adultère par une instance pénale de la province de Managil, dans l’État du Gazira (centre du Soudan). Selon certaines sources, elles n’ont pas été représentées par un avocat lors de leur procès, pas plus qu’elles n’ont pu se défendre elles-mêmes, étant donné que leur langue maternelle est celle de leurs ethnies respectives, au Darfour. Les débats ont été conduits en arabe et les deux femmes n’auraient pas bénéficié de services d’interprétation. Elles doivent former un recours contre leur condamnation.

 

Sadia Idriss Fadul et Amouna Abdallah Daldoum sont toutes deux mariées et mères de famille. Elles sont actuellement détenues dans la prison pour femmes de Wad Madani, dans l’État du Gazira. Sadia Idriss Fadul est emprisonnée avec l’un de ses enfants.

Informations générales

La flagellation, l’amputation et l’exécution par pendaison ou lapidation sont au nombre des peines prévues par le Code pénal soudanais, qui se fonde en partie sur la charia (loi islamique). Amnesty International ne prend aucunement position vis-à-vis de la charia, ni d’une quelconque autre forme de droit religieux. Toutefois, elle estime que ces peines sont des châtiments cruels, inhumains et dégradants, incompatibles avec les obligations qui incombent au Soudan en vertu du Pacte international relatif aux droits civils et politiques (PIDCP). Amnesty International est opposée en toutes circonstances à la peine de mort.
Sadia Idriss Fadul et Amouna Abdallah Daldoum ont été condamnés en vertu de l’article 146-a du Code pénal de 1991, qui dispose que toute personne reconnue coupable de relation sexuelle en dehors du mariage est passible d’une peine d’exécution par lapidation si elle est mariée (Muhsan) ou, dans le cas contraire (non-muhsan), d’une peine de 100 coups de fouet.

Petition
Amnesty International lance une campagne de pétitions pour sauver ces deux femmes, pétition que l'on peut signer
ici.


Texte :
Monsieur le Ministre de la Justice,
Informé-e par Amnesty International, je vous écris pour vous exprimer mes plus vives préoccupations concernant la situation de Sadia Idriss Fadul et Amouna Abdallah Daldoum, toutes deux originaires de la région du Darfour, qui ont été déclarées coupables d’adultère et condamnées à la mort par lapidation. Je suis très inquiet-e à l’idée que ces deux femmes ne soient lapidées jusqu’à ce que mort s’ensuive. Je suis particulièrement effrayé face aux informations selon lesquelles ces deux femmes ont été condamnées sans avoir bénéficié des services d’un avocat ni d’un interprète dans leur langue maternelle lors de leur procès. À ma grande tristesse, j’ai aussi appris que Sadia Idriss Fadul est emprisonnée avec l’un de ses enfants.
Je vous rappelle qu’Amnesty International est opposée en toutes circonstances à la peine de mort.
Je vous prie instamment de ne pas appliquer la peine de mort prononcée contre Sadia Idriss Fadul et Amouna Abdallah Daldoum.
En vous remerciant de l’attention que vous porterez à notre requête, je vous adresse, Monsieur le Ministre, mes salutations distinguées.


amnesty international, 20 mars 2007

Posted by
Yasmina17 on Thursday, March 22, 2007 (11:36:38) (20 reads)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 13:42  توسط چشمان زنان  |